:::پارت یازدهم:::
:::پارت یازدهم:::
ویو کیم کیونگ
حدوداً یک هفته ای از اومدنم به این خونه میگذره، همه چی عادی بود صبح ها میرفتم شرکت تا کارهای خودمو انجام بدم و برای همین به اتاق قدیمی بابا رو دادن. تمیز کرده بودنش و همه چیز آماده بود. توی خونه همه ی وسایلامو چیده بودم و به همه چیز عادت کرده بودم و همه چیزم داشت خوب پیش میرفت.
بعد از ظهر ها هم حنا میومد به شرکت و به کار اموز هاش رسیدگی میکرد و کارهاشو انجام میداد. دفتر کارش دقیقاً جلوی دفتر کار من بود و میتونستم به خاطر شیشه ای بودن دیوار های آفیس ببینمش. به نظر کارش خوب بود.
بعد از ظهر ها هم باهم برمیگشتیم خونه و یه چند روزی بود که به اصرار خودم صبح ها میرسیدم دانشگاه. دختر خوبی بود و هیچ مشکلی نداشت و مامان هم خیلی دوستش داشت و تو این چند روز همش درباره ش صحبت میکرد و کلی باهم میخندیدیم. انگار مامان حالش خیلی بهتر شده بود. البته من مخالفتم کم و دلخور بودم که این همه سال به من هیچی نگفته بود. اما انگاری اینجوری راحت بوده و اینکه تنها چیزی که مهمه اینه که مامان الان خوشحاله و احساسات بدی که مجبور بودم رو براش درست کرده بودم. این دختره جنا کلاً از بین برده بودش.
تا اینکه امشب چیز خیلی مشکوکی پیدا کردم...
.......................................................
ویو کیم کیونگ
حدوداً یک هفته ای از اومدنم به این خونه میگذره، همه چی عادی بود صبح ها میرفتم شرکت تا کارهای خودمو انجام بدم و برای همین به اتاق قدیمی بابا رو دادن. تمیز کرده بودنش و همه چیز آماده بود. توی خونه همه ی وسایلامو چیده بودم و به همه چیز عادت کرده بودم و همه چیزم داشت خوب پیش میرفت.
بعد از ظهر ها هم حنا میومد به شرکت و به کار اموز هاش رسیدگی میکرد و کارهاشو انجام میداد. دفتر کارش دقیقاً جلوی دفتر کار من بود و میتونستم به خاطر شیشه ای بودن دیوار های آفیس ببینمش. به نظر کارش خوب بود.
بعد از ظهر ها هم باهم برمیگشتیم خونه و یه چند روزی بود که به اصرار خودم صبح ها میرسیدم دانشگاه. دختر خوبی بود و هیچ مشکلی نداشت و مامان هم خیلی دوستش داشت و تو این چند روز همش درباره ش صحبت میکرد و کلی باهم میخندیدیم. انگار مامان حالش خیلی بهتر شده بود. البته من مخالفتم کم و دلخور بودم که این همه سال به من هیچی نگفته بود. اما انگاری اینجوری راحت بوده و اینکه تنها چیزی که مهمه اینه که مامان الان خوشحاله و احساسات بدی که مجبور بودم رو براش درست کرده بودم. این دختره جنا کلاً از بین برده بودش.
تا اینکه امشب چیز خیلی مشکوکی پیدا کردم...
.......................................................
- ۷۵
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط