「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 100
✦.................................
چشمهایش مستقیم در چشمهای جونگکوک قفل شد
نیکان: فکر کردی نمیدونم با خواهرم چه کارایی کردی؟
جونگکوک حتی تلاش نکرد دست نیکان را از یقهاش جدا کند، با همان خونسردی همیشگی فقط گفت:
_ تموم شد؟
این آرامش، نیکان را بیشتر دیوانه کرد
نیکان: هشت سال...
صدایش لرزید:
نیکان: هشت سال دنبال نیکی گشتم.. بعد تو...
ادامه حرفش را نگفت...
جونگکوک بدون اینکه اخمش باز شود دست نیکان را از یقهاش جدا کرد؛ خیلی آرام، خیلی محکم... انگار دست یک بچه را کنار میزد.
نیکان جلو آمد
نیکان: نمیدونم دلیل اینکه نمیزاری ببینمش چیه ولی... فقط پنج دقیقه...
برای اولین بار لحنش کمی تغییر کرد:
نیکان: فقط پنج دقیقه بذار ببینمش.
سکوت... باد میان لباسهایشان پیچید. جونگکوک مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
_ نه.
نیکان فکش قفل شد، جونگکوک ادامه داد:
_ حتی نمیذارم از وجودت باخبر بشه.
نیکان ناباورانه خندید
نیکان: چی؟
جونگکوک یک قدم دیگر جلو آمد، صدایش کاملاً بیاحساس بود:
_ تا وقتی کنار منه نه اسم تو رو میشنوه نه صورتتو میبینه.. نه حتی میفهمه هنوز نفس میکشی!
نیکان با خشم خندید
نیکان: خیال کردی میتونی برای همیشه قایمش کنی؟
رگ گردن نیکان بیرون زد.
نیکان: پیداش میکنم...
یک قدم دیگر جلو آمد.
نیکان: زیر زمین قایمش کنی پیداش میکنم تو هر کشوری ببریش پیداش میکنم...
صدایش محکمتر شد:
نیکان: و قسم میخورم... نمیذارم حتی یه بار دیگه دستت بهش برسه.
جونگکوک پوزخند زد؛ همان پوزخند سرد و مغرور همیشگی
_ تو خوابت.
چند ثانیه سکوت، جمله مثل خنجری در سینهی نیکان فرو رفت. نیکان مشتش را آنقدر محکم گره کرده بود که بند انگشت هایش سفید شده بودند... دیگر نتوانست خودش را کنترل کند
با تمام قدرت یقهی جونگکوک را گرفت اما جونگکوک حتی تکان نخورد؛ فقط خیلی آرام دست نیکان را از روی لباسش کنار زد، انگار گرد و خاکی را پاک میکرد.
همین حرکت برای نیکان کافی بود؛ سرش را بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بردارد، کمی به سمت افرادش چرخاند، و فریاد زد:
نیکان: بگیریدش.
هیچکس حرکت نکرد.
نیکان این بار با فریادی خشن غرید:
نیکان: حمله کنید!
در یک لحظه بیش از سی مرد مسلح از چهار طرف به سمت جونگکوک هجوم آوردند.
اما جونگکوک نه عقب رفت نه حالت دفاع گرفت.. فقط خیلی آرام دکمهی کتش را باز کرد کت مشکیاش را از تن درآورد و آن را با دقت روی کاپوت ماشین گذاشت
سرآستین پیراهنش را تا آرنج بالا زد نگاهش هنوز روی نیکان بود و گوشهی لبش بالا رفت
_ بالاخره...
مشتش را آرام باز و بسته کرد.
_ رسیدیم به زبونی که بهتر از حرف زدنت بلدی.
اولین مرد با تمام قدرت به سمت جونگکوک دوید مشتش را به سمت صورت جونگکوک پرتاب کرد...
جونگکوک حتی پلک هم نزد، در آخرین لحظه فقط سرش را چند سانتیمتر کنار کشید؛ مشت از کنار گونهاش رد شد.
همان لحظه... مشت خودش مثل شلیک گلوله داخل شکم مرد نشست،صدای خفهی ناله بلند شد؛ مرد از زمین کنده شد و دو متر آنطرفتر روی کاپوت یکی از ماشین ها افتاد.
هنوز بدنش پایین نیامده بود که نفر دوم با چاقو حمله کرد...، جونگکوک مچ دستش را گرفت؛ یک چرخش کوتاه،صدای شکستن استخوان در هوا پیچید و چاقو روی زمین افتاد
با پا لگدی بین پاهای مرد زد که مرد بیهوش نقش زمین شد.
دو مرد مسلح که چند متر آنطرفتر ایستاده بودند، ناخودآگاه یک قدم عقب رفتند، نگاهشان بین بد៸نهای افتاده روی زمین و جونگکوک میچرخید
اولی زیر لب، با صورتی رنگپریده گفت:
مرد: خا៸یه هام اومد تو حلقم...
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 100
✦.................................
چشمهایش مستقیم در چشمهای جونگکوک قفل شد
نیکان: فکر کردی نمیدونم با خواهرم چه کارایی کردی؟
جونگکوک حتی تلاش نکرد دست نیکان را از یقهاش جدا کند، با همان خونسردی همیشگی فقط گفت:
_ تموم شد؟
این آرامش، نیکان را بیشتر دیوانه کرد
نیکان: هشت سال...
صدایش لرزید:
نیکان: هشت سال دنبال نیکی گشتم.. بعد تو...
ادامه حرفش را نگفت...
جونگکوک بدون اینکه اخمش باز شود دست نیکان را از یقهاش جدا کرد؛ خیلی آرام، خیلی محکم... انگار دست یک بچه را کنار میزد.
نیکان جلو آمد
نیکان: نمیدونم دلیل اینکه نمیزاری ببینمش چیه ولی... فقط پنج دقیقه...
برای اولین بار لحنش کمی تغییر کرد:
نیکان: فقط پنج دقیقه بذار ببینمش.
سکوت... باد میان لباسهایشان پیچید. جونگکوک مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
_ نه.
نیکان فکش قفل شد، جونگکوک ادامه داد:
_ حتی نمیذارم از وجودت باخبر بشه.
نیکان ناباورانه خندید
نیکان: چی؟
جونگکوک یک قدم دیگر جلو آمد، صدایش کاملاً بیاحساس بود:
_ تا وقتی کنار منه نه اسم تو رو میشنوه نه صورتتو میبینه.. نه حتی میفهمه هنوز نفس میکشی!
نیکان با خشم خندید
نیکان: خیال کردی میتونی برای همیشه قایمش کنی؟
رگ گردن نیکان بیرون زد.
نیکان: پیداش میکنم...
یک قدم دیگر جلو آمد.
نیکان: زیر زمین قایمش کنی پیداش میکنم تو هر کشوری ببریش پیداش میکنم...
صدایش محکمتر شد:
نیکان: و قسم میخورم... نمیذارم حتی یه بار دیگه دستت بهش برسه.
جونگکوک پوزخند زد؛ همان پوزخند سرد و مغرور همیشگی
_ تو خوابت.
چند ثانیه سکوت، جمله مثل خنجری در سینهی نیکان فرو رفت. نیکان مشتش را آنقدر محکم گره کرده بود که بند انگشت هایش سفید شده بودند... دیگر نتوانست خودش را کنترل کند
با تمام قدرت یقهی جونگکوک را گرفت اما جونگکوک حتی تکان نخورد؛ فقط خیلی آرام دست نیکان را از روی لباسش کنار زد، انگار گرد و خاکی را پاک میکرد.
همین حرکت برای نیکان کافی بود؛ سرش را بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بردارد، کمی به سمت افرادش چرخاند، و فریاد زد:
نیکان: بگیریدش.
هیچکس حرکت نکرد.
نیکان این بار با فریادی خشن غرید:
نیکان: حمله کنید!
در یک لحظه بیش از سی مرد مسلح از چهار طرف به سمت جونگکوک هجوم آوردند.
اما جونگکوک نه عقب رفت نه حالت دفاع گرفت.. فقط خیلی آرام دکمهی کتش را باز کرد کت مشکیاش را از تن درآورد و آن را با دقت روی کاپوت ماشین گذاشت
سرآستین پیراهنش را تا آرنج بالا زد نگاهش هنوز روی نیکان بود و گوشهی لبش بالا رفت
_ بالاخره...
مشتش را آرام باز و بسته کرد.
_ رسیدیم به زبونی که بهتر از حرف زدنت بلدی.
اولین مرد با تمام قدرت به سمت جونگکوک دوید مشتش را به سمت صورت جونگکوک پرتاب کرد...
جونگکوک حتی پلک هم نزد، در آخرین لحظه فقط سرش را چند سانتیمتر کنار کشید؛ مشت از کنار گونهاش رد شد.
همان لحظه... مشت خودش مثل شلیک گلوله داخل شکم مرد نشست،صدای خفهی ناله بلند شد؛ مرد از زمین کنده شد و دو متر آنطرفتر روی کاپوت یکی از ماشین ها افتاد.
هنوز بدنش پایین نیامده بود که نفر دوم با چاقو حمله کرد...، جونگکوک مچ دستش را گرفت؛ یک چرخش کوتاه،صدای شکستن استخوان در هوا پیچید و چاقو روی زمین افتاد
با پا لگدی بین پاهای مرد زد که مرد بیهوش نقش زمین شد.
دو مرد مسلح که چند متر آنطرفتر ایستاده بودند، ناخودآگاه یک قدم عقب رفتند، نگاهشان بین بد៸نهای افتاده روی زمین و جونگکوک میچرخید
اولی زیر لب، با صورتی رنگپریده گفت:
مرد: خا៸یه هام اومد تو حلقم...
- ۱.۷k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط