استاد من
🧚🏻 استاد من 🧚🏻
پارت ²³
سلین :هوففف چه ترافیک شدیدی
کوک:میتونم یه سیگار.دیگ بکشم
سلین:نههه اصلا استاد سیگار برای سلامتی ضرر داره
کوک:اوو آره تو راست میگی از این به بعد روزی یدونه میکشم
گوشی سلین زنگ خورد
پدر :الو دخترم کجایی
سلین :سلام بابا من و آقای جئون داریم میایم خونه
پدر :عهه سلام به آقای جئون برسون
سلین :چشم بابا کاری نداری
پدر :نه عزیزم مراقبت کن
کوک:چیزه میتونم شمارت. رو داشته باشم
سلین :آ آره حتما بفرمایید (خودتون یه چیز تصور کنید)
کوک:ممنون
چند مین بعد
کوک:آخیش ترافیک تموم شد
سلین: بازم خیلی ممنونم آقای جئون
کوک :کاری نکردم
سلین :بفرمایید داخل لطفاً
کوک:نه ممنون باید برم
سلین :بای
کوک:بای
کوک:اون واقعا دختره فوقالعاده ای بود
من واقعاً عاشقش شدم اولین بار که همچین حسی دارم
سلین:سلام من اومدم
پدر :سلام دخترم
جویی:سلام عزیزم بشین میخوایم باهات حرف بزنیم
سلین:بله میشنوم
جویی:من و پدرت میخوایم برای همیشه بریم آمریکا
سلین :عامممم برای همیشه
جویی:آره
سلین :یعنی میآید بهم سر بزنید
پدر :معلومه دخترممم
سلین :پس خوش بگذره
پدر :من به آقای جئون گفتم که حواسش باشه و همچین به بابای یونا
سلین:اوهوم
جویی :پس خدا حافظ ما ساعت ۱شب پرواز داریم و الان باید بریم
سلین :تا فرودگاه بیام باهاتون
پدر :نه نیازی نیست
سلین :(بقلشون میکنه)
جویی و پدر (خدا حافظ)
سلین : باییی و(در و بست )
سلین :الان من تنهایی چیکار کنم (گریه میکنه )
زنگ میزنه به یونا
یونا :بلهه
سلین :بیا باهم زندگی کنیم یونا
یونا:حالت خوبه دیگ
سلین :(همه چیز رو توضیح میده) الان تو وسیله هات رو بیار اینجا
یونا :باشههه
سلین :ممنونم
ادامه دارد....
پارت ²³
سلین :هوففف چه ترافیک شدیدی
کوک:میتونم یه سیگار.دیگ بکشم
سلین:نههه اصلا استاد سیگار برای سلامتی ضرر داره
کوک:اوو آره تو راست میگی از این به بعد روزی یدونه میکشم
گوشی سلین زنگ خورد
پدر :الو دخترم کجایی
سلین :سلام بابا من و آقای جئون داریم میایم خونه
پدر :عهه سلام به آقای جئون برسون
سلین :چشم بابا کاری نداری
پدر :نه عزیزم مراقبت کن
کوک:چیزه میتونم شمارت. رو داشته باشم
سلین :آ آره حتما بفرمایید (خودتون یه چیز تصور کنید)
کوک:ممنون
چند مین بعد
کوک:آخیش ترافیک تموم شد
سلین: بازم خیلی ممنونم آقای جئون
کوک :کاری نکردم
سلین :بفرمایید داخل لطفاً
کوک:نه ممنون باید برم
سلین :بای
کوک:بای
کوک:اون واقعا دختره فوقالعاده ای بود
من واقعاً عاشقش شدم اولین بار که همچین حسی دارم
سلین:سلام من اومدم
پدر :سلام دخترم
جویی:سلام عزیزم بشین میخوایم باهات حرف بزنیم
سلین:بله میشنوم
جویی:من و پدرت میخوایم برای همیشه بریم آمریکا
سلین :عامممم برای همیشه
جویی:آره
سلین :یعنی میآید بهم سر بزنید
پدر :معلومه دخترممم
سلین :پس خوش بگذره
پدر :من به آقای جئون گفتم که حواسش باشه و همچین به بابای یونا
سلین:اوهوم
جویی :پس خدا حافظ ما ساعت ۱شب پرواز داریم و الان باید بریم
سلین :تا فرودگاه بیام باهاتون
پدر :نه نیازی نیست
سلین :(بقلشون میکنه)
جویی و پدر (خدا حافظ)
سلین : باییی و(در و بست )
سلین :الان من تنهایی چیکار کنم (گریه میکنه )
زنگ میزنه به یونا
یونا :بلهه
سلین :بیا باهم زندگی کنیم یونا
یونا:حالت خوبه دیگ
سلین :(همه چیز رو توضیح میده) الان تو وسیله هات رو بیار اینجا
یونا :باشههه
سلین :ممنونم
ادامه دارد....
- ۱۴.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط