「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 104
✦.................................
یکی از افرادش با تعجب گفت:
مرد: رئیس...؟
نیکان بدون اینکه برگردد گفت:
نیکان: گفتم سوار شید.
افرادش یکییکی عقب نشستند، ماشینها روشن شدند... قبل از اینکه در ماشینش را ببندد، آخرین بار به جونگکوک نگاه کرد
نیکان: هرطور شده خواهرمو پس میگیرم.
ستون ماشینها با غرش موتور از محوطه دور شد..چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به دور شدن ماشینهای نیکان انداخت، بعد بدون هیچ حرفی آستین پیراهنش را پایین کشید و کت مشکیاش را از روی کاپوت برداشت.
خو៸ن روی بند انگشتهایش خشک شده بود، کت را پوشید، یقهاش را مرتب کرد بعد برای اولین بار نگاهش روی دوهیون ثابت ماند؛ نه تشکر... نه لبخند... فقط یک نگاه سنگین.
...
چند دقیقه بعد...
دوهیون بدون اینکه چیزی بگوید رو به افرادش کرد
دوهیون: جمع کنید.
یکی از افراد پرسید:
مرد: رئیس، تعقیبشون کنیم؟
دوهیون: نه، فقط برگردید.
افرادش بیدرنگ سوار ماشینها شدند. اما دوهیون به سمت خودروی جونگکوک رفت درِ سمت شاگرد را باز کرد و نشست.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، ماشین را روشن کرد.
چند دقیقهای فقط صدای ماشین شنیده میشد.
...
ـ [ وسط جاده ]
دوهیون به بیرون خیره شد
دوهیون: همینجا نگه دار.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
_ چرا؟
دوهیون نفس عمیقی کشید
دوهیون: از اینجا خودم میرم.
چند ثانیه سکوت... جونگکوک بالاخره نگاهش کرد
_ یه سؤال.
دوهیون سرش را برگرداند.
_ چرا اون کارو کردی؟
دوهیون: کدوم کار؟
_ چرا اومدی؟
چند لحظه سکوت برقرار شد بعد دوهیون خیلی آرام گفت:
دوهیون: چون میخواستم... به برادرم کمک کنم.
جونگکوک پوزخند تلخی زد:
_ به همون برادری که بهش خیانت کردی؟
دوهیون کاملاً جا خورد.
دوهیون: چی؟
جونگکوک فرمان را محکمتر گرفت
_ محمولهی گروه آفریقایی که سه ماه پیش از بندر ناپدید شد...
دوهیون چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد با ناباوری گفت:
دوهیون: تو... فکر میکنی کار من بوده؟
جونگکوک چیزی نگفت که دوهیون با عصبانیت ادامه داد:
دوهیون: آره... اون موقع ازت عصبانی بودم... ازت متنفر هم بودم...
اما سرش را تکان داد
دوهیون: ولی به اون محموله دست نزدم.
جونگکوک نگاهش را از جاده برنداشت
_ پس کار کی بود؟
دوهیون لبخند تلخی زد
دوهیون: نمیدونم... ولی یه چیزو الان فهمیدم.
جونگکوک اخم کرد
_ چی؟
دوهیون مستقیم به او نگاه کرد
دوهیون: دلیلش
برای اولین بار صدایش شکست:
دوهیون: این بود که...
چشمهایش را بست.
دوهیون: عاشق زنت بودم.
صدای ترمز لاستیکها روی آسفالت کشیده شد، ماشین با شدت کنار جاده ایستاد
جونگکوک سرش را به سمت دوهیون چرخاند... چشمهایش دیگر سرد نبودند؛ خشم خالص در آن موج میزد، فکش آنقدر محکم قفل شده بود که رگ های گردنش بیرون زده بودند.
بعد با صدایی پایین اما آنقدر خطرناک که نفس را در سینه حبس میکرد، گفت:
_ ...چی رِز زدی؟
دوهیون نگاهش را از او برنداشت
دوهیون: همونی که شنیدی.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 104
✦.................................
یکی از افرادش با تعجب گفت:
مرد: رئیس...؟
نیکان بدون اینکه برگردد گفت:
نیکان: گفتم سوار شید.
افرادش یکییکی عقب نشستند، ماشینها روشن شدند... قبل از اینکه در ماشینش را ببندد، آخرین بار به جونگکوک نگاه کرد
نیکان: هرطور شده خواهرمو پس میگیرم.
ستون ماشینها با غرش موتور از محوطه دور شد..چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به دور شدن ماشینهای نیکان انداخت، بعد بدون هیچ حرفی آستین پیراهنش را پایین کشید و کت مشکیاش را از روی کاپوت برداشت.
خو៸ن روی بند انگشتهایش خشک شده بود، کت را پوشید، یقهاش را مرتب کرد بعد برای اولین بار نگاهش روی دوهیون ثابت ماند؛ نه تشکر... نه لبخند... فقط یک نگاه سنگین.
...
چند دقیقه بعد...
دوهیون بدون اینکه چیزی بگوید رو به افرادش کرد
دوهیون: جمع کنید.
یکی از افراد پرسید:
مرد: رئیس، تعقیبشون کنیم؟
دوهیون: نه، فقط برگردید.
افرادش بیدرنگ سوار ماشینها شدند. اما دوهیون به سمت خودروی جونگکوک رفت درِ سمت شاگرد را باز کرد و نشست.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، ماشین را روشن کرد.
چند دقیقهای فقط صدای ماشین شنیده میشد.
...
ـ [ وسط جاده ]
دوهیون به بیرون خیره شد
دوهیون: همینجا نگه دار.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
_ چرا؟
دوهیون نفس عمیقی کشید
دوهیون: از اینجا خودم میرم.
چند ثانیه سکوت... جونگکوک بالاخره نگاهش کرد
_ یه سؤال.
دوهیون سرش را برگرداند.
_ چرا اون کارو کردی؟
دوهیون: کدوم کار؟
_ چرا اومدی؟
چند لحظه سکوت برقرار شد بعد دوهیون خیلی آرام گفت:
دوهیون: چون میخواستم... به برادرم کمک کنم.
جونگکوک پوزخند تلخی زد:
_ به همون برادری که بهش خیانت کردی؟
دوهیون کاملاً جا خورد.
دوهیون: چی؟
جونگکوک فرمان را محکمتر گرفت
_ محمولهی گروه آفریقایی که سه ماه پیش از بندر ناپدید شد...
دوهیون چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد با ناباوری گفت:
دوهیون: تو... فکر میکنی کار من بوده؟
جونگکوک چیزی نگفت که دوهیون با عصبانیت ادامه داد:
دوهیون: آره... اون موقع ازت عصبانی بودم... ازت متنفر هم بودم...
اما سرش را تکان داد
دوهیون: ولی به اون محموله دست نزدم.
جونگکوک نگاهش را از جاده برنداشت
_ پس کار کی بود؟
دوهیون لبخند تلخی زد
دوهیون: نمیدونم... ولی یه چیزو الان فهمیدم.
جونگکوک اخم کرد
_ چی؟
دوهیون مستقیم به او نگاه کرد
دوهیون: دلیلش
برای اولین بار صدایش شکست:
دوهیون: این بود که...
چشمهایش را بست.
دوهیون: عاشق زنت بودم.
صدای ترمز لاستیکها روی آسفالت کشیده شد، ماشین با شدت کنار جاده ایستاد
جونگکوک سرش را به سمت دوهیون چرخاند... چشمهایش دیگر سرد نبودند؛ خشم خالص در آن موج میزد، فکش آنقدر محکم قفل شده بود که رگ های گردنش بیرون زده بودند.
بعد با صدایی پایین اما آنقدر خطرناک که نفس را در سینه حبس میکرد، گفت:
_ ...چی رِز زدی؟
دوهیون نگاهش را از او برنداشت
دوهیون: همونی که شنیدی.
- ۱.۹k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط