چه ستیز عبثی دارم
چه ستیز عبثی دارم
مهرت از سینه نخواهد رفتن
وتو چون مروارید
درمیان صدف هستی من
جا داری
گر چه میدانم.، هرگز
دلت از شوق و خیالم
نتپیده است ، دمی
وآتشین پیک نگاهم،
به سرا پرده جانت
نرسیده است، ولی
بامن این قصه کوتاه بگو
چه خواهی کردن
با وجودی که پر از ایثار است
ودلی آیینه سان
که تواش جاودان تصویری
یکنفر دلتنگ است
در حصار شب وغم
زندانیست
تو توانایی آنرا داری
با کلیدی از مهر
در این قلعه جادو شده را
بگشایی
خنده ات
باغ گل نیلوفر
وکلامت در خود
عطر شبهای
بهاری دارد
ونگاه تو
چنان
چون باران
زندگی میبخشد
پیچک عشقی را که
به جان وتن من
پیچیده است
راست گو
راست
تو چه خواهی کردن
دل چون
شیشه ی من
میشکنی....؟
مهرت از سینه نخواهد رفتن
وتو چون مروارید
درمیان صدف هستی من
جا داری
گر چه میدانم.، هرگز
دلت از شوق و خیالم
نتپیده است ، دمی
وآتشین پیک نگاهم،
به سرا پرده جانت
نرسیده است، ولی
بامن این قصه کوتاه بگو
چه خواهی کردن
با وجودی که پر از ایثار است
ودلی آیینه سان
که تواش جاودان تصویری
یکنفر دلتنگ است
در حصار شب وغم
زندانیست
تو توانایی آنرا داری
با کلیدی از مهر
در این قلعه جادو شده را
بگشایی
خنده ات
باغ گل نیلوفر
وکلامت در خود
عطر شبهای
بهاری دارد
ونگاه تو
چنان
چون باران
زندگی میبخشد
پیچک عشقی را که
به جان وتن من
پیچیده است
راست گو
راست
تو چه خواهی کردن
دل چون
شیشه ی من
میشکنی....؟
- ۴۲۸
- ۲۷ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط