#چندپارتی
#چندپارتی
لینو/ا.ت
P:2
قشنگترین لباس هات رو پوشیده بودی و منتظر بودی تا صدای زنگ خونه بلند بشه.
استرس زیادی داشتی اما با فکر کردن به مینهو و اینکه چقدر این لحظه برای هرجفتتون قشنگه خودت رو آروم کردی..
روی مبل نزدیک پدرت نشسته بودی که صدای زنگِ در بلند شد. همه تون هم زمان از جاتون بلند شدید. برادر کوچیکترت به سمت در رفت و در رو باز کرد و بعد برگشت سرجاش..
بعد از ورودشون و خوش و بش های اولیه، بلاخره رفتید و روی مبل ها نشستید.
همهچیز یه روند معمولی بود. پدرت با پدر مینهو حرف میزد و مادرت هم مشغول صحبت کردن با مادر مینهو بود. انگار اونا اصن برای خواستگاری نیومده بودن!
بابای مینهو با هی سرفه نمادین، توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد و بلاخره درمورد موضوعی که بخاطرش اومده بودن؛ شروع به حرف زدن کرد.
تو لحظهای که بزرگتر هاتون داشتن درمورد مثائل زندگیتون صحبت میکردن، تو به مینهو خیره شده بودی..
کت و شلوار مشکی رنگی که پوشیده بود به قدری خوب تو تنش نشسته بود که انگار فقط و فقط برای خودش دوخته شده بود.
نگاه تو بین اجزای صورتش میچرخید و بررسیش میکرد.. اون روز برای هزارمین بار به سلیقه خودت مطمئن شدی و خودت رو بابتش تشویق کردی..
لبخند محوی زدی و دوباره سرت رو پایین انداختی و با انگشت های دستت بازی کردی.
«معذرت میخوام که اینو میگم اما من فکر میکنم پسر شما و دختر من مناسب هم نیستن!»
پدرت، جوری این حرف رو با اعتماد و محکم گفت که انگار از اول مراسم بارها و بارها این جمله رو با خودش تکرار کرده بود که موقع گفتنش لکنت نگیره!
ولی.. ولی چرا باید با مینهو مخالفت کنه؟ مگه خودش نگفته بود که مینهو پسر خیلی خوبیه؟ پسر چرا حالا ردش کرده بود؟
میخواستی دهن باز کنی و با تصمیم و حرف پدرت مخالفت کنی اما تواناییش رو نداشتی..
اگه تو همچین شرایطی این حرف رو میزدی اونا تو رو به عنوان دختری که دنبال پسرشونه میدیدن.
اما هرچیم که باشه این اصلا منصفانه نیست! تو و مینهو، بیشتر از هرچیزی تو این دنیا همدیگه رو دوست داشتید و حتی پدر مادراتون هم از این موضوع مطلع و مطمئن بودن پس دلیل مخالفت الانشون چی بود؟؟
با شوک و تعجب اول به پدرت نگاه کردی و بعد به مادرت خیره شدی..
با نگاهت ازش میخواستی که مانع این خرابکاری بشه. اما مثل اینکه مادرت هم هیچ قدرتی نداشت..!
.
.
بعد از رفتن اونا بدون هیچ حرفی به سمت اتاقت رفتی و سعی کردی به حرفای پدرت که داشت دلیل حرفاش رو بیان میکرد، توجه نکنی.
وارد اتاق شدی و در رو پشت سرت بستی و بعد به سمت تختت رفتی و نشستی.
زانوهات رو بغلت کرده بودی و بدون اینکه اشک بریزی یا گریه کنی، فقط به دیوار سفید جلوت خیره شده بودی.
«خب.. فوقش میتونیم با هم فرار کنیم! یه زندگی جدید.. هویت جدید.. شاید سخت باشه ولی خب بلاخره در کنار هم زندگی میکنیم.»
ظاهراً افکارت رو بدون اینکه متوجه بشی با صدای بلندی به زبون آورده بودی و همین باعث شده بود مادرت که حالا تو ورودی در اتاقت ایستاده بود، صدات رو بشنوه!
«با فرار کردن از دست خانواده هاتون نه تنها زندگیتون درست نمیشه بلکه بدتر هم میشه.»
با شنیدن این جمله توجهت به مادرت که مدت ها بود تو چهارچوب در اتاقت ایستاده بود جلب بشه..
ا.ت: شما.. از کی اینحایید؟
اون با دیدن وضعیتت لازم دونست بدون اینکه ازت برای ورود به اتاق اجازه بخواد، وارد بشه و در رو پشت سرش ببنده.
کنارت روی تخت نشست و دست هاش رو به نشونه اینکه به آغوشش بری باز کرد..
با دیدن چهره آروم و فرشته مانند مادرت بی اختیار خودت رو تو بغلش رها کردی..
«انقد دوسش داری که حاضری برای زندگی کردن پیشش، فرار کنی؟»
چه سوال عجیبی.. تا حالا سابقه نداشت که همچین سوال هایی ازت بپرسه..!
ا.ت: من واقعا نمیدونم.. نمیدونم چه احساسی دارم انگار گم شدم. من اینو میدونم که دوسش دارم، میدونم که حاضرم هرکاری براش بکنم، حاضرم هرکاری بکنم تا اون خوشحال باشه و بخنده. من اینو میدونم که اگه اون نباشه من خیلی ناراحت میشم و قلبم درد میگیره ولی بازم با این حال فکر میکنم.. هیچ کدومش واقعی نیست! احساس میکنم همه اینا بازی ذهنمه. احساس میکنم همش الکیه و با این حساب اگه من کنارش باشم اون...
با احساس نوازش های مادرت روی موهای ابریشم گونهات، به طور خودکاری ساکت شدی..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
لینو/ا.ت
P:2
قشنگترین لباس هات رو پوشیده بودی و منتظر بودی تا صدای زنگ خونه بلند بشه.
استرس زیادی داشتی اما با فکر کردن به مینهو و اینکه چقدر این لحظه برای هرجفتتون قشنگه خودت رو آروم کردی..
روی مبل نزدیک پدرت نشسته بودی که صدای زنگِ در بلند شد. همه تون هم زمان از جاتون بلند شدید. برادر کوچیکترت به سمت در رفت و در رو باز کرد و بعد برگشت سرجاش..
بعد از ورودشون و خوش و بش های اولیه، بلاخره رفتید و روی مبل ها نشستید.
همهچیز یه روند معمولی بود. پدرت با پدر مینهو حرف میزد و مادرت هم مشغول صحبت کردن با مادر مینهو بود. انگار اونا اصن برای خواستگاری نیومده بودن!
بابای مینهو با هی سرفه نمادین، توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد و بلاخره درمورد موضوعی که بخاطرش اومده بودن؛ شروع به حرف زدن کرد.
تو لحظهای که بزرگتر هاتون داشتن درمورد مثائل زندگیتون صحبت میکردن، تو به مینهو خیره شده بودی..
کت و شلوار مشکی رنگی که پوشیده بود به قدری خوب تو تنش نشسته بود که انگار فقط و فقط برای خودش دوخته شده بود.
نگاه تو بین اجزای صورتش میچرخید و بررسیش میکرد.. اون روز برای هزارمین بار به سلیقه خودت مطمئن شدی و خودت رو بابتش تشویق کردی..
لبخند محوی زدی و دوباره سرت رو پایین انداختی و با انگشت های دستت بازی کردی.
«معذرت میخوام که اینو میگم اما من فکر میکنم پسر شما و دختر من مناسب هم نیستن!»
پدرت، جوری این حرف رو با اعتماد و محکم گفت که انگار از اول مراسم بارها و بارها این جمله رو با خودش تکرار کرده بود که موقع گفتنش لکنت نگیره!
ولی.. ولی چرا باید با مینهو مخالفت کنه؟ مگه خودش نگفته بود که مینهو پسر خیلی خوبیه؟ پسر چرا حالا ردش کرده بود؟
میخواستی دهن باز کنی و با تصمیم و حرف پدرت مخالفت کنی اما تواناییش رو نداشتی..
اگه تو همچین شرایطی این حرف رو میزدی اونا تو رو به عنوان دختری که دنبال پسرشونه میدیدن.
اما هرچیم که باشه این اصلا منصفانه نیست! تو و مینهو، بیشتر از هرچیزی تو این دنیا همدیگه رو دوست داشتید و حتی پدر مادراتون هم از این موضوع مطلع و مطمئن بودن پس دلیل مخالفت الانشون چی بود؟؟
با شوک و تعجب اول به پدرت نگاه کردی و بعد به مادرت خیره شدی..
با نگاهت ازش میخواستی که مانع این خرابکاری بشه. اما مثل اینکه مادرت هم هیچ قدرتی نداشت..!
.
.
بعد از رفتن اونا بدون هیچ حرفی به سمت اتاقت رفتی و سعی کردی به حرفای پدرت که داشت دلیل حرفاش رو بیان میکرد، توجه نکنی.
وارد اتاق شدی و در رو پشت سرت بستی و بعد به سمت تختت رفتی و نشستی.
زانوهات رو بغلت کرده بودی و بدون اینکه اشک بریزی یا گریه کنی، فقط به دیوار سفید جلوت خیره شده بودی.
«خب.. فوقش میتونیم با هم فرار کنیم! یه زندگی جدید.. هویت جدید.. شاید سخت باشه ولی خب بلاخره در کنار هم زندگی میکنیم.»
ظاهراً افکارت رو بدون اینکه متوجه بشی با صدای بلندی به زبون آورده بودی و همین باعث شده بود مادرت که حالا تو ورودی در اتاقت ایستاده بود، صدات رو بشنوه!
«با فرار کردن از دست خانواده هاتون نه تنها زندگیتون درست نمیشه بلکه بدتر هم میشه.»
با شنیدن این جمله توجهت به مادرت که مدت ها بود تو چهارچوب در اتاقت ایستاده بود جلب بشه..
ا.ت: شما.. از کی اینحایید؟
اون با دیدن وضعیتت لازم دونست بدون اینکه ازت برای ورود به اتاق اجازه بخواد، وارد بشه و در رو پشت سرش ببنده.
کنارت روی تخت نشست و دست هاش رو به نشونه اینکه به آغوشش بری باز کرد..
با دیدن چهره آروم و فرشته مانند مادرت بی اختیار خودت رو تو بغلش رها کردی..
«انقد دوسش داری که حاضری برای زندگی کردن پیشش، فرار کنی؟»
چه سوال عجیبی.. تا حالا سابقه نداشت که همچین سوال هایی ازت بپرسه..!
ا.ت: من واقعا نمیدونم.. نمیدونم چه احساسی دارم انگار گم شدم. من اینو میدونم که دوسش دارم، میدونم که حاضرم هرکاری براش بکنم، حاضرم هرکاری بکنم تا اون خوشحال باشه و بخنده. من اینو میدونم که اگه اون نباشه من خیلی ناراحت میشم و قلبم درد میگیره ولی بازم با این حال فکر میکنم.. هیچ کدومش واقعی نیست! احساس میکنم همه اینا بازی ذهنمه. احساس میکنم همش الکیه و با این حساب اگه من کنارش باشم اون...
با احساس نوازش های مادرت روی موهای ابریشم گونهات، به طور خودکاری ساکت شدی..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۱.۷k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط