سالیان سال پیش زوج خوشبخت زندگی میکردند تا اینکه زن یک پس
سالیان سال پیش زوج خوشبخت زندگی میکردند تا اینکه زن یک پسر کوچولو به دنیا آورد اما خودش هنگام زایمان فوت کرد مرد که خیلی ناراحت بود از فوت همسرش به پسرش به شدت وابسته شد و بعد از آن تمام زندگی اش را به پای پسرش ریخته بود و با هواپیمایی که داشت به او به سراسر دنیا سفر کرد اما بعد از چند سال پسر دچار فراموشی شده بود پدر به گفته ی پزشک پسرش را به جنگل برد تا حالش بهتر شود اما پسر حال روانی اش روز به روز بدتر میشد پدرش میدید که پسرش با یک گل صحبت میکند پس گل را نابود کرد و از آن منطقه پسرش را دور کرد پسر که حالا از گلش دور شده بودحالش بدتر شده بود و در خیالات خود فرو رفته بود تا با روباهی در آن جنگل آشنا شد او هر روز بدون خبر دادن به پدرش به دنبال رو باه میرفت و با او بازی میکرد و روباه را اهلی کرده بود تا اینکه پسر با دیدن دشتی از گل های مثل گلش به یاد گل خود افتاد و وضعیت حالش وخیم تر شد پدر که حال پسرش را دید ماجرا را به دکتر توضیح داد و دکتر به پدر توصیه کرد که از آنجا دور بشوند پدر وسایل خود و پسرش را جمع کرد و خودش و پسرش با هواپیما راهی سفر شدند اما هواپیما در صحرای آفریقا سقوط کرد پدر که هواسش به پسر نبود و به دنبال تعمیر هواپیما بود به پسر اجازه داد تا بازی کند پسر که حالا روی خوبی نداشت با یک مار آشنا شد و با او بازی میکرد و مار او را نیش زد پدر بعد تعمیر هواپیما به دنبال پسرش رفت و با جنازه پسر رو به رو شد. مرد که حالا هم همسر و هم پسر خودش را از دست داده بود به محل زندگی خود و همسرش برگشت و دفترچه ی خاطرات پسرش و عروسک اورا تا آخر عمر نگه داشت. چندین سال گذشت که دختر کوچولویی با مادرش همسایه ی کناری پیرمرد شد پیر مرد متوجه شد که دختر کوچک شباهت زیادی به پسرش یعنی شازده کوچولو دارد البته اسم پسر او شازده کوچولو نبود این پدر بود که اورا اینگونه خطاب میکرد، پیرمرد که شباهت دختر به پسرش را دید دفترچه خاطرات پسرش را برای دختر خواند و در روز تولد پسرش دخترا به بیرون برد مادرش دختر و پیرمرد را بیرون دید و با دختر دعوا کرد پیرمرد که فکر میکرد عرضه نگه داشتن آن دختر را هم نداشته از شدت ناراحتی چند شب بعد.................
- ۹۵۸
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط