داستانکوتاه پیرزنی رفت داروخانه تا برای درد مفاصلش دارو

#داستان_کوتاه پیرزنی رفت داروخانه تا برای درد مفاصلش دارو بخره.
داروخانه‌چی بهش گفت:
«خوشگل خانم امر بفرمایید.»
پیرزنه فوری کمرش رو راست کرد و گفت:
«رژ لب می‌خواستم عزیزم.»
کلمات قدرت دارند. با یکدیگر با انرژی مثبت صحبت کنیم.
کلماتی که شما استفاده می‌کنید ممکن است سرنوشت انسانی را تغییر دهد.
دیدگاه ها (۳)

گفت دانايي که: گرگي خيره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!...هر ک...

#حکایت روزي ملانصرالدين خطايي مرتکب ميشودو او را نزد حاکم مي...

_آیا آهنگ پیشواز میخواهید؟خیر_قرعه کشی بزرگ چطور؟خیر_طرح طلا...

آتش و آب و آبرو با هم.هر سه گشتند. در سفر. همراه.عهد کردند. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط