میز صبحانه در عمارت ماه سیمین تابلویی از تقابل خیرهکنند
میز صبحانه در عمارت ماه سیمین تابلویی از تقابلِ خیرهکنندهی سنت و مدرنیته بود . میز از سنگِ مرمرِ سپید و سردی تراشیده شده که رگههای خاکستریاش زیر نورِ ملایمِ سقف میدرخشد.
در وسط میز ظروفِ سفالیِ چوسان با لعابِ یخی در کنارِ لیوانهای کریستالیِ بسیار ظریف چیده شدهاند. صبحانه آمیزهای از دو دنیاست در یک سمت، کاسههای کوچکِ مینیاتوری پر از جونبوکجوک فرنی غلیظ و گرمِ صدف که در چوسان مخصوص اشراف بود قرار دارشت که بخار ملایمی از آن بلند میشود . در سمت دیگر نانهای تستِ طلایی و آووکادوهای تازهای دیده میشود که با دانههای سیاه و کنجد تزئین شده بودند ، به همراهِ مرباهای دستسازی که در ظرفهای شیشهایِ هوشمند که دمای محتویات را ثابت نگه میدارند قرار دارشتن
سکوتِ حاکم بر فضا جنسی بلورین دارد. تنها صدایِ شنیده شده، صدایِ بسیار ظریفِ برخوردِ قاشقهای نقرهای به کفِ کاسههای سفالی است. هیچکس صحبت نمیکند. بزرگِ خاندان در صدر میز با ابهتی خاموش روزنامهی دیجیتالیاش را که روی میز به صورت هولوگرام ظاهر شده ورق میزند.
صدا بسیار. بلندی که دیوار های مدرن هم ازش میترسیدند بالا آمد صدا ته یانگ بود صدایی که هیچ وقت از خودش بیرون نیومده بود هرگز ..
ته یانگ : من همسر اون نییییسسستمممممم
بالاخره پله ها تموم شد .. تهیونگ جدی و خونسردی بلند شد سپس روبه ته یانگ ایستاد دخترک تند تند نفس کشید سپس دست گذاشت روی زانو هایش و خم شد همراه نفس زنان گفت : یه لحظه ؟ ..
تهیونگ دست به سینه شد بلافاصله ته یانگ سافت ایستاد سپس با عصبانیت گفت : من همسر جونگکوک هستم ؟ درست متوجه شدم ؟ ..
بیول تند از پله ها پایین آمد نگاه ریز و پر از سوال بهش دوخت ولی تند نکته ازش گرفت : خب چه نیازی به دویدن بود یه چیزی به اسم آسانسور داریم ..
ته یانگ به پشت نگاه کرد و تند سمت تهیونگ چرخید سپس با حرص گفت : فکردی امپراطور هستی . آره راستش دروغ چرا بودی اصلا ولش کن چرا منو به اون مرد دادی
نگاه تهیونگ قفل به غمگینی شد ؛ نه از درد به بلکه از عذاب وجدان لبش را تر کرد و تند گفت : حرف پدر بود رو حرفش حر نزدم - سمت ته یانگ چشم دوخت - یاد بگیر و مراقب حرف زدن با بزرگان باش ..
ته یانگ حرصی نفس کشید : اوففففف
یی محکم بلند شد و با عصبانیت داد زد : بس من کیم ته یانگ خجالت بکش یک ساله که ازدواج کردی الان داری اعتراض میکنی ؟ ..
ته یانگ حرصی صدا گریه بیرون داد سپس محکم چنگ زد به موهایش و بلند داد زد : خداااا از دوران چوسان هم بدتره
تهیونگ اخم کرد : ته یانگ به خودت بیاد چوسان چیه ؟ ..
ته یانگ سمتش نگاه کرد : اوففففف..
بیول تند سمتش دوید بازم لعنتی به این کفش هایش فرستاد به سختی و لنگ زدند رسید کنار تهیونگ و ته یانگ ایستاد : سئ...ته یانگ بریم ..
ته یانگ آرنجش را از دست بیول بیرون کشید سپس اخم کرد بیول ناخداگاه پاشنه کفش اش گرفته شد سپس برخورد بدی با زمین کرد زانو اش کمی خراشیده شد جی غمگین نگاهش کرد سپس از روی صندلی پایین آمد .. در حالی که تهیونگ با نگاه بیرحم خودش ترانه ای پر از نفرت میخواست نگاهش میکرد .. جی روبه رو بیول ایستاد : پاسو.. دردت اومد ..
خم شد سپس روی دو پا نشست سرش را کج کرد مثل یک گربه کوچولو پشمالو لبخند زد سپس دست کوچیک و توپ اش را روی پیراهن بیول گذاشت و کمی بالا برد که باعث برهنگی پاش شد ..
چشم هایش روی هم گذاشته شد : اخخ دلد میتونه
زن مهربان نگاهش کرد چقدر دلش برای این گونه میپرید که محکم با دو انگشت نیشگون اش بگیره در نهایت دستش را بلند کرد و موهای روی پیشانی جی را جمع کرد : نه خوبم پرنسس
تهیونگ با اخم خم شد سپس جی را در آغوش گرفت و بلندش کرد چشم غزه ای بهش رفت سپس سمت میز رفت .. ته یانگ با عصبانیت کنار برادر عصبیش نشست
تهیونگ با اخم زمزمه کرد : اگه عصبانی هستی میتونی بری
ته یانگ زبون دراز کرد : آره که این صبحونه خوشمزه را تنها بخودی ..
تهیونگ مات و مبهوت نگاهش کرد موهای خوشگل دخترکش را نوازش کرد بازم متوجه نبود کاسه ای زیر نیمکاسه وجود داشت که تهیونگ را به شدت عصبی میکرد .. همچنین کنجکاو این ته یانگ و بیول خیلی عوض شدند حتی بیول ای که همیشه غر میزد و آویزان تهیونگ بود و ته سانگ ای که همیشه در حال گریه و بغض هر گوشه ای مینشست روز ها و هفته ها لب به غذا نمیزد ..
در وسط میز ظروفِ سفالیِ چوسان با لعابِ یخی در کنارِ لیوانهای کریستالیِ بسیار ظریف چیده شدهاند. صبحانه آمیزهای از دو دنیاست در یک سمت، کاسههای کوچکِ مینیاتوری پر از جونبوکجوک فرنی غلیظ و گرمِ صدف که در چوسان مخصوص اشراف بود قرار دارشت که بخار ملایمی از آن بلند میشود . در سمت دیگر نانهای تستِ طلایی و آووکادوهای تازهای دیده میشود که با دانههای سیاه و کنجد تزئین شده بودند ، به همراهِ مرباهای دستسازی که در ظرفهای شیشهایِ هوشمند که دمای محتویات را ثابت نگه میدارند قرار دارشتن
سکوتِ حاکم بر فضا جنسی بلورین دارد. تنها صدایِ شنیده شده، صدایِ بسیار ظریفِ برخوردِ قاشقهای نقرهای به کفِ کاسههای سفالی است. هیچکس صحبت نمیکند. بزرگِ خاندان در صدر میز با ابهتی خاموش روزنامهی دیجیتالیاش را که روی میز به صورت هولوگرام ظاهر شده ورق میزند.
صدا بسیار. بلندی که دیوار های مدرن هم ازش میترسیدند بالا آمد صدا ته یانگ بود صدایی که هیچ وقت از خودش بیرون نیومده بود هرگز ..
ته یانگ : من همسر اون نییییسسستمممممم
بالاخره پله ها تموم شد .. تهیونگ جدی و خونسردی بلند شد سپس روبه ته یانگ ایستاد دخترک تند تند نفس کشید سپس دست گذاشت روی زانو هایش و خم شد همراه نفس زنان گفت : یه لحظه ؟ ..
تهیونگ دست به سینه شد بلافاصله ته یانگ سافت ایستاد سپس با عصبانیت گفت : من همسر جونگکوک هستم ؟ درست متوجه شدم ؟ ..
بیول تند از پله ها پایین آمد نگاه ریز و پر از سوال بهش دوخت ولی تند نکته ازش گرفت : خب چه نیازی به دویدن بود یه چیزی به اسم آسانسور داریم ..
ته یانگ به پشت نگاه کرد و تند سمت تهیونگ چرخید سپس با حرص گفت : فکردی امپراطور هستی . آره راستش دروغ چرا بودی اصلا ولش کن چرا منو به اون مرد دادی
نگاه تهیونگ قفل به غمگینی شد ؛ نه از درد به بلکه از عذاب وجدان لبش را تر کرد و تند گفت : حرف پدر بود رو حرفش حر نزدم - سمت ته یانگ چشم دوخت - یاد بگیر و مراقب حرف زدن با بزرگان باش ..
ته یانگ حرصی نفس کشید : اوففففف
یی محکم بلند شد و با عصبانیت داد زد : بس من کیم ته یانگ خجالت بکش یک ساله که ازدواج کردی الان داری اعتراض میکنی ؟ ..
ته یانگ حرصی صدا گریه بیرون داد سپس محکم چنگ زد به موهایش و بلند داد زد : خداااا از دوران چوسان هم بدتره
تهیونگ اخم کرد : ته یانگ به خودت بیاد چوسان چیه ؟ ..
ته یانگ سمتش نگاه کرد : اوففففف..
بیول تند سمتش دوید بازم لعنتی به این کفش هایش فرستاد به سختی و لنگ زدند رسید کنار تهیونگ و ته یانگ ایستاد : سئ...ته یانگ بریم ..
ته یانگ آرنجش را از دست بیول بیرون کشید سپس اخم کرد بیول ناخداگاه پاشنه کفش اش گرفته شد سپس برخورد بدی با زمین کرد زانو اش کمی خراشیده شد جی غمگین نگاهش کرد سپس از روی صندلی پایین آمد .. در حالی که تهیونگ با نگاه بیرحم خودش ترانه ای پر از نفرت میخواست نگاهش میکرد .. جی روبه رو بیول ایستاد : پاسو.. دردت اومد ..
خم شد سپس روی دو پا نشست سرش را کج کرد مثل یک گربه کوچولو پشمالو لبخند زد سپس دست کوچیک و توپ اش را روی پیراهن بیول گذاشت و کمی بالا برد که باعث برهنگی پاش شد ..
چشم هایش روی هم گذاشته شد : اخخ دلد میتونه
زن مهربان نگاهش کرد چقدر دلش برای این گونه میپرید که محکم با دو انگشت نیشگون اش بگیره در نهایت دستش را بلند کرد و موهای روی پیشانی جی را جمع کرد : نه خوبم پرنسس
تهیونگ با اخم خم شد سپس جی را در آغوش گرفت و بلندش کرد چشم غزه ای بهش رفت سپس سمت میز رفت .. ته یانگ با عصبانیت کنار برادر عصبیش نشست
تهیونگ با اخم زمزمه کرد : اگه عصبانی هستی میتونی بری
ته یانگ زبون دراز کرد : آره که این صبحونه خوشمزه را تنها بخودی ..
تهیونگ مات و مبهوت نگاهش کرد موهای خوشگل دخترکش را نوازش کرد بازم متوجه نبود کاسه ای زیر نیمکاسه وجود داشت که تهیونگ را به شدت عصبی میکرد .. همچنین کنجکاو این ته یانگ و بیول خیلی عوض شدند حتی بیول ای که همیشه غر میزد و آویزان تهیونگ بود و ته سانگ ای که همیشه در حال گریه و بغض هر گوشه ای مینشست روز ها و هفته ها لب به غذا نمیزد ..
- ۴۸۱
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط