پارت چهاردهم: کاغذهایِ پارهوپوره
پارت چهاردهم: کاغذهایِ پارهوپوره
لیها به اتاقش پناه برد و در رو پشتِ سرش قفل کرد. به دیوار تکیه داد و سر خورد تا روی زمین نشست. نفسهاش هنوز حبس بود. حرفهای مینجی مثلِ خوره به جانش افتاده بود. *«انکارِ حقیقت...»*
با عجله بلند شد، به سمت میز تحریرش رفت و یک برگه و خودکار برداشت. باید به خودش ثابت میکرد که دیوانه نشده. باید لیست مینوشت. دلایلی که چرا باید از جونگکوک متنفر باشه.
خودکار رو روی کاغذ گذاشت و با فشار نوشت:
۱. او یک دیکتاتورِ خودخواهه که آزادیِ من رو گرفته.
۲. او از من به عنوانِ یک طعمه برایِ بازیهایِ مافیاییاش استفاده میکنه.
۳. او کسیه که زندگیِ من رو به این روز انداخته.
دوباره دستش روی کاغذ مکث کرد. میخواست بنویسه «او یک آدمِ بیرحمه»، اما ذهنش ناگهان پر شد از تصویرِ دستِ جونگکوک روی گردنش... لمسِ سردِ انگشتهاش روی نبضِ تندش... و اون جمله که تویِ گوشش زنگ میزد: *«بدنت با من حرف میزنه.»*
لیها سرش رو با دو دست گرفت. چشمهاش رو بست، اما چهرهیِ جونگکوک پشتِ پلکهاش نقش بست. اون نگاهِ نافذ... اون آرامشی که موقعِ لمس کردنش داشت...
فریادِ آرومی کشید و کاغذ رو مچاله کرد. «نه! این فقط ترسِ! این واکنشِ بدنه به خطر، نه... نه هیچ چیزِ دیگه!»
بلند شد و کاغذ رو تکهتکه کرد. خردهکاغذها روی فرش پخش شدند، درست مثلِ ذهنِ آشفتهیِ خودش. به آینه نگاه کرد. رنگِ صورتش پریده بود، اما چشمهاش میدرخشید؛ همون برقی که جونگکوک بهش اشاره کرده بود.
با خودش زمزمه کرد:
— «تو فقط یه زندانی هستی، لیها. زندانیهایی که عاشقِ زندانبان میشن، تویِ این دنیا دوام نمیآرن. تو باید زنده بمونی... فقط زنده بمونی.»
اما انگار صدایِ ذهنش هم داشت بهش دروغ میگفت. قلبش هنوز آروم نگرفته بود.
شبتون خوش.
خدایا جن هارا از رفقای ما دور بفرما."حتی شما دوست عزیز"
الهی امین.
لیها به اتاقش پناه برد و در رو پشتِ سرش قفل کرد. به دیوار تکیه داد و سر خورد تا روی زمین نشست. نفسهاش هنوز حبس بود. حرفهای مینجی مثلِ خوره به جانش افتاده بود. *«انکارِ حقیقت...»*
با عجله بلند شد، به سمت میز تحریرش رفت و یک برگه و خودکار برداشت. باید به خودش ثابت میکرد که دیوانه نشده. باید لیست مینوشت. دلایلی که چرا باید از جونگکوک متنفر باشه.
خودکار رو روی کاغذ گذاشت و با فشار نوشت:
۱. او یک دیکتاتورِ خودخواهه که آزادیِ من رو گرفته.
۲. او از من به عنوانِ یک طعمه برایِ بازیهایِ مافیاییاش استفاده میکنه.
۳. او کسیه که زندگیِ من رو به این روز انداخته.
دوباره دستش روی کاغذ مکث کرد. میخواست بنویسه «او یک آدمِ بیرحمه»، اما ذهنش ناگهان پر شد از تصویرِ دستِ جونگکوک روی گردنش... لمسِ سردِ انگشتهاش روی نبضِ تندش... و اون جمله که تویِ گوشش زنگ میزد: *«بدنت با من حرف میزنه.»*
لیها سرش رو با دو دست گرفت. چشمهاش رو بست، اما چهرهیِ جونگکوک پشتِ پلکهاش نقش بست. اون نگاهِ نافذ... اون آرامشی که موقعِ لمس کردنش داشت...
فریادِ آرومی کشید و کاغذ رو مچاله کرد. «نه! این فقط ترسِ! این واکنشِ بدنه به خطر، نه... نه هیچ چیزِ دیگه!»
بلند شد و کاغذ رو تکهتکه کرد. خردهکاغذها روی فرش پخش شدند، درست مثلِ ذهنِ آشفتهیِ خودش. به آینه نگاه کرد. رنگِ صورتش پریده بود، اما چشمهاش میدرخشید؛ همون برقی که جونگکوک بهش اشاره کرده بود.
با خودش زمزمه کرد:
— «تو فقط یه زندانی هستی، لیها. زندانیهایی که عاشقِ زندانبان میشن، تویِ این دنیا دوام نمیآرن. تو باید زنده بمونی... فقط زنده بمونی.»
اما انگار صدایِ ذهنش هم داشت بهش دروغ میگفت. قلبش هنوز آروم نگرفته بود.
شبتون خوش.
خدایا جن هارا از رفقای ما دور بفرما."حتی شما دوست عزیز"
الهی امین.
- ۶۹۰
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط