من در اندیشه ی یک باغ پر از عطر حضور نفست

من در اندیشه ی یک باغ پر از عطر حضور نفست
که کند خلوت تنهایی من را لبریز
و در اندیشه ی نور پشت چشمان سیاه
که کند خانه دل را روشن
و در اندیشه ی بیداری شب در پی دیدن ماه
و در اندیشه بی تابی روز رو به سوی خورشید
و در اندیشه ی دیدار نسیم 
که نوازش کند این قلب پر از مهرم را
غوطه ورم
من از اندیشه ی مرگ که گشودست دو دستش
که مرا سخت بگیرد آغوش  مضطربم
و مرا سخت به هم می ریزد
خواهش چشم   ز  دل
که شود جاری و رسوا کند این حال مرا
من در اندیشه ی تفسیر سکوت متفکر شده ام
و در اندیشه ی یک باور ساده
با تمامی وجودم درگیر
من در اندیشه ی پیدایش روز
از پی ظلمت و تاریکی شب حیرانم
و در اندیشه ی احساس گناه مصلوبم
و از اندیشه ی تکرارگریزان هستم
من در اندیشه ی پرواز به راه افتادم
و در اندیشه ی احساس به دام افتادم
و در اندیشه ی ادراک به خاک افتادم

              
دیدگاه ها (۱)

کاش می شد که کسی می آمداین دل خسته ی ما را می بردچشم ما را م...

دلم دیوار می خواهددلم یک تکیه گاه ، یک پشتدلم امنیتی آگاه می...

به بغل کردن یک حادثه در خواب قسم...به هیاهوی سکوت دل مرداب ق...

زندگانی تنهاسوگ یا مرثیه نیست .گر چه گاهیهجمه ی دیو سیاه تقد...

#نیایش_صبحگاهی به نام خدایی که برذات وی محال است هرگز برد عق...

Anything

اول مهرپاییز.۱۴۰۵/۷/۱پاییزشعری ست. محکم و گرم

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۱۱ | «یک قدم نزدیک‌تر......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط