آره الان میام بیرون تن پوش حوله ایی ام را به تن کردم

– آره …الان میام بیرون . تن پوش حوله ایی ام را به تن کردم و کلاهش را روی سرم کشیدم .در را باز کردم و از لای آن سرک کشیدم .ظاهرا توی اتاقم نبود .تند تند لباس هایم را پوشیدم و همان طور که با دست موهای نم دارم را عقب می زدم از اتاق خارج شدم .در آشپزخانه بود . – تازه بیدار شدی ؟ سری خم کرد و به قابلمه های روی اجاق اشاره کرد . – تو ناهار درست کردی ؟ فقط باید دوباره گرمشون کنم .قلق این اجاق برقی هم زیاد دستم نبود …خدا می دونه ، – آره غذام چه شلغم شوربایی شده . خم شدم و نگاهی به برنج دم کشیده و خورش قیمه انداختم .سوپ هم درست کرده بودم .از پشت در آغوشم گرفت و دستانش زیر سینه ام در هم گره خوردند .سرم را عقب بردم و به شانه اش تکیه دادم . – بهتر شدی ؟ بوسه ایی روی پشت گردنم زد و اهوم آرامی گفت . – پس اجازه بده ناهارو گرم کنم .نه شام درست حسابی خوردی و نه صبحونه …درد داری هنوز ؟ باز هم بوسه ایی زد و جواب داد :- نه . دستم را بالا بردم و روی گونه و پیشانی اش کشیدم . – خدا رو شکر تبم که نداری . کف دستم را بوسید و ته دلم قیلی ویلی رفت .سکوت کردم .انگار هنوز هم آرام نشده بود . – موهاتو خوب خشک نکردی . – بی خیال .
باز هم به هر جایی که یقه ی باز لباسم بهش اجازه می داد بوسه ایی زد .دم عمیقی از میان موهای مرطوبم گرفت و عقب رفت .با کمک هم میز غذا را چیدیم .ترجیح دادم بعد از غذا درباره ی یلدا جست و پرس کنم .نگاهی به چهره ی آرام و متفکرش انداختم . – قابل خوردن هست ؟ لبخند کمرنگی زد :- عالی شده .راستشو بخوای توقع نداشتم آشپزی بلد باشی . دو دستم را زیر چانه ام زدم و لب هایم را آویزان کردم . – اجبار مامانم بود …تابستونا من و شیرین غذا رو نوبتی درست می کردیم .وگرنه همونطور که تو توقع داری صد سال سیاه هم سر از آشپزی در نمیاوردم .تو خونه داری خیلی شلخته ام …اینم رو عیب های دیگه ام . سرش را پایین انداخت و آرام گفت :- تو که هیچ عیب و ایرادی نداری . – آره قربون دست و پای بلوریم . تا پایان غذا هر چه قدر شوخی و مزه پرانی می کردم یخش باز نمی شد .صدای موذی در ذهنم می خندید و می گفت هر آن است که عذرم را بخواهد .آب گلویم را قورت دادم و به بشقاب خالی ام نگاه کردم .مامان اگر می فهمید اشتهایم برگشته کلی ذوق می کرد . – با یلدا چه کار کردی ؟ با آرامش لقمه اش را جوید و چند جرعه آب هم روش … – نمی خوای جواب بدی ؟ بالاخره مستقیم نگاهم کرد و به تکیه گاه صندلی تکیه داد . – کار خاصی نکردم . . بعید می دانم کار خاصی نکرده باشد ، ابروهایم بالا رفت .آن طور که او مرا ترک کرد – فقط باهاش حرف زدم . – تهدیدش کردی ؟



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86-%da%a9%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%af%db%8c%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

آره جذاب شدی! | قهقهه میزند… صدای خنده اش در خانه میپیچد…! -...

انقد عجله داشتم که هواسم پرت شد و تیزیه لبه ی بشقاب انگشتم ر...

دو روز از اون شب گذشته بود … سر سنگین شده بودم و توی این دو ...

با دست موهام رو تو شالم می برم… :شما و مهندس آک یورک از من ب...

.. MY DOLL.. ویو ی ا.ت رفتیم لباسامون رو عوض کردیم و اومدیم ...

ددی جئون جونگکوک: باشهات: بریم صبحونه بخوریم جونگکوک: سری ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط