Fourteen
📸 دکمه ی شاتر
پارت چهارده :
خیلی خونسرد و بدون هیچ واکنشی نگاهش کردم . کیش و مات شده بود و تنها نشانه ای که از زنده ماندن داشت ، نفس های گرمش بود که در صورت من پخش میشد . من از یک بار کتک خوردن نمی ترسم ، کسری تمام زندگیم را برایم جهنم کرده بود . کتک خوردن برایم حکم وعده های غذایی را داشت .
ـــ گرممه ! نفسات داره اذیتم میکنه !
سکوت بینمان را با این حرف شکستم . چشمانش را بست و لعنتی زیر لب گفت . از من فاصله گرفت و کنارم صاف ایستاد و به مستقیم خیره شد . پلکی زدم و لبم را تر کردم .
ـــ زیر زمین سرده ؟ ... چون نمیفهمم چرا میخوای توی خونه بمونی ؟
از گوشه ی چشم به او نگاه کردم . تا حالا به جای زخم های کنار لبش نگاه نکرده بودم . دوتا جای بخیه کناره های لبش وجود داشت .
ـــ اره . دلیلش همینه .
ولی از نظر من دلیلش قانع کننده نبود . نگاهم را به چشمانش بالا کشیدم .
ـــ بهت لحاف میدم .
مردمک چشمانش شاکی به طرف من سر خوردند .
ـــ ببین ...
ـــ حرف رو میشنون... نمی بیینن !
چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید .
ـــ پس بشنو من ...
ـــ آیی، گوشام درد میکنه ! ... چشمام میسوزه ! ... وای خسته ام ! آه زندگی خیلی بدی ! ... وای سرم !...
و همین گونه ، ناله کنان از کنار او به سمت خانه حرکت کردم . بدبخت را نگذاشتم ، حرفش را کامل بگوید ! جلوی در خانه بودم و خواستم در را باز کنم که ناگهان رادمهر ، فحش داد . روی پاشنه پا به طرف او چرخیدم . کنار ماشین ایستاده بود و داشت آرام با پاهایش به چرخ ماشین ضربه میزد . اما مشکل این نبود ، او داشت من را فحش می داد . پسره ی بی ادب ! با قدم های محکم خود را به مقابل او رساندم . جیغ زدم .
ـــ خر خودتی !
*****
توانسته بودم که امروز بعد از ظهر هم رادمهر را در زیر زمین نگه دارم . پسره ی بداخلاقِ گنده دماغ ! خرمگس ! ماشینم کمی فرو رفتگی پیدا کرد ! حالا باید ببرمش صافکاری ، لعنتی ! رادمهر ، پولشو از حلقومت میکشم بیرون ! پلکی سنگین زدم . سجاد ، نمی دانم از کجا شماره ام را پیدا کرده بود و بهم پیام داده بود که شب با رادمهر میآیند . میخواستند مدرکشان را رو کنند . خب ، بله ؟ درست فهمیدید . بنده مهمان دارم و اکنون چه میکنم ؟ برایشان شام میپزم . آن هم چی ؟ قیمه ! قابلمه را همی زدم و درش را گذاشتم . رنگش که خوب بود و به آدم چشمک میزد . لیوان آب را از روی اپن برداشتم و قلپی از آن را خوردم .
ــــ خانم صاحب خونه ، بالایی ؟
صدای رادمهر بود . پشت چشمی نازک کردم و رفتم تا در را باز کنم . در را باز کردم که با رادمهر و سجاد پشت در روبه رو شدم .سجاد کفش هایش را در آورد و به من نگاه کرد .
ــــ سلام خانم ...
ــــ سمیعی! ... سَ ... می .. عی !
ــــ بله . سلام خانم سمیعی .
ـــ علیک السلام ... خدایی نسبت به این ...
با انگشت به رادمهر اشاره کردم .
ــــ خیلی بچه گل و مودبی هستی تو !
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت چهارده :
خیلی خونسرد و بدون هیچ واکنشی نگاهش کردم . کیش و مات شده بود و تنها نشانه ای که از زنده ماندن داشت ، نفس های گرمش بود که در صورت من پخش میشد . من از یک بار کتک خوردن نمی ترسم ، کسری تمام زندگیم را برایم جهنم کرده بود . کتک خوردن برایم حکم وعده های غذایی را داشت .
ـــ گرممه ! نفسات داره اذیتم میکنه !
سکوت بینمان را با این حرف شکستم . چشمانش را بست و لعنتی زیر لب گفت . از من فاصله گرفت و کنارم صاف ایستاد و به مستقیم خیره شد . پلکی زدم و لبم را تر کردم .
ـــ زیر زمین سرده ؟ ... چون نمیفهمم چرا میخوای توی خونه بمونی ؟
از گوشه ی چشم به او نگاه کردم . تا حالا به جای زخم های کنار لبش نگاه نکرده بودم . دوتا جای بخیه کناره های لبش وجود داشت .
ـــ اره . دلیلش همینه .
ولی از نظر من دلیلش قانع کننده نبود . نگاهم را به چشمانش بالا کشیدم .
ـــ بهت لحاف میدم .
مردمک چشمانش شاکی به طرف من سر خوردند .
ـــ ببین ...
ـــ حرف رو میشنون... نمی بیینن !
چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید .
ـــ پس بشنو من ...
ـــ آیی، گوشام درد میکنه ! ... چشمام میسوزه ! ... وای خسته ام ! آه زندگی خیلی بدی ! ... وای سرم !...
و همین گونه ، ناله کنان از کنار او به سمت خانه حرکت کردم . بدبخت را نگذاشتم ، حرفش را کامل بگوید ! جلوی در خانه بودم و خواستم در را باز کنم که ناگهان رادمهر ، فحش داد . روی پاشنه پا به طرف او چرخیدم . کنار ماشین ایستاده بود و داشت آرام با پاهایش به چرخ ماشین ضربه میزد . اما مشکل این نبود ، او داشت من را فحش می داد . پسره ی بی ادب ! با قدم های محکم خود را به مقابل او رساندم . جیغ زدم .
ـــ خر خودتی !
*****
توانسته بودم که امروز بعد از ظهر هم رادمهر را در زیر زمین نگه دارم . پسره ی بداخلاقِ گنده دماغ ! خرمگس ! ماشینم کمی فرو رفتگی پیدا کرد ! حالا باید ببرمش صافکاری ، لعنتی ! رادمهر ، پولشو از حلقومت میکشم بیرون ! پلکی سنگین زدم . سجاد ، نمی دانم از کجا شماره ام را پیدا کرده بود و بهم پیام داده بود که شب با رادمهر میآیند . میخواستند مدرکشان را رو کنند . خب ، بله ؟ درست فهمیدید . بنده مهمان دارم و اکنون چه میکنم ؟ برایشان شام میپزم . آن هم چی ؟ قیمه ! قابلمه را همی زدم و درش را گذاشتم . رنگش که خوب بود و به آدم چشمک میزد . لیوان آب را از روی اپن برداشتم و قلپی از آن را خوردم .
ــــ خانم صاحب خونه ، بالایی ؟
صدای رادمهر بود . پشت چشمی نازک کردم و رفتم تا در را باز کنم . در را باز کردم که با رادمهر و سجاد پشت در روبه رو شدم .سجاد کفش هایش را در آورد و به من نگاه کرد .
ــــ سلام خانم ...
ــــ سمیعی! ... سَ ... می .. عی !
ــــ بله . سلام خانم سمیعی .
ـــ علیک السلام ... خدایی نسبت به این ...
با انگشت به رادمهر اشاره کردم .
ــــ خیلی بچه گل و مودبی هستی تو !
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۲.۱k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط