برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم
حاصل آن روزهایم را تماشا می کنم

تاب خندیدن ندارد چشم هایم بعد از این
تا تو باشی با تمام دردها تا می کنم

هیچ کس غیر از تو حالم را نمی فهمد و من
هی برای رفتنت امروز و فردا می کنم

فرق دارد حال امروز من و دنیای تو
صبر کن اینبار خود را در دلت جا می کنم

قدر یک باران زدن در این حوالی صبر کن
تازه دارم سور و سات عشق برپا می کنم

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم
هرچه دارم خرج در تکرار آن ها می کنم

حاصل آن روزهای من کتاب شعر شد
این کتابم را به چشمان تو اهدا می کنم 💜
دیدگاه ها (۰)

آمریکای ترامپ تمام اعتبار خود را خرج اسرائیل نتانیاهو میکندا...

جنگ‌ تمام شد؟اسرائیل در ۲۴ ساعت گذشته به فلسطین و لبنان و سو...

#حسین_آرام_جانم💚🍃هر جا دلٺ اسیر بلا شد بگو حسین✨قلبٺ تهے زشو...

‍ 🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْ...

نم نم باران شعاع ِچشـــــم تارم را گرفت چشم وا کردم، غمت دار...

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط