یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا

یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا
ساعتی بی شور و مستی سرنمی آید مرا
سربسر گشتم جهانرا خشک وتر دیدم بسی
جز جمال او بچشم تر نمی آید مرا
تانفس دارم نخواهم داشت دست ازعاشقی
یکنفس بی عیش و عشرت سرنمی آید مرا
گر سخن گویم دگر از عشق خواهم گفت و بس
جز حدیث عشق در دفتر نمی آید مرا
دیدگاه ها (۸)

همین عقلی که با سنگِ حقیقت، خانه می سازدزمانی از حقیقت های م...

پس از یک شهر غربت، دوستی آمد به بالینمبه او گفتم: ببین این ا...

بی‌تفاوت دست برمیدارم از دنیای توچند بیت از این غزل را میگذا...

آمد و پا روی احساسات گلدارم گذاشت دیدنش حسرت به جان داغ و تب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط