در انتهای هر سفر

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟




 حسین پناهی
دیدگاه ها (۷)

نیستیم !به دنیا می آییم عکس ِ یک نفره می گیریم !بزرگ می شویم...

مرگ لبخند پدر را قاب گرفت ..من اخمی بی قاب را دلتنگم !فرقی ن...

کهکشانها کو زمینم؟زمین کو وطنم؟وطن کو خانه ام؟خانه کو مادرم؟...

از جسم به جان نقاب تاکیاین گنج درین خراب تا کیاین گوهر پر فر...

بوک جدید شروع کردممم👀🙂couple: chanmingenres: fantasy, romanc...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۱: گرد و خ...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط