Part: 4

Part: 4
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)

فهمیدن من فرار کردم، آخه چطوری؟
اینا همشون بادیگاردایه هیونجین هستن......
سریع رفتم تو کوچه و دویدم تا رسیدم به خونه مامانم.....
یه عمارت بزرگ و قدیمی!
پشته سره هم زنگ آیفون رو زدم تا بابام برداشت و گفت:
چته، دختر؟
گفتم:
باز کن درو!
در با صدای تق کوتاهی باز شد و سریع وارد شدم......
هرچی میدویدم به خونه نمی رسیدم از بس حیاط بزرگ بود.....
رسیدم، دره بزرگ ورودی رو محکم باز کردم و افتادم‌ رو زمین چون از شدت دویدن نفسم بالا نمیومد در واقع مرگ رو داشتم احساس می‌کردم.....
مامانم با هراس اومد سمتم......
بابای کثافتمم بالای سرم نیشخند زد!
دلم می خواد بکشمش......
اون بود که زندگیه منو خراب کرد......
مامانم گفت:
چرا یک ساله نیستی؟
من حتی نمی تونم باهات در تماس باشم، دخترم!
چرا انقدر حالت بده و چشمات پف کرده؟
چیزی شده من و بابات خبر نداریم؟
گفتم:
اتفاقا تو خبر نداری اون کامل خبر داره!
زمانی که منو دستی دستی داد به یه آدم سرد و خشن و بی احساس باید فکر این رو می‌کرد یه روزی باید تقاص پس بده!
اون فقط به فکره کار و پولش بود.....
چرا الان من باید تو سن ۲۰ سالگی از شدت کتک ها و ترس از اون شوهر که فقط لقبش هست مریض باشم.....
مامان تو از هیچی خبر نداری......
(تمام داغ دلمو با صدایه داد و گریه ی دل خراش بیان کردم)
چرا الان پدرم باید از درده من خوشحال باشه که الان بالا سرم با نیشخند وایساده، ها چرا چرا چرا؟
هیچ کدومتون درد منو رو احساس نکردین که من تا عمق قلبم شکسته، از همتون نه فقط اون......
الانم که اون نیستش اومدم فرار کنم و برم طلاق بگیرم وسط راه بادیگارداشو دیدم که میدونمم دنباله منن.......
شما هیچ وقت منو درک نمی کنین......
ولی من....من امروز اومدم این مردو که اسمش پدره هست ولی حیفه این اسم رو رسمی که من با دنیا اومدنم روی تو گذاشته شد......حیف.....‌کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدم......
ولی من از درد درس گرفتم!
فکر کنم بدونین اونی که درد میکشه بعدش چقدر قدرت پیدا میکنه، اینو دیگه باید بدونین؟
قدرت ناشی از درد رو هیچ کس نمیتونه رام کنه!
من الان قدرته اینو دارم که این کثافتو رو بکشم و بعدش که اون یکی کثافت که اومد اون رو هم خلاص کنم......
مامانم گفت:
تو چه غلطی کردی مرد؟
بابام اومد حرف بزنه که من یورش بردم سمتش و محکم انداختمش زمین......
تمامه داغه سنگینی کرده رو سینمو اینکه چقدر ازش متنفرم بیان و بعد خنجره تو جیبم رو برداشتم و خیلی آروم فرو کردم تو شاهراه گردنش......
آره، من می خواستم با درد بمیری!
وقتی که داشت چشماش بسته میشد، می خواست حرفی بزنه که من چاقو رو محکم تر فرو کردم تو گردنش......
و بعد چشماش بسته شد، اون کنه دیگه رفت......
مامان جیغ دل خراشی کشید و منو از روی بدنه اون حرومی جدا کرد و منو گرفت بغلش....‌.
وقتی که جنازشو دیدم هم خندیدم هم اشک ریختم شبیه یه آدم روانی.‌.....
آره، باید روانی شده باشم......
اتفاقا خیلی طول کشید، چقدر عجیب!
مامانم با گریه گفت:
تازه میفهمم دخترم!
فقط آروم باش من تورو از دست بادیگاردای هیونجین نجات میدم.....
الان حالت خوب، نیست برو خودت رو تمیز کن و استراحت کن تا من و نگهبانا این بلبشو رو بی صدا جمع کنیم.....‌
بعدش میایم غذا می خوریم......
الانم میبینم که پوست استخونی، اونجا غذا میخوری؟
گفتم:
اشتها ندارم، اونجا!
اصلا الان که میبینم من حتی مزه غذا رو هم یادم نیست......
سرمو بوس کرد گفت:
برو.....برو استراحت کن الان میام بهت غذا میدم و یه دکتر میارم‌.....‌
گفتم:
نه، اصلا دکتر نیار......
من حالم خوب میشه، فقط‌ نیاز به خواب دارم!
همین......
گفت:
باشه......
دیدگاه ها (۱)

Part: 3The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)گ...

part: 2The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)ش...

که در باز شد×وایسا ببینم جونگکوک چرا ا.ت رو بغل کردی_راستش د...

شوهر یا ارباب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط