ای چشم خمارین تو و افسانه نازت

ای چشم خمارین تو و افسانه نازت
وی زلف کمندین من و شبهای درازت

شبها منم و چشمک محزون ثریا
با اشک غم و زمزمه راز و نیازت

بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی
بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت

گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی
هر چنبره ماری است به گنجینه رازت

در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم
باشد که ببینیم بدین شعبده بازت

صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار
ای جاده انصاف ندیدیم ترازت

شهری به تو یار است و غریب این همه محروم
ای شاه به نازم دل درویش نوازت

شهریار
دیدگاه ها (۲)

حرف دل……… قلمت را بردار بنویس از همه ی خوبیها زندگی، عشق، ا...

من که چون سایه تو را گرم تماشا بودمدر شب خاطره هامان چه تمنا...

خانه ی قلبم خراب از یکّه تازی های توستعشق بازی کن، که وقت عش...

جریمه کرده ای مرا؟ بی تو نفس نمیکشم!تَرکه بزن!جریمه کُن! پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط