راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۱۳
باران هنوز بیوقفه میبارید.
دانشآموزها یکییکی از مدرسه خارج میشدند و خیلی زود حیاط تقریباً خالی شد.
تهیونگ نگاهی به آسمان انداخت و زیر لب گفت:
«فکر کنم امروز قرار نیست بند بیاد.»
جونگ کوک که کنار او ایستاده بود، چتر مشکیاش را باز کرد.
بدون اینکه به تهیونگ نگاه کند، گفت:
«بیا.»
تهیونگ با تعجب پرسید:
«مطمئنی؟»
جونگ کوک نفس کوتاهی کشید.
«نمیخوام فردا با سرماخوردگی بیای مدرسه.»
تهیونگ خندهی آرامی کرد.
«این یعنی نگرانمی؟»
جونگ کوک اخم کرد.
«نه. فقط حوصلهی همگروهی مریض رو ندارم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط کنار جونگ کوک زیر چتر ایستاد.
چتر برای قد بلند هر دویشان کمی کوچک بود.
برای همین چند بار شانههایشان ناخواسته به هم برخورد کرد.
هر بار، تهیونگ لبخند میزد.
و هر بار، جونگ کوک وانمود میکرد هیچ اتفاقی نیفتاده است.
مسیر خانهی تهیونگ زودتر از مسیر جونگ کوک جدا میشد.
وقتی به کوچهی او رسیدند، تهیونگ ایستاد.
«تا اینجا کافیه. ممنون.»
جونگ کوک فقط سری تکان داد.
اما قبل از اینکه برگردد، تهیونگ گفت:
«جونگ کوک.»
او برگشت.
«هوم؟»
تهیونگ با لبخند گفت:
«امروز فهمیدم برخلاف چیزی که نشون میدی... آدم مهربونیه.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
جونگ کوک نگاهش را از تهیونگ گرفت.
«زود قضاوت نکن.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از آنجا دور شد.
تهیونگ تا وقتی که جونگ کوک از دیدش ناپدید نشد، همانجا ایستاد.
لبخندی که روی لبش بود، بیاختیار پررنگتر شد.
از طرف دیگر، جونگ کوک در تمام مسیر فقط به حرف آخر تهیونگ فکر میکرد.
«آدم مهربون...»
سالها بود هیچکس او را با این کلمه صدا نزده بود.
حتی خودش هم این را باور نداشت.
اما حالا...
برای اولین بار، دلش میخواست تهیونگ اشتباه نکرده باشد. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۳
باران هنوز بیوقفه میبارید.
دانشآموزها یکییکی از مدرسه خارج میشدند و خیلی زود حیاط تقریباً خالی شد.
تهیونگ نگاهی به آسمان انداخت و زیر لب گفت:
«فکر کنم امروز قرار نیست بند بیاد.»
جونگ کوک که کنار او ایستاده بود، چتر مشکیاش را باز کرد.
بدون اینکه به تهیونگ نگاه کند، گفت:
«بیا.»
تهیونگ با تعجب پرسید:
«مطمئنی؟»
جونگ کوک نفس کوتاهی کشید.
«نمیخوام فردا با سرماخوردگی بیای مدرسه.»
تهیونگ خندهی آرامی کرد.
«این یعنی نگرانمی؟»
جونگ کوک اخم کرد.
«نه. فقط حوصلهی همگروهی مریض رو ندارم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط کنار جونگ کوک زیر چتر ایستاد.
چتر برای قد بلند هر دویشان کمی کوچک بود.
برای همین چند بار شانههایشان ناخواسته به هم برخورد کرد.
هر بار، تهیونگ لبخند میزد.
و هر بار، جونگ کوک وانمود میکرد هیچ اتفاقی نیفتاده است.
مسیر خانهی تهیونگ زودتر از مسیر جونگ کوک جدا میشد.
وقتی به کوچهی او رسیدند، تهیونگ ایستاد.
«تا اینجا کافیه. ممنون.»
جونگ کوک فقط سری تکان داد.
اما قبل از اینکه برگردد، تهیونگ گفت:
«جونگ کوک.»
او برگشت.
«هوم؟»
تهیونگ با لبخند گفت:
«امروز فهمیدم برخلاف چیزی که نشون میدی... آدم مهربونیه.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
جونگ کوک نگاهش را از تهیونگ گرفت.
«زود قضاوت نکن.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از آنجا دور شد.
تهیونگ تا وقتی که جونگ کوک از دیدش ناپدید نشد، همانجا ایستاد.
لبخندی که روی لبش بود، بیاختیار پررنگتر شد.
از طرف دیگر، جونگ کوک در تمام مسیر فقط به حرف آخر تهیونگ فکر میکرد.
«آدم مهربون...»
سالها بود هیچکس او را با این کلمه صدا نزده بود.
حتی خودش هم این را باور نداشت.
اما حالا...
برای اولین بار، دلش میخواست تهیونگ اشتباه نکرده باشد. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۷k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط