نرسد به دل پیامی که بدان امید گیرم

نرســد بـه دل پیـامـی، که بـدان امیـد گیـرم
نه شبـــی سحـرگه از آن، بزنـد جــوانه پیـرم

بـه روانِ دل نـشـسته، رُخِ تـامِ یـک نــگاهی
چه شود که مـاهِ لـرزان بـه میـانِ دست گیـرم

همــه عـــمرِ  زنـدگانـی  بـه رهِ خیـال بـودم
وه ازاین سـرایِ رویـا ،کـه در آن بخـاک میـرم

نفــسی بکِش که آهــم بـه نسیم و بـاد، رفته
که چنیـن رسیده بودم به تو هـرشب از نفیـرم

ز غـمیـنِ بلـبلان بیـن تـنِ آهنیــن قفـس را
هدف از تو سنگدل هم چو پــری شکسته تیرم

تـو بـه سـر مـزن که دل را به مهـار پـا گرفتـم
منـم آن میـخِ صلیبـی که مسیحــاست بزیـرم
دیدگاه ها (۲)

شده ام عاشق تو، وای که حالا چه کنم؟مانده ام در طلبت غرق تمنا...

بانوی غزل هستی و احساس تو زیباستهر واژه‌ی شعرت به نظر خوب و ...

کے قرار است بیایے و شکارم بشوےرنگ باران بزنے بوے بهارم بشوےب...

تو مرا میفهمیمن تو را میخوانم و همین ساده ترین قصه ی یک انسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط