دو پارتی:وقتی همیشه باهات سرد بود ولی..pt²(end)
دو پارتی:وقتی همیشه باهات سرد بود ولی..pt²(end)
در اتاق با شتاب باز شد..باعث شد یکمی به خودم بلرزم.. خب جونگ کوک هیچوقت به اتاق من نمیاد و و این ساعت خونه هم نمیاد..رفتم سمت در...جونگ کوک نفس نفس میزد و دستشو به دیوار گرفته بود..
نگاهی به صورتش کردم..گوشه ی لبش پاره شده بود..بوی ال*ک*ل*ی که خورده بود حس میکردم..
فقط داشت نگاهم میکرد..آخرش مجبور شدم خودم حرف بزنم:"آمم..جونگ کوک؟؟ح..حالت..خوبه؟
دست راستشو روی اون قسمتی از صورتم که س*ی*ل*ی خورده بود نوازش وار کشید..اشک تو چشماش کاملا معلوم بود..
اروم در حالی که تلو تلو میخورد نزدیک تر اومد و موهامو داد پشت گوشم
اروم لب زد:من..م..من این کارو کردم؟؟*بغض*
اون جونگ کوک بود که بغض کرده بود؟! انگاری خیلی م*س*ت بود..از گوشه ی لبش خ*و*ن میومد..دقت کردم دیدم یه ز*خ*م خیلی گنده و بزرگ روی دست چپپشه.. قطعا تا الان سرکار نبوده!
دستشو روی گونم میکشید..قطره های اشک آروم آروم از چشمش پایین اومدن..یه لحظه دلم سوخت!
سرشو برد تو گردنم..آروم و بی صدا مثل یه پسر کوچولو گریه میکرد...دیگه طاقت نیاوردم!
هایون:"ه..هعی رفیق حالت خوبه؟؟بیا بیا بشین..
دستشو گرفتم و اروم اروم در حالی که ت*ل*و میخورد بردمش روی مبل کنار تختم نشوندمش..کتشو از تنش در آوردم..
هایون:یه دقیقه وایسا الان برمیگردم
رفتم از تو کمد جعبه کمک های اولیه رو اوردم..نشستم رو به روش..دستمال پارچه ای رو کمی خیس کردم و روی لبش کشیدم..سعی میکردم یه اون چشماش که قرمز و خیس بود نگاه نکنم..
یه دفعه...
کاری کرد باورش برام سخت بود!..تو یه حرکت منو سمت خودش کشوند و گذاشت رو پاش و ل*ب*ا*ش*و روی ل*ب*ا*م گذاشت...ترسیده بودم..دستشو تو موهای خیسم میکشید..جوری م*ی*ب*و*س*ی*د که انگار صد ساله منو ندیده..بعد از چند مین از هم جدا شدیم..نفس نفس میزدیم
اروم لب زد:"چرا..چرا..اذیتم مبکنی؟؟"
منظورش چی بود؟
ادامه داد:"چرا..نادیدم میگیری؟!*بغض شدید*
م..من اشتباه کردم...و.ولی تو خیلی مهربونی..شاید کار...کار من.."
بعد یهو زد زیر گریه:"م..م.معذرت میخوام..اش.اشتباه کردم.."
دستمو گرفت تو دستاش..آروم دستمو م*ی*ب*و*س*ی*د..لبخندی زدم و ب*غ*ل*ش کردم:هیششش...عیبی نداره..اروم باش..اروم..
سرشو ب*و*س*ی*د*م..دستاشو دور صورتم قاب کردو دوباره ل*ب*م*و ب*و*س*ی*د..با انگشت شصت دستم اروم اشکاشو از روی گونش پاک کردم..لبخند زدم
جونگ کوک:"شاید..سوال چرتی باشه..ولی هنوزم..منو دوست داری؟؟من دیگه تحمل اینو ندارم که نبینمت و باهام قهر باشی هایون..فکر میکردم میتونم..فکر میکردم دوست ندارم..اشتباه میکردم..من عاشق اینم که فقط یبار دیگه..یبار دیگه برام اونجوری با ذوق خاطره تعریف کنی...قسم میخورم که نزنم تو ذوقت..قسم میخورم دلتو نشکنم..فقط..بگو دوستم داری باشه؟!"
لبخند پر رنگ تری زدم:"ولی من..بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی دوست دارم جونگ کوکا!:) "
و ایندفعه من بودم که م*ی*ب*و*س*ی*د*م*ش...
the end
داشتم میزاشتم یهو نتم تموم شد🗿
دوسش داشتید؟!
هر درخواستی داشتید به پی وی پیام بدید🎀
نظرتون واسم با ارزشه...💗
در اتاق با شتاب باز شد..باعث شد یکمی به خودم بلرزم.. خب جونگ کوک هیچوقت به اتاق من نمیاد و و این ساعت خونه هم نمیاد..رفتم سمت در...جونگ کوک نفس نفس میزد و دستشو به دیوار گرفته بود..
نگاهی به صورتش کردم..گوشه ی لبش پاره شده بود..بوی ال*ک*ل*ی که خورده بود حس میکردم..
فقط داشت نگاهم میکرد..آخرش مجبور شدم خودم حرف بزنم:"آمم..جونگ کوک؟؟ح..حالت..خوبه؟
دست راستشو روی اون قسمتی از صورتم که س*ی*ل*ی خورده بود نوازش وار کشید..اشک تو چشماش کاملا معلوم بود..
اروم در حالی که تلو تلو میخورد نزدیک تر اومد و موهامو داد پشت گوشم
اروم لب زد:من..م..من این کارو کردم؟؟*بغض*
اون جونگ کوک بود که بغض کرده بود؟! انگاری خیلی م*س*ت بود..از گوشه ی لبش خ*و*ن میومد..دقت کردم دیدم یه ز*خ*م خیلی گنده و بزرگ روی دست چپپشه.. قطعا تا الان سرکار نبوده!
دستشو روی گونم میکشید..قطره های اشک آروم آروم از چشمش پایین اومدن..یه لحظه دلم سوخت!
سرشو برد تو گردنم..آروم و بی صدا مثل یه پسر کوچولو گریه میکرد...دیگه طاقت نیاوردم!
هایون:"ه..هعی رفیق حالت خوبه؟؟بیا بیا بشین..
دستشو گرفتم و اروم اروم در حالی که ت*ل*و میخورد بردمش روی مبل کنار تختم نشوندمش..کتشو از تنش در آوردم..
هایون:یه دقیقه وایسا الان برمیگردم
رفتم از تو کمد جعبه کمک های اولیه رو اوردم..نشستم رو به روش..دستمال پارچه ای رو کمی خیس کردم و روی لبش کشیدم..سعی میکردم یه اون چشماش که قرمز و خیس بود نگاه نکنم..
یه دفعه...
کاری کرد باورش برام سخت بود!..تو یه حرکت منو سمت خودش کشوند و گذاشت رو پاش و ل*ب*ا*ش*و روی ل*ب*ا*م گذاشت...ترسیده بودم..دستشو تو موهای خیسم میکشید..جوری م*ی*ب*و*س*ی*د که انگار صد ساله منو ندیده..بعد از چند مین از هم جدا شدیم..نفس نفس میزدیم
اروم لب زد:"چرا..چرا..اذیتم مبکنی؟؟"
منظورش چی بود؟
ادامه داد:"چرا..نادیدم میگیری؟!*بغض شدید*
م..من اشتباه کردم...و.ولی تو خیلی مهربونی..شاید کار...کار من.."
بعد یهو زد زیر گریه:"م..م.معذرت میخوام..اش.اشتباه کردم.."
دستمو گرفت تو دستاش..آروم دستمو م*ی*ب*و*س*ی*د..لبخندی زدم و ب*غ*ل*ش کردم:هیششش...عیبی نداره..اروم باش..اروم..
سرشو ب*و*س*ی*د*م..دستاشو دور صورتم قاب کردو دوباره ل*ب*م*و ب*و*س*ی*د..با انگشت شصت دستم اروم اشکاشو از روی گونش پاک کردم..لبخند زدم
جونگ کوک:"شاید..سوال چرتی باشه..ولی هنوزم..منو دوست داری؟؟من دیگه تحمل اینو ندارم که نبینمت و باهام قهر باشی هایون..فکر میکردم میتونم..فکر میکردم دوست ندارم..اشتباه میکردم..من عاشق اینم که فقط یبار دیگه..یبار دیگه برام اونجوری با ذوق خاطره تعریف کنی...قسم میخورم که نزنم تو ذوقت..قسم میخورم دلتو نشکنم..فقط..بگو دوستم داری باشه؟!"
لبخند پر رنگ تری زدم:"ولی من..بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی دوست دارم جونگ کوکا!:) "
و ایندفعه من بودم که م*ی*ب*و*س*ی*د*م*ش...
the end
داشتم میزاشتم یهو نتم تموم شد🗿
دوسش داشتید؟!
هر درخواستی داشتید به پی وی پیام بدید🎀
نظرتون واسم با ارزشه...💗
- ۷۸.۱k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط