عروس فراری

عروس فراری
p²
جونگکوک: اسمت چیه؟
ا.ت: چه اهمیتی داره؟
یکی از نگهبان‌ها جلو آمد.
نگهبان: درست با رئیس صحبت کن!
ا.ت با شنیدن کلمه رئیس، به جونگکوک نگاه کرد.
ا.ت: رئیس؟!
جونگکوک بدون اینکه چشم از او بردارد، به نگهبان اشاره کرد عقب برود.
جونگکوک: اسمت رو پرسیدم.
ا.ت: ا.ت.
جونگکوک اسمش را در ذهنش تکرار کرد.
ا.ت.
اسم کوتاهی بود، اما عجیب به دلش نشسته بود.
جونگکوک: چند سالته؟
ا.ت: نوزده.
جونگکوک: چرا فرار کردی؟
ا.ت لب‌هایش را روی هم فشرد.
ا.ت: چون پدرم می‌خواست مجبورم کنه با یه مرد ازدواج کنم. من از اون مرد متنفرم. نمی‌خوام تمام عمرم رو با کسی بگذرونم که حتی نمی‌تونم تحملش کنم.
اشک تازه‌ای از گوشه چشمش پایین آمد.
ا.ت: فقط می‌خواستم یه جایی برم که کسی مجبورم نکنه برگردم.
جونگکوک احساس کرد چیزی درون سینه‌اش فشرده شد.
او حتی نمی‌دانست این دختر چه کسی است.
نمی‌دانست خانواده‌اش کجا زندگی می‌کنند.
نمی‌دانست چه دردسرهایی ممکن است به‌دنبالش بیایند.
اما یک چیز را می‌دانست.
دلش نمی‌خواست دوباره اشک‌هایش را ببیند.
جونگکوک: در رو باز کنین.
نگهبان‌ها با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.
نگهبان: قربان، مطمئنین؟
جونگکوک سرش را به‌طرف او چرخاند.
جونگکوک: باید حرفم رو دوبار تکرار کنم؟
نگهبان: نه، قربان!
دروازه باز شد.
ا.ت با تردید به داخل رفت.
ا.ت: چرا گذاشتی بیام تو؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
جونگکوک: چون جایی برای رفتن نداری.
ا.ت: ولی من حتی نمی‌شناسمت!
جونگکوک کمی به او نزدیک شد، اما فاصله‌اش را حفظ کرد.
جونگکوک: جئون جونگکوک.
ا.ت چند بار پلک زد.
ا.ت: صبر کن... جئون جونگکوک؟!
جونگکوک: ظاهراً اسمم رو شنیدی.
ا.ت: تو همون رئیس مافیایی هستی که همه درباره‌اش حرف می‌زنن؟!
گوشه لب جونگکوک بالا رفت.
جونگکوک: بستگی داره درباره‌ام چی شنیده باشی.
ا.ت: اینکه خطرناکی، بی‌رحمی و هیچ‌کس جرئت نداره باهات دربیفته!
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
جونگکوک: پس چرا هنوز اینجایی؟
ا.ت به دروازه پشت سرش نگاه کرد.
بعد دوباره به او خیره شد.
ا.ت: چون اون بیرون، زندگی خودمم دست خودم نبود.
لبخند جونگکوک محو شد.
چند ثانیه به چشمان دختر نگاه کرد.
بعد کت مشکی‌اش را از تن درآورد و به‌طرف او گرفت.
جونگکوک: این رو بپوش. هوا سرده.
ا.ت با تردید به کت نگاه کرد.
ا.ت: لازم نیست.
جونگکوک: من ازت نپرسیدم لازمه یا نه.
ا.ت با حرص نگاهش کرد.
ا.ت: تو همیشه این‌قدر دستور می‌دی؟
جونگکوک: تقریباً.
ا.ت: چه زندگی سختی دارن آدم‌هایی که باهات زندگی می‌کنن!
از پشت سر، صدای خنده سوکجین بلند شد.
جونگکوک آرام برگشت و به او نگاه کرد.
جونگکوک: چیزی خنده‌دار بود؟
سوکجین: نه، قربان! اصلاً!
ا.ت نتوانست جلوی لبخند کوچکش را بگیرد.
جونگکوک آن لبخند را دید.
و همان لحظه فهمید که اگر این دختر بخواهد، می‌تواند تمام آرامش زندگی‌اش را به‌هم بریزد.
کت را روی شانه‌های ا.ت انداخت.
جونگکوک: بیا داخل.
دیدگاه ها (۴)

فیک جونگکوک خواب های واقعی

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط