love in the dark⑧⑦

love in the dark⑧⑦

فردا
چشمام رو باز کردم
دیدم بیمارستانم
کوما: مامان عمه بهوش اومد
چانگمی: ا/ت خوبی؟
ا/ت:من کجام؟
چانگمی: بیمارستان دیشب نوشیدنی خوردی که بیهوش شدی خیلی حالت بد بود
ا/ت: بچم بچم😭
چانگمی: چیشده؟
ا/ت: چانگمی تو خودت مادری؟ چه حسی داری بچت جلوی چشمت یکی دیگه رو مامان صدا بزنه
چانگمی: یومی؟
ا/ت: آره😭
چانگمی بغلم کرد
چانگمی: عزیزم
ا/ت: کاش دیشب مرده بودم کاش مرده بودمم من نمیخوام دیگه زندگی کنم نمیخوام نمیخوامم چرا نمیمیرممم😭😭
چانهی: آروم باش اینجا بیمارستانه
ا/ت: داداش یه چیزی تزریق کن همین الان تموم کنم...
چانهی:به جونگکوک زنگ زدم گفتم حالت بده بیمارستانی
چانگمی: آره من از دور دیدم جونگکوک رو اما سریع رفت
ا/ت: الان هیچی برام مهممم نیست من فقط میخوام بمیرم😭😭من نمیخوام زنده باشمم
چانگمی: ا/ت عزیزم آروم باش بیا یه چیزی بخور هیچی نخوردی
ظرف رو کنار زدم که افتاد زمین و شکست...
که اومدن یه آرام بخش بهم دادن.. که بیهوش شدم دوباره

یک هفته بعد
یومی
هوجو: یومی یه لحظه بیا
یومی: بله
هوجو: بابا رفت؟
یومی: آره
هوجو: میدونی چیه؟
یومی: چی؟
هوجو: تو خیلی دختر خوبی هستی چون باعث شدی من و بابات بهم نزدیک بشیم اما الان اضافه ای تو زندگیمون و باید کارت تموم بشه
یومی: یعنی چی؟
هوجو: بابات هروقت تورو میبینه یادش به مامانت میاد من میخوام جونگکوک کامل ماله من بشه پس باید از زندگی پاک بشی
یومی: میخوای چیکار کنی؟
هوجو: قبلا بهت آسیب زدم و میخوام دوباره بزنم اما الان بیشتر که دیگه نفس نکشی
هوجو محکم زد تو صورتم
یومی: نه نه تروخدا نکن
و یه چاقو آورد و گذاشت روی دستم
هوجو: این چاقو روی درجه گاز بوده باید اول بدنت کبود بشه با این درجه ی گرما
و چاقو رو گذاشت روی دستم
یومی: نهههه
و بعد لباسم رو درآورد و چاقو رو گذاشت همه جای بدنم که کبود شدم
و محکم زد تو صورتم
هوجو: باید بمیری
دستم رو گرفت و گذاشتم تو اتاق
و چاقو رو محکم کشید روی دستم و دستم خون اومد
و روی پام کشید و من جیغ و داد میزدم
هوجو: میرم از اون اتاق بیرون تا چند دقیقه دیگه خون هات تموم میشه و میمیری و جونگکوک فکر میکنه خودت خودکشی کردی
هوجو رفت سریع با دست درد و خونینم تونستم شماره مامان ا/ت رو بگیرم

ا/ت
یک روز بود که از بیمارستان مرخص شده بودم بعد از یک روز گشتن قرص مناسبی که میخواستم رو پیدا کردم
و کل قرص هارو توی دستم ریختم و میخوام زندگیم رو به پایان برسونم
که گوشیم زنگ خورد جواب دادم
ا/ت: الو
یومی: ماماننن
ا/ت: یومی تویی؟
یومی: مامان با گوشی که بهم داده بودی زنگ زدم کمکممم کن هوجو میخواد من رو بکشههه
گوشی قطع شد
سریع بلند شدم و رفتم سمت ماشینم....


#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۷)

love in the dark⑧⑦کوکبرگشتم خونههوجو: جونگکوک اومدی کوک: سلا...

Love in the dark⑧⑥ا/ت: سلامکوک: موجینموجین: خوبی؟ خیلی وقت ب...

Love in the dark⑦⑤چانهی: چرا گریه میکنی؟ حرف بزن این وقت شب ...

Love in the dark⑦⑨ا/ت: چی؟ بچمم بچممم چانهی: ا/ت من برات توض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط