سیلام سیلام حقیقتا اونقدر پارت قبلی رو دوست داشتم من که ن

سیلام سیلام حقیقتا اونقدر پارت قبلی رو دوست داشتم من که نویسندم برا ادامش ذوقی بودم چه برسه به شما قشنگا.🙃💫

پارت۱۲♡(قهرمان من.)

باکوگو سرش رو نزدیکتر کرد و میدوریا رو بوسید و اشک از چشمان هردوشون سرازیر شد.
(صبح همون شب.)
باکوگو از خواب بیدار شد و با صحنه ای مواجه شد که حتی تو خوابش هم تصور نمیکرد. میدوریا عین یه بچه بقل باکوگو خوابیده بود و باکوگو نفس های گرمش رو احساس میکرد.(باکوگو تو ذهنش:چطوری میتونم باور کنم؟؟؟(دستش رو گذاشت رو دهنش.)چطور میتونم باور کنم دکوی نفله بقل من به این نازی خوابیده؟؟؟)باکوگو اینقدر ذوق کرد که لپاش قرمز شد. که میدوریا هم کم کم چشماش رو باز کرد و باکوگوی لپ قرمزی رو دید. اولش یه لبخند کوچولو زد و گفت:باز تو خواب به من نگاه کردی؟
باکوگو:ها! چی! پس تو بازم منو زیر چشمی نگاه کردی.🙃
دکو لپاش قرمز شد و تازه متوجه شد که صورت باکوگو خیلی نزدیکه و یکم دیگه قرمز شد و بعدشم دیشب رو یادش افتاد که ببین تبدیل شد به یه توتفرنگی.
در همین حین باکوگو پرسید:زخمت هنوز هم درد میکنه؟
دکو:ننن...نه..خب...
باکوگو متوجه خجالتش و صورت قرمزش شد و رفت دم گوش دکو و آروم پرسید:ازم خجالت میکشی؟🙃
دکو:چچ‌...چی..نن...ن..نه معلومه که نه.😳
باکوگو:پس چرا عین توتفرنگی شدی؟🙃
دکو:خب خیلی سوال هست که میخوام بپرسم.
باکوگو:اما الان منم که سوال میپرسم.
رفت نزدیک و نزدیکتر۱ سانتی متری لب میدوریا بود. که میدوریا چشماش رو کمی محکم بست و دست هاشو مشت کرد. اما باکوگو رفت عقب و دستش رو گذاشت روی سر میدوریا و موهاش رو نوازش کرد و گفت:اگه وقت اضافه پیدا کردیم میتونی سوالاتت رو ازم بپرسی خب منم برم سر تمرین.
میدوریا به خودش اومد و سریع بلند شد و گفت:ای وایی تمرین!
باکوگو رفت جلوی میدوریا شونه هاش رو گرفت و نشوندش روی تخت بلند گفت:تمرین چی؟ مگه کوری؟نمیبینی زخمی شدی؟ مثلا بخیه خوردی!
میدوریا:نگران نباش کاچان من حالم خوبه بخوار چند تا بخیه که نمیشه بیخیال تمرین بشم.
سعی داشت بلند بشه اما باکوگو شونه هاش رو به پایین فشار داد و نزاشت بعدش خم شد و زانو زد دست میدوریا رو گذاشت تو دستش و بهش نگاه کرد و گفت:الان بحث سلامتیته لازم نکرده قهرمان بازی دراری لطفا تو اتاق بمون و استراحت کن.
دکو دستش رو دور گردن باکوگو حلقه کرد و گفت:باشه ولی حداقل بزار بیام نمیتونم که تمام روز رو توی اتاق بمونم.
باکوگو:خیلی خب باشه زود باش حاضرشو.
باکوگو و دکو حاضر شدن و به سالن غذاخوری رفتن. وقتی وارد سالن شدن همه دور میدوریا جمع شدن و شروع کردن به سوال پرسیدن
شوتو:میدوریا حالت خوبه؟
اوراراکا:دیروز چه اتفاقی افتاد؟
ایدا:زخمی شدی؟ دیروز لباست خونی بود.
کامیناری:دیروز از حال رفته بودی الان بهتری؟
همینطور که بچه ها دور میدوریا داشتن با سوالاتشون میدوریا رو خفه میکردن باکوگو اومد جلوی میدوریا و میدوریا رو پشت خودش قایم کرد و داد زد:ههییی نفله ها از دور دکو گمشید اونور اون زخمی شده اینقدر دورش رو شلوغ نکنید!
دکو آروم در گوش باکوگو گفت:اینقدر بی رحم نباش کاچان.(بلندتر)بچه ها نگران نباشید من حالم خوبه ولی خب گشنمه نظرتون چیه بریم باهم صبحانه بخوریم؟(لبخند)
همه با دیدن لبخند دکو خیالشون راحت شد و رفتن سر خوردن صبحانه. وقتی خوردن تموم شد رفتن به زمین تمرین.
ایزاوا:خب تمرین امروز رو شروع میکنیم. عه میدوریای جوان اینجا چیکار میکنی؟مگه نباید الان استراحت کنی؟
باکوگو:خب هیچکس این دکوی نفله رو نمیتونه راضی کنه که یه کاری رو انجام نده.
میدوریا:استاد ایزاوا میدونم که باید استراحت کنم که بهتر بشم اما خب نمیشه که تمرین نکنم.
باکوگو روبه روی میدوریا وایساد و شونه هاش رو گرفت و کمی خم شد و گفت:قرار شد بیای اما قرار نبود تمرین کنی.
میدوریا:اما...
(پرید وست حرفش)باکوگو:اما بی اما همینی که گفتم حق نداری تمرین کنی هرموقع بهتر شدی تا میتونی تمرین کن اما الان حق نداری.
هاروکا:میدوریای جوان این جوجه تیغی راست میگه الان بهتره که استراحت کنی به هر حال آسیب دیدی.
باکوگو:تو یکی ببند اون دهنو.
هاروکا:هنوز هم بلد نیستی چطور با خواهر بزرگترت حرف بزنی واقعا که.😤میدوریای جوان شما بشینید من با این جوجه تیغی کار دارم. بیا دنبالم.
باکوگو به دکو نگاه کرد و گفت:من برم ببینم این نفله چیکارم داره تو مواظب خودت باش.(دکو با سر تایید میکند.)
ایزاوا:چنان میگی مواظب خودت باش انگار همه اینجا هویجیم ناسلامتی چندتاقهرمان حرفه ای و کلی آدم با کوسه های مختلف.
هاروکا داد:باز مارو به یه چیزی شبیه کردیییی. هووییی تو جوجه تیغی نمیخوای بیای؟
باکوگو:خیلی خب نفله!
دیدگاه ها (۴)

🛑(((ادامه پارت ۱۲)))🛑هاروکا داد:باز مارو به یه چیزی شبیه کرد...

خب خب خب از اونجایی که مطمعنم خیلی منتظر این پارتین گفتم زود...

سیلام سیلام چطورین پاشین بیاین که پارت جدید داریم.😈💫پارت۱۰♡(...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۱ باکوگو : ببخشید ا...

عشق انفجاری ( پارت پنجم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط