بریم سراغ **پارت یازدهم**.
بریم سراغ **پارت یازدهم**.
***
**پارت ۱۱: بیداریِ قدرت در میانِ تاریکی**
- **زاویه دید نویسنده:**
تالار سلطنتی که تا لحظاتی پیش نماد شکوه و آرامش بود، حالا به یک میدان جنگ تبدیل شده بود. سایههای سیاه مثل دودِ غلیظ از گوشه و کنار اتاق، به سمت تخت سلطنتی میخزیدند. آن موجودِ وسط تالار، با هر حرکتش، بخشی از نورِ محیط را میبلعید و تاریکی را به اطراف پخش میکرد.
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان احساس میکرد خون در رگهایش به جای جریان داشتن، در حال جوشیدن است. او وقتی به آن موجود نگاه کرد، دیگر ترس را حس نکرد؛ تنها چیزی که حس میکرد، یک خشمِ عظیم و بیدلیل بود. او ناگهان دستش را به سمت دکمههای زرهیاش برد و با یک حرکتِ ناخودآگاه، قدرتِ درونیاش را رها کرد.
او فریاد زد: "از آنها دور شو!"
در همان لحظه، از کف دستان دامیان، موجی از نورِ طلایی و سفید با شدتِ یک انفجار بیرون پرید و مستقیماً به سمت سایه شلیک شد.
- **زاویه دید نویسنده:**
نورِ دامیان مثل یک ستارهی فرودآمده در تالار بود. برخورد نور و تاریکی، صدای گوشخراشی شبیه به شکستنِ یخ ایجاد کرد. سایه برای لحظهای از هم پاشید، اما برخلاف انتظار، کاملاً از بین نرفت؛ بلکه به بخشهای کوچکتر تقسیم شد و به سمت دائمِ دیوارها پخش شد تا دوباره جمع شود.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا که از شدتِ نورِ دامیان چشمانش را بسته بود، وقتی چشم باز کرد، متوجه شد که محیط تغییر کرده است. او دیگر فقط یک مشاهدهگر نبود. او حس میکرد که تمامِ افکار، ترسها و حتی ضربان قلبِ سربازان و فرمانده (سنسه) در ذهنش میپیچد. او میتوانست "بوی" ترس را حس کند!
او با خودش گفت: *"من دارم میشنوم... نه، من دارم حس میکنم! من دارم تمامِ این تاریکی رو با ذهنم میبینم!"*
او ناگهان با دست خود به سمت یکی از سایههایی که داشت به سمت دامیان حمله میکرد، اشاره کرد و با تمامِ ارادهاش فریاد زد: **"متوقف شو!"**
- **زاویه دید نویسنده:**
اتفاقی که افتاد، فراتر از انتظار همه بود. به محض اینکه آنیا کلمه را گفت، زمان برای آن سایهی خاص، انگار متوقف شد. سایه در هوا خشک شد، مثل یک مجسمهی سنگی که در میانهی حرکت گیر کرده باشد. آنیایِ کوچک، حالا با قدرتِ یک ملکه، واقعیت را برای لحظهای در اختیار داشت.
- **زاویه دید فرمانده (سنسه):**
سنسه که در میانهی جنگ بود، با دیدن این صحنه، زانو زد. او با هیبت و احترام، به جای دفاع، به سمت آنها متمایل شد و گفت:
"معجزهی بزرگ! قدرتِ 'فرمانِ مطلق'... پس شایعات راست بود! ملکه میتواند ارواح را به بند بکشد و امپراتور میتواند تاریکی را با نورِ خورشید بشوید!"
- **زاویه دید دائم (دامیان):**
دامیان که از شدتِ انرژیِ آزاد شده کمی نفسنفس میزد، به آنیا نگاه کرد. او دید که آنیا با چشمانی که حالا کمی درخششِ بنفش داشت، به او نگاه میکند. او فهمید که آنها دیگر فقط دو دانشآموز نیستند که در یک غار گیر افتادهاند؛ آنها دو نیمهی یک قدرتِ باستانی هستند که برای این لحظه آماده شده بودند.
دامیان به سمت آنیا رفت و در حالی که سایههای دیگر در حال جمع شدن بودند، دست او را محکم گرفت و گفت:
"آنیا، ما نباید فقط دفاع کنیم. اگر اینها از اون غار اومدن، پس یعنی دروازهای باز شده. باید بریم اونجا و این رو ببندیم!"
- **زاویه دید نویسنده:**
در همان لحظه، درِ بزرگ تالار دوباره باز شد و این بار، کسی وارد شد که با دیدنِ صحنه، شوکه شد. او یک دختر جوان بود، با لباسی که شبیه به سربازان بود اما بر روی لباسش نشانِ "خورشید سیاه" حک شده بود. او با نگاهی نافذ به دامیان و آنیا خیره شد و گفت:
"پس بالاخره بیدار شدید... اما برای بازگشت به این تخت، باید ابتدا از 'درهی سایهها' عبور کنید و طلسمِ خون را بشکنید."
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با دیدنِ آن دختر، لرزهای بر تنش نشست. او در چشمهای آن دختر، چیزی را دید که برایش بسیار آشنا بود... انگار آن دختر، نسخهی بزرگسالی و جنگآورِ خودِ آنیا بود!
***
***
**پارت ۱۱: بیداریِ قدرت در میانِ تاریکی**
- **زاویه دید نویسنده:**
تالار سلطنتی که تا لحظاتی پیش نماد شکوه و آرامش بود، حالا به یک میدان جنگ تبدیل شده بود. سایههای سیاه مثل دودِ غلیظ از گوشه و کنار اتاق، به سمت تخت سلطنتی میخزیدند. آن موجودِ وسط تالار، با هر حرکتش، بخشی از نورِ محیط را میبلعید و تاریکی را به اطراف پخش میکرد.
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان احساس میکرد خون در رگهایش به جای جریان داشتن، در حال جوشیدن است. او وقتی به آن موجود نگاه کرد، دیگر ترس را حس نکرد؛ تنها چیزی که حس میکرد، یک خشمِ عظیم و بیدلیل بود. او ناگهان دستش را به سمت دکمههای زرهیاش برد و با یک حرکتِ ناخودآگاه، قدرتِ درونیاش را رها کرد.
او فریاد زد: "از آنها دور شو!"
در همان لحظه، از کف دستان دامیان، موجی از نورِ طلایی و سفید با شدتِ یک انفجار بیرون پرید و مستقیماً به سمت سایه شلیک شد.
- **زاویه دید نویسنده:**
نورِ دامیان مثل یک ستارهی فرودآمده در تالار بود. برخورد نور و تاریکی، صدای گوشخراشی شبیه به شکستنِ یخ ایجاد کرد. سایه برای لحظهای از هم پاشید، اما برخلاف انتظار، کاملاً از بین نرفت؛ بلکه به بخشهای کوچکتر تقسیم شد و به سمت دائمِ دیوارها پخش شد تا دوباره جمع شود.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا که از شدتِ نورِ دامیان چشمانش را بسته بود، وقتی چشم باز کرد، متوجه شد که محیط تغییر کرده است. او دیگر فقط یک مشاهدهگر نبود. او حس میکرد که تمامِ افکار، ترسها و حتی ضربان قلبِ سربازان و فرمانده (سنسه) در ذهنش میپیچد. او میتوانست "بوی" ترس را حس کند!
او با خودش گفت: *"من دارم میشنوم... نه، من دارم حس میکنم! من دارم تمامِ این تاریکی رو با ذهنم میبینم!"*
او ناگهان با دست خود به سمت یکی از سایههایی که داشت به سمت دامیان حمله میکرد، اشاره کرد و با تمامِ ارادهاش فریاد زد: **"متوقف شو!"**
- **زاویه دید نویسنده:**
اتفاقی که افتاد، فراتر از انتظار همه بود. به محض اینکه آنیا کلمه را گفت، زمان برای آن سایهی خاص، انگار متوقف شد. سایه در هوا خشک شد، مثل یک مجسمهی سنگی که در میانهی حرکت گیر کرده باشد. آنیایِ کوچک، حالا با قدرتِ یک ملکه، واقعیت را برای لحظهای در اختیار داشت.
- **زاویه دید فرمانده (سنسه):**
سنسه که در میانهی جنگ بود، با دیدن این صحنه، زانو زد. او با هیبت و احترام، به جای دفاع، به سمت آنها متمایل شد و گفت:
"معجزهی بزرگ! قدرتِ 'فرمانِ مطلق'... پس شایعات راست بود! ملکه میتواند ارواح را به بند بکشد و امپراتور میتواند تاریکی را با نورِ خورشید بشوید!"
- **زاویه دید دائم (دامیان):**
دامیان که از شدتِ انرژیِ آزاد شده کمی نفسنفس میزد، به آنیا نگاه کرد. او دید که آنیا با چشمانی که حالا کمی درخششِ بنفش داشت، به او نگاه میکند. او فهمید که آنها دیگر فقط دو دانشآموز نیستند که در یک غار گیر افتادهاند؛ آنها دو نیمهی یک قدرتِ باستانی هستند که برای این لحظه آماده شده بودند.
دامیان به سمت آنیا رفت و در حالی که سایههای دیگر در حال جمع شدن بودند، دست او را محکم گرفت و گفت:
"آنیا، ما نباید فقط دفاع کنیم. اگر اینها از اون غار اومدن، پس یعنی دروازهای باز شده. باید بریم اونجا و این رو ببندیم!"
- **زاویه دید نویسنده:**
در همان لحظه، درِ بزرگ تالار دوباره باز شد و این بار، کسی وارد شد که با دیدنِ صحنه، شوکه شد. او یک دختر جوان بود، با لباسی که شبیه به سربازان بود اما بر روی لباسش نشانِ "خورشید سیاه" حک شده بود. او با نگاهی نافذ به دامیان و آنیا خیره شد و گفت:
"پس بالاخره بیدار شدید... اما برای بازگشت به این تخت، باید ابتدا از 'درهی سایهها' عبور کنید و طلسمِ خون را بشکنید."
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با دیدنِ آن دختر، لرزهای بر تنش نشست. او در چشمهای آن دختر، چیزی را دید که برایش بسیار آشنا بود... انگار آن دختر، نسخهی بزرگسالی و جنگآورِ خودِ آنیا بود!
***
- ۴۱۴
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط