می ترسم
می ترسم
از آوارگی احساست
از بی وزنی آرزوهایم
از سرگردانی
و تکرار رویاهایی که هرگز تعبیر
نمیشوند.
هر شب عصایی , دستم را می گیرد
شانه به شانه ام , قدم زنان
مرا به مرز خیالت می برد
بوسه ای
و
دیداری
تازه می کنیم و برمیگردیم.
از آوارگی احساست
از بی وزنی آرزوهایم
از سرگردانی
و تکرار رویاهایی که هرگز تعبیر
نمیشوند.
هر شب عصایی , دستم را می گیرد
شانه به شانه ام , قدم زنان
مرا به مرز خیالت می برد
بوسه ای
و
دیداری
تازه می کنیم و برمیگردیم.
- ۲۶۱
- ۳۰ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط