چانمین» پارت۴
چانمین» پارت۴
#چندپارتی_چانمین
#درخواستی
+خوب میشی بیب اروم دیکشو جلو عقب کرد و دل سونگمینو مالوند
♡کریستوفررررر نکنننن
+باشه باشه😂 لباس های سونگمین رو تنش کرد و بلندش کردو برد خونه
بعد چند روز*
سونگمین روی تخت وول خورد تا چان رو توی بغلش بگیره ولی چان نبود
♡اه چانییی کجایییی
+...
♡یااا با توعم کجاییی
و بازم جوابی نیومد
سونگمین پاشد و رفت آشپزخونه
♡اه من بفا*ک رفتم درد دارم، این معلوم نیست کدوم گوریه
میخواست در یخچالو باز کنه آب بخوره که یه برگ کوچیک روی یخچال دید:
سلام توله، میدونم تازه بیدار شدی و کلی داری غر میزنی که کجام، معذرت میخوام که بدون اینکه خبری بدم سرصبح رفتم،چون میدونستم اگه بگم کجا دارم میرم نمیزاشتی. الانم نمیگم نمیخوام نگران شی، شب زود برمیگردم، مراقب خودت باش کوچولو، بای بای
«دوست دارم❤»
ویو سونگمین*
اشکام بی اختیار شروع به ریختن کردن، یعنیچی که نمیزاشتم بره؟ جای خطرناکی داره میره؟ چرا اسنقدر دلم شور میزنه، چرا اینقدر نگرانم اتفاقی براش نیوفته، من نباید دوسش داشته باشم نه
بدو بدو رفت اتاق و ملافه رو کنار داد و گوشیش رو گرفت، یک بار، دو بار، سه بار، چند بار زنگ زد، ولی چان جواب نمیداد
♡جواب بده عوضیی😭😭هق من هنوز نگفتم دوست دارم هق نباید اتفاقی برات بیوفتهه😭😭😭
روی تخت توی خودش جمع شده بود و همینطور گریه میکرد، از صبح همونطور مونده بود. ساعت نزدیک های ۳صبح بود. سونگمین تکون هم نخورده بود، از۹صبح فقط یه بار بلند شد و رفت سرویس. نه آب و نه غذا.
در خونه با زدن مرز فرده بیرونی باز شد، سونگمین سریع سرشو از روی پاهاش برداشت، یعنی چان بود؟
سایه ای سیاه به سمته در میومد، سونگمین اضطراب شدیدی گرفته بود، خودشم نمیدونست چرا، اگه چان بود چرا مثل این چند روز، وقتی خونه اومد سونگمین رو صدا نکرد، و از طرفی دیگه سونگمین فکر میکرد که شاید چان فکر میکنه اون خوابه.
در با صدای غریچ ای باز شد، مردی سیاه پوش، با ماسک وارد شد، چاقو در دست داشت و سونگمین با چشایی که انگار از کاسه میخواستند در بیایند نگاه میکرد، نمیدانست فریاد بزند، ساکت باشد، کاری کند یا نه...
#چندپارتی_چانمین
#درخواستی
+خوب میشی بیب اروم دیکشو جلو عقب کرد و دل سونگمینو مالوند
♡کریستوفررررر نکنننن
+باشه باشه😂 لباس های سونگمین رو تنش کرد و بلندش کردو برد خونه
بعد چند روز*
سونگمین روی تخت وول خورد تا چان رو توی بغلش بگیره ولی چان نبود
♡اه چانییی کجایییی
+...
♡یااا با توعم کجاییی
و بازم جوابی نیومد
سونگمین پاشد و رفت آشپزخونه
♡اه من بفا*ک رفتم درد دارم، این معلوم نیست کدوم گوریه
میخواست در یخچالو باز کنه آب بخوره که یه برگ کوچیک روی یخچال دید:
سلام توله، میدونم تازه بیدار شدی و کلی داری غر میزنی که کجام، معذرت میخوام که بدون اینکه خبری بدم سرصبح رفتم،چون میدونستم اگه بگم کجا دارم میرم نمیزاشتی. الانم نمیگم نمیخوام نگران شی، شب زود برمیگردم، مراقب خودت باش کوچولو، بای بای
«دوست دارم❤»
ویو سونگمین*
اشکام بی اختیار شروع به ریختن کردن، یعنیچی که نمیزاشتم بره؟ جای خطرناکی داره میره؟ چرا اسنقدر دلم شور میزنه، چرا اینقدر نگرانم اتفاقی براش نیوفته، من نباید دوسش داشته باشم نه
بدو بدو رفت اتاق و ملافه رو کنار داد و گوشیش رو گرفت، یک بار، دو بار، سه بار، چند بار زنگ زد، ولی چان جواب نمیداد
♡جواب بده عوضیی😭😭هق من هنوز نگفتم دوست دارم هق نباید اتفاقی برات بیوفتهه😭😭😭
روی تخت توی خودش جمع شده بود و همینطور گریه میکرد، از صبح همونطور مونده بود. ساعت نزدیک های ۳صبح بود. سونگمین تکون هم نخورده بود، از۹صبح فقط یه بار بلند شد و رفت سرویس. نه آب و نه غذا.
در خونه با زدن مرز فرده بیرونی باز شد، سونگمین سریع سرشو از روی پاهاش برداشت، یعنی چان بود؟
سایه ای سیاه به سمته در میومد، سونگمین اضطراب شدیدی گرفته بود، خودشم نمیدونست چرا، اگه چان بود چرا مثل این چند روز، وقتی خونه اومد سونگمین رو صدا نکرد، و از طرفی دیگه سونگمین فکر میکرد که شاید چان فکر میکنه اون خوابه.
در با صدای غریچ ای باز شد، مردی سیاه پوش، با ماسک وارد شد، چاقو در دست داشت و سونگمین با چشایی که انگار از کاسه میخواستند در بیایند نگاه میکرد، نمیدانست فریاد بزند، ساکت باشد، کاری کند یا نه...
- ۲۵۰
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط