دلتنگی
دلتنگی
گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابرهایی که بالای سرت راه می روند، حسودیم می شود. آن وقت آرزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که تو به خاطر باران دوستش داشتی. گاهی که دیدنت محال می شود به ستاره ها چشم می دوزم که مرا به یاد برق نگاهت می اندازند و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شدند.
وقتی نیستی، روحم رود سرگردانی است که احوال تو را از همه دریاها می پرسد. موجهایی که حتی یک بار تو را دیده اند، هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند.
پیراهنم از من خوشبخت تر است، چون اولین کسی است که نام تو را از صدای تاپ تاپ قلبم می شنود.
چه کاروان، چه قطار، چه پرنده های آهنین، هر چه مرا به سوی تو بیاورد و فاصله ما را کم کند، دوست داشتنی است. مهم نیست اگر حتی همه راه را در خواب باشم.
هر که تو را یک بار ببیند، شاعر می شود. من از روز ازل شعر می گفتم و آنها را برای فرشته ها می خواندم. راستی پروانه هایی که لای دفترچه های خاطرات خشک شده اند هم شاعرند.
روزهای دیدار همیشه بارانی است. مثل همیشه فراموش می کنیم چتری به همراه بیاوریم و حرفهایمان زیر باران تازه می شوند.
در این اتاق، در این همه تاریکی، چه صبح دلپذیری جریان دارد. چراغ را روشن می کنم، رویاهایم بیدار می شوند.
من حتم دارم دستی که اولین گل سرخ را لبخند زنان در زمین کاشت، خوب می دانست که یک روز انبوهی از آن تقدیم تو خواهد شد.
گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابرهایی که بالای سرت راه می روند، حسودیم می شود. آن وقت آرزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که تو به خاطر باران دوستش داشتی. گاهی که دیدنت محال می شود به ستاره ها چشم می دوزم که مرا به یاد برق نگاهت می اندازند و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شدند.
وقتی نیستی، روحم رود سرگردانی است که احوال تو را از همه دریاها می پرسد. موجهایی که حتی یک بار تو را دیده اند، هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند.
پیراهنم از من خوشبخت تر است، چون اولین کسی است که نام تو را از صدای تاپ تاپ قلبم می شنود.
چه کاروان، چه قطار، چه پرنده های آهنین، هر چه مرا به سوی تو بیاورد و فاصله ما را کم کند، دوست داشتنی است. مهم نیست اگر حتی همه راه را در خواب باشم.
هر که تو را یک بار ببیند، شاعر می شود. من از روز ازل شعر می گفتم و آنها را برای فرشته ها می خواندم. راستی پروانه هایی که لای دفترچه های خاطرات خشک شده اند هم شاعرند.
روزهای دیدار همیشه بارانی است. مثل همیشه فراموش می کنیم چتری به همراه بیاوریم و حرفهایمان زیر باران تازه می شوند.
در این اتاق، در این همه تاریکی، چه صبح دلپذیری جریان دارد. چراغ را روشن می کنم، رویاهایم بیدار می شوند.
من حتم دارم دستی که اولین گل سرخ را لبخند زنان در زمین کاشت، خوب می دانست که یک روز انبوهی از آن تقدیم تو خواهد شد.
- ۴.۸k
- ۲۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط