𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 3
درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد.
هان اخم کرده بود و دستهایش را روی سینهاش گذاشت.
دو مرد کتوشلواری دو طرفش نشسته بودند.
راننده بدون حرف ماشین را حرکت داد.
چند دقیقه سکوت...
هان دیگر طاقت نیاورد.
هان: حداقل یکی بگه دارین منو کجا میبرین.
هیچکس جواب نداد.
هان با حرص پوفی کشید.
هان با خودش گفت : اینا لالن یا چیز دیگه ای؟
ماشین جلوی ساختمانی بزرگ و تاریک ایستاد.
درِ ماشین باز شد.
مرد: پیاده شو.
هان همانطور که نشسته بود، گفت:
هان: نه.
مرد با تعجب نگاهش کرد.
هان: خودتون منو آوردین، خودتونم بغلم کنین ببرین.
چند ثانیه سکوت...
از جلوی ماشین، همان مرد آرام و سرد نزدیک شد.
بدون اینکه اخم کند، فقط به هان نگاه کرد.
مرد ناشناس : پیاده شو.
هان هم مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
هان: اگر نشم؟
مرد یک قدم جلو آمد.
مرد ناشناس : «امتحان کن.»
هان چند لحظه نگاهش کرد...
بعد با غرغر از ماشین پایین آمد.
هان: اصلاً آدم باادبی نیستین.
چند نفری که اطراف ایستاده بودند، با تعجب به هان نگاه کردند.
تا حالا کسی جلوی رئیس اینطور حرف نزده بود.
مرد بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، وارد ساختمان شد.
هان هم با اکراه دنبالش رفت.
داخل ساختمان، همه با دیدن مرد سرشان را پایین میآوردند.
هان زیر لب گفت:
هان: انگار همه ازش حساب میبرن...
همان لحظه مرد ایستاد.
بدون اینکه برگردد، گفت:
مرد ناشناس : درسته.
هان جا خورد.
هان: ...من که بلند نگفتم!
برای اولین بار، یکی از نگهبانها خندهاش را به زور قورت داد.
مرد آرام درِ اتاقی را باز کرد.
اتاقی بزرگ، با پنجرههای قدی و یک میز چوبی مشکی.
او روی صندلی نشست.
برای اولین بار، نگاهش چند ثانیه روی هان ماند.
مرد ناشناس: «بشین.»
هان روی صندلی ننشست.
هان: اول جواب سؤالامو بده.
چند ثانیه سکوت...
مرد خیلی آرام گفت:
مرد نشناس : جرأتت از چیزی که فکر میکردم بیشتره...
در همان لحظه، درِ اتاق باز شد.
پسری با موهای بلوند و لبخند همیشگی وارد شد.
پسر : رئیس، سیستم امنیتی رو کامل بررسی کردم...
نگاهش روی هان افتاد.
چند لحظه مکث کرد.
بعد با تعجب گفت:
پسر : مهمون داریم؟
هان زیر لب غر زد:
هان: اگر اینو مهمونی حساب میکنین، سلیقهتون خیلی عجیبه.
پسر بلوند بیاختیار خندید.
اما مرد پشت میز، فقط یک جمله گفت:
مرد ناشناس : «فلیکس... در رو ببند.»
لبخند از روی صورت فلیکس محو شد.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت...
پایان پارت ۳
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 3
درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد.
هان اخم کرده بود و دستهایش را روی سینهاش گذاشت.
دو مرد کتوشلواری دو طرفش نشسته بودند.
راننده بدون حرف ماشین را حرکت داد.
چند دقیقه سکوت...
هان دیگر طاقت نیاورد.
هان: حداقل یکی بگه دارین منو کجا میبرین.
هیچکس جواب نداد.
هان با حرص پوفی کشید.
هان با خودش گفت : اینا لالن یا چیز دیگه ای؟
ماشین جلوی ساختمانی بزرگ و تاریک ایستاد.
درِ ماشین باز شد.
مرد: پیاده شو.
هان همانطور که نشسته بود، گفت:
هان: نه.
مرد با تعجب نگاهش کرد.
هان: خودتون منو آوردین، خودتونم بغلم کنین ببرین.
چند ثانیه سکوت...
از جلوی ماشین، همان مرد آرام و سرد نزدیک شد.
بدون اینکه اخم کند، فقط به هان نگاه کرد.
مرد ناشناس : پیاده شو.
هان هم مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
هان: اگر نشم؟
مرد یک قدم جلو آمد.
مرد ناشناس : «امتحان کن.»
هان چند لحظه نگاهش کرد...
بعد با غرغر از ماشین پایین آمد.
هان: اصلاً آدم باادبی نیستین.
چند نفری که اطراف ایستاده بودند، با تعجب به هان نگاه کردند.
تا حالا کسی جلوی رئیس اینطور حرف نزده بود.
مرد بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، وارد ساختمان شد.
هان هم با اکراه دنبالش رفت.
داخل ساختمان، همه با دیدن مرد سرشان را پایین میآوردند.
هان زیر لب گفت:
هان: انگار همه ازش حساب میبرن...
همان لحظه مرد ایستاد.
بدون اینکه برگردد، گفت:
مرد ناشناس : درسته.
هان جا خورد.
هان: ...من که بلند نگفتم!
برای اولین بار، یکی از نگهبانها خندهاش را به زور قورت داد.
مرد آرام درِ اتاقی را باز کرد.
اتاقی بزرگ، با پنجرههای قدی و یک میز چوبی مشکی.
او روی صندلی نشست.
برای اولین بار، نگاهش چند ثانیه روی هان ماند.
مرد ناشناس: «بشین.»
هان روی صندلی ننشست.
هان: اول جواب سؤالامو بده.
چند ثانیه سکوت...
مرد خیلی آرام گفت:
مرد نشناس : جرأتت از چیزی که فکر میکردم بیشتره...
در همان لحظه، درِ اتاق باز شد.
پسری با موهای بلوند و لبخند همیشگی وارد شد.
پسر : رئیس، سیستم امنیتی رو کامل بررسی کردم...
نگاهش روی هان افتاد.
چند لحظه مکث کرد.
بعد با تعجب گفت:
پسر : مهمون داریم؟
هان زیر لب غر زد:
هان: اگر اینو مهمونی حساب میکنین، سلیقهتون خیلی عجیبه.
پسر بلوند بیاختیار خندید.
اما مرد پشت میز، فقط یک جمله گفت:
مرد ناشناس : «فلیکس... در رو ببند.»
لبخند از روی صورت فلیکس محو شد.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت...
پایان پارت ۳
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۳۳۱
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط