My professor
My professor
Chapter:2
Part:42
قلب هیزل هری ریخت و سرشو با لبخند کنترل شده ای پایین انداخت ...
سونگ پھو جونگ کوک رو نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت
سونگ: والا منم اگه شاگردی مثل کیم داشتم که اینطور بهم انگیزه بده، مخترع میشدم
جونگ کوک دست به سینه سرشو بالا داد و کاملا جدی گفت :
جونگکوک:نفرمایید...شما همین الانشم مخترعی.
اختراع روش های نوین گند زدن به اعصاب استاد جئون پیشینه ی دیرین شماست
هیزل دهنشو پوشوند تا خنده شو کنترل کنه ... و سونگ با حالت تسلیمی چشماشو گرد کرد
سونگ:بابا تو هنوز به خاطر دیر حاضر شدنم ازم عصبانی ای؟ کوتاه بیا دیگه....دیشب که نیومدی با هم جشن بگیریم. مجبور شدم تنهایی از خجالت كل بطری در بیام . هنوز منگم ... انقد رو ترش نکن برا من نا سلامتی نامزد نوبل امسالی یه لبخندی نیشخندی زهر خندی ... وا بده دیگه
نگهبان :خوش آمدید دعوت نامه لطفا
هر سه نفر نگهبان لاغر اندام با موهای قهوه ای رو نگاه کردن
يونيفرم سلطنتی با دستکش سفید تنش بود و سبیلای بامزه ش رو به سمت بالا پیچ داده بود ...
سونگ با انرژی گفت :
سونگ:وقت به خیر موسیو ... البته !
دستشو سمت جيب داخلی کتش برد و هیزل و جئون که دعوتنامه هاشون با سونگ بود نگاه منتظر شون رو به دستای سونگ دوختن سونگ بی حرکت موند و بعد خنده ی مصنوعی ای کرد
سونگ: یه لحظه !
جیب بعدی رو گشت ... اما دوباره خنده ی کم جونی کرد ... و بازم جیب قبلی رو چک کرد ... جیبای شلوارش رو گشت و خنده ش کم کم از بین رفت .....
بی حرکت و ناچار به هیزل نگاه کرد ....
و بعد هیزل و سونگ هر دو با چهره های مضطرب به جونگ کوک خیره شدن.
نگهبان هم با حالت بامزه ای به تقلید از اونا نگاه منتظرش رو بین سونگ و جئون رد و بدل میکرد
ادامه دارد....
خب خب...بابت اینکه دیروز نبودم عذر میخوام 😭😭
و اینکه ممکنه فردا هم نتونم بزارم
راستی قراره تو همین مراسم یه اتفاقی بیوفته که همه تون منو جر بدیــ💔
تا یه مدت احتمالا شرط نزارم
حمایت یادتون نره
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:42
قلب هیزل هری ریخت و سرشو با لبخند کنترل شده ای پایین انداخت ...
سونگ پھو جونگ کوک رو نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت
سونگ: والا منم اگه شاگردی مثل کیم داشتم که اینطور بهم انگیزه بده، مخترع میشدم
جونگ کوک دست به سینه سرشو بالا داد و کاملا جدی گفت :
جونگکوک:نفرمایید...شما همین الانشم مخترعی.
اختراع روش های نوین گند زدن به اعصاب استاد جئون پیشینه ی دیرین شماست
هیزل دهنشو پوشوند تا خنده شو کنترل کنه ... و سونگ با حالت تسلیمی چشماشو گرد کرد
سونگ:بابا تو هنوز به خاطر دیر حاضر شدنم ازم عصبانی ای؟ کوتاه بیا دیگه....دیشب که نیومدی با هم جشن بگیریم. مجبور شدم تنهایی از خجالت كل بطری در بیام . هنوز منگم ... انقد رو ترش نکن برا من نا سلامتی نامزد نوبل امسالی یه لبخندی نیشخندی زهر خندی ... وا بده دیگه
نگهبان :خوش آمدید دعوت نامه لطفا
هر سه نفر نگهبان لاغر اندام با موهای قهوه ای رو نگاه کردن
يونيفرم سلطنتی با دستکش سفید تنش بود و سبیلای بامزه ش رو به سمت بالا پیچ داده بود ...
سونگ با انرژی گفت :
سونگ:وقت به خیر موسیو ... البته !
دستشو سمت جيب داخلی کتش برد و هیزل و جئون که دعوتنامه هاشون با سونگ بود نگاه منتظر شون رو به دستای سونگ دوختن سونگ بی حرکت موند و بعد خنده ی مصنوعی ای کرد
سونگ: یه لحظه !
جیب بعدی رو گشت ... اما دوباره خنده ی کم جونی کرد ... و بازم جیب قبلی رو چک کرد ... جیبای شلوارش رو گشت و خنده ش کم کم از بین رفت .....
بی حرکت و ناچار به هیزل نگاه کرد ....
و بعد هیزل و سونگ هر دو با چهره های مضطرب به جونگ کوک خیره شدن.
نگهبان هم با حالت بامزه ای به تقلید از اونا نگاه منتظرش رو بین سونگ و جئون رد و بدل میکرد
ادامه دارد....
خب خب...بابت اینکه دیروز نبودم عذر میخوام 😭😭
و اینکه ممکنه فردا هم نتونم بزارم
راستی قراره تو همین مراسم یه اتفاقی بیوفته که همه تون منو جر بدیــ💔
تا یه مدت احتمالا شرط نزارم
حمایت یادتون نره
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴۰۴
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط