روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری کنار چمن می گذ

روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری کنار چمن می گذشت و چون این منظره را دید ایستاد . چون تا به حال ندیده بود سگی علف بخورد. ایستاد و با تعجب گفت : هوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری؟
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و بادی در گلو انداخت و گفت من ؟ من سگ قاسم خان هستم
اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت: سگ حسابی ! تو که علف میخوری،  دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ حالـا اگر این قاسم خان پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ، پس دیگه نگو  سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش🌹
دیدگاه ها (۴)

امانت خدا بر زمین مانده بود، آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر...

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم«و من الماء کل ...

ﺍﺯ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﺧﻠﻖ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻣﺸﻮﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻗﺪﺭ خوبی ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﻧﺴﺖ، ﻏ...

باور کن همان چیزی کهاز دست دادنش برای انسان سخت ترینِ کارهاس...

پارت سیزدهم |جذابی، ولی بد اخلاق. پارک لاراچند ساعت از رسیدن...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

فیک : بین راندها

پارت یازدهم این پارت اسمات کوتاه داره اگه جنبه نداری نخون ات...

میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار...

سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون...

روزی سگی داشت در چمن علف می خورد... سگ دیگری از کنار چمن گذش...

امام خمینی ره : از شر رضاخان و محمدرضا راحت شدیم و لکن از شر...

■■■داستان ســــــــــگ کد خــــــــــدا■■■ نقل است: روزی سگی...

نقل است: روزی سگی داشت در چمنزار علف میخوردسگ دیگری از کنار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط