شدم محکوم تنهایی ولی جرمم فقط این بود

شدم محکوم تنهایی ولی جرمم فقط این بود
که هرلحظه دلم بی تاب ان چشمان رنگین بود

نباریدم ،فروخوردم تمام گریه هایم را
اگرچه حنجره بی تو پراز بغضی غم اگین بود

دوچشمت را درون قابی از احساس پیچیدم
مرورهر نگاهت بردلی اشوب تسکین بود
به گوشم خوانده بودی قصه تلخ جدایی را
برایم باور این بی وفایی ها چه سنگین بود
برای انکه یادت از دلم بیرون شود این بار
سرسجاده ام برلب دعا و ذکر امین بود

اگرچه خط زدم یک شب تمام خاطراتت را
ولیکن شعر من لبریز ان احساس دیرین بود
دیدگاه ها (۳)

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل ...

نبض زندگی ام با صدای نفسهای تو میزند...قشنگترین صدای زندگی ا...

مست میخانه نبودم تو خرابم کردییار پیمانه نبودم تو شرابم کردی...

ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﭘﺮﻣﻬﺮﺕ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻥﻭ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط