runaway

runaway
در جنگلی از افکار بهم ریخته گیر افتاده ام
باید بدوم
پلنگی سیاه رنگ به دنبالم افتاده
ریشه های درختان آنقدر بزرگ هستند که گاهی باید از روی آنها بپرم
به راحتی میتوانم صدای قدم های او را روی چمن ها ، ریشه ها و تنه های درخت بشنوم
امید وارم این یک خواب باشد
ولی این حتی برای اینکه خواب باشد بیش از اندازه بی‌رحمانه
نیم ساعتی هست که دارم می‌دوم
جانی برایم نمانده ولی همچنان باید بدوم
چجوری او هنوز می تواند اینگونه بدود ؟
او زاده ی تخیلاتم است
چجوری جان پیدا کرده ؟
این جنگل چجوری ساخته شده ؟
اگر افکارم را مرتب کنم شاید بتوانم این جعبه ی افکار را ببندم
چند روز پیش بود که در مورد این جنگل و حیواناتش نوشتم
داستانی که پلنگی به دنبال دختری افتاده و در آخر دختر جان می بازد
انگار به آن داستان تبعید شده ام
باید از پایان اصلی دوری کنم
نباید آن اتفاق بیفتد !
دختر زمانی کشته شد که پایش به ریشه ای گیر کرد و روی زمین افتاد و در آخر پلنگ جان دختر را گرفت
در همین لحظه پایم به ریشه ای گیر میکند و روی زمین می افتم و پای پلنگ را روی کمرم احساس میکنم
از ترس می خواهم فریاد بزنم ولی کوچک ترین صدایی از دهانم خارج نمی شود
دندان هایش را در شکمم فرو می‌کند و چشمانم سیاهی می‌رود
در حالی که نفس نفس می زنم و تمام تنم را عرق پوشانده از خواب بیدار می شوم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگه میشه حمایت ها بیشتر شه
دیدگاه ها (۰)

way outنمی خواستم این اتفاق بیفتد نباید اینجوری می شد من فقط...

runaway چکار کنم ؟نمیدانم، باید فرار کنم؟اگرچه ؟ از خودم؟کسی...

♪runaway♪نمی خواهم ادامه دهم. توانی ندارم. جانی برایم نمانده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط