📸 عکس آخر

📸 عکس آخر

پارت اول: «فقط یه عکس»

اِلیسا یه عادت داشت که دِیوید هیچ‌وقت نتونسته بود باهاش کنار بیاد.

عکس گرفتن.

از همه‌چی.

از قهوه‌ای که صبح می‌خورد، از خیابون وقتی بارون می‌اومد، از آسمون، از گربه‌هایی که سر راهش می‌دید...

ولی بیشتر از همه از دِیوید.

و دِیوید دقیقاً از همین یکی متنفر بود.

هر وقت اِلیسا گوشی رو سمتش می‌گرفت، سریع صورتش رو برمی‌گردوند.

ـ نه.

ـ فقط یه عکس!

ـ اِلیسا، نه.

ـ چرا آخه؟

ـ چون دوست ندارم.

ـ تو از چی خوشت میاد اصلاً؟

دِیوید می‌خندید.

ـ از اینکه تو کمتر عکس بگیری.

ـ خیلی بامزه‌ای.

ـ می‌دونم.

سه سال بود با هم بودن و اِلیسا هنوز نتونسته بود یه مجموعه‌ی درست‌وحسابی از عکس‌های دِیوید داشته باشه.

هرچی عکس ازش داشت، یا تار بود، یا دِیوید پشتش به دوربین بود، یا وسط عکس دستش رو جلوی صورتش گرفته بود.

یک بار اِلیسا با حرص گفته بود:

ـ یه روز پیر می‌شیم. اون موقع می‌خوام عکس‌هامون رو ببینم.

دِیوید جواب داده بود:

ـ مگه من قراره ناپدید بشم؟

اِلیسا خندیده بود.

ـ نه.

ـ پس وقتی پیر شدیم، خودم می‌شینم کنارت و عکس‌ها رو نگاه می‌کنم.

اون جمله برای اِلیسا فقط یه شوخی بود.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یه روز همین خاطره انقدر سنگین بشه.


---

چند هفته بعد، دِیوید برای یک مأموریت کاری چندروزه انتخاب شد.

قرار بود به یه شهر دیگه بره و روی یه پروژه‌ی مربوط به شرکتش کار کنه.

چیز عجیبی نبود.

حداقل خودش این‌طور فکر می‌کرد.

شب قبل از رفتنش، اِلیسا روی مبل نشسته بود و داشت وسایلش رو نگاه می‌کرد.

ـ چند روز می‌مونی؟

دِیوید گفت:

ـ سه چهار روز.

ـ «سه چهار روز» یعنی دقیقاً چند روز؟

ـ نمی‌دونم.

ـ پس پنج روز؟

ـ شاید.

ـ یه هفته؟

ـ اِلیسا...

ـ خب می‌خوام بدونم کی برمی‌گردی.

دِیوید خندید.

ـ قول می‌دم زیاد طول نکشه.

اِلیسا با اخم گفت:

ـ من از این قول‌های مبهم خوشم نمیاد.

ـ وقتی برگشتم جبران می‌کنم.

ـ چجوری؟

ـ هرچی تو بخوای.

اِلیسا چند ثانیه فکر کرد.

بعد گوشی‌ش رو برداشت.

دِیوید همون لحظه فهمید.

ـ نه.

ـ هنوز چیزی نگفتم!

ـ می‌دونم چی می‌خوای.

ـ فقط یه عکس.

ـ نه.

ـ دِیوید!

ـ اِلیسا...

ـ لطفاً.

دِیوید چند لحظه نگاهش کرد.

بعد با خنده گفت:

ـ باشه. فقط یکی.

اِلیسا سریع از جاش بلند شد.

ـ وایسا همون‌جا!

دِیوید جلوی در ایستاد.

اِلیسا گوشی رو بالا آورد.

ـ لبخند بزن.

ـ همین الانشم دارم لبخند می‌زنم.

ـ اون که لبخند نیست.

ـ خب دیگه چیزی از من نمی‌خوای؟

ـ نه، همین خوبه.

کلیک.

عکس گرفته شد.

اِلیسا صفحه رو نگاه کرد.

دِیوید کنار در ایستاده بود، کیفش روی شونه‌اش بود و یه لبخند آروم روی صورتش داشت.

اِلیسا گفت:

ـ وای... این یکی خیلی خوب شد.

دِیوید نزدیک شد.

ـ ببینم.

گوشی رو گرفت و به عکس نگاه کرد.

ـ آره.

ـ بالاخره قبول کردی عکس خوبه؟

ـ آره.

اِلیسا خندید.

ـ پس می‌فرستمش برای خودت.

دِیوید گوشی رو بهش برگردوند.

ـ باشه.

بعد کیفش رو برداشت.

ـ من دیگه باید برم.

اِلیسا جلو رفت.

ـ وقتی رسیدی زنگ بزن.

ـ حتماً.

ـ نه، جدی می‌گم.

ـ می‌دونم.

ـ و جواب پیام‌هام رو هم بده.

ـ باشه.

ـ و...

دِیوید خندید.

ـ چیز دیگه‌ای نیست؟

اِلیسا چند لحظه نگاهش کرد.

ـ مراقب خودت باش.

لبخند دِیوید کمی محو شد.

ـ تو هم.

بعد در رو باز کرد و رفت.

اِلیسا چند ثانیه همون‌جا ایستاد.

بعد گوشی‌ش رو برداشت و دوباره عکس رو نگاه کرد.

همه‌چیز عادی بود.

یک عکس ساده.

یک خداحافظی معمولی.

یک سفر چندروزه.

اِلیسا اصلاً نمی‌دونست چند ساعت بعد، دِیوید وارد ماجرایی می‌شه که هیچ‌کدومشون برایش آماده نبودن.

و مهم‌تر از همه...

نمی‌دونست همین عکس، آخرین عکسیه که از دِیوید خواهد داشت.
دیدگاه ها (۰)

📸 عکس آخرپارت دوم: «چیزی که نباید می‌دید»روز اول سفر، همه‌چی...

📸 عکس آخرپارت سوم: «باید از من متنفر بشی»شب، وقتی دِیوید به ...

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت چهارم: «این بار نمی‌رم»اون شب اِم...

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت سوم: «حقیقت»اِما وقتی به بیمارستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط