شعبان قنبری در مورد 26 سال فعالیتش در مترو می گوید: باید
شعبان قنبری در مورد 26 سال فعالیتش در مترو می گوید: باید عاشق حفاری باشید که بتوانید این محیط را تحمل کنید، چراکه اغلب کارگران از زیر زمین کار کردن میترسیدند. در آن زمان اغلب میآمدند و چند ماهی بودند و بعد روانه کارخانههای مختلف میشدند. البته مترو آنقدر نیروی زبده نداشت و همین باعث شده بود ضریب احتمال اتفاقات بد بالا باشد. همان موقعها بود که برای اولینبار در میدان توپخانه، زیر شمعها سست شد و با شروع بارندگیها، خاک دیوارها فرو ریخت و به دلیل رانش، دهان زمین باز شد.
او برخلاف همه ما معتقداست که«همیشه حادثه خبر میکند» و برای باور حرفهایش خاطره یکی از حادثهها را تعریف میکند: 8 صبح بود و من به همراه چهار نفر دیگر در تونلی زیر استخر آب پارک شهر بودیم. اول وقت بود اما خاک در حال حرکت بود. دستم را به خاک دیوار زدم و نگاهش کردم. انگار اعلام خطر میکرد. فوری از بچهها خواستم تونل را ترک کنند. یک دقیقه هم نگذشت. چهار نفر هنوز مانده بودیم که تونل شکست و دنیا تاریک شد. هیچ راهی نبود. مرگ بغل گوشمان آمده بود و چارهای نبود جز اینکه در تاریکی تونل عظیم مترو، راهمان را پیدا کنیم. از 8 صبح تا 4 عصر در تونل میان ضایعات و آب و گل راه رفتیم تا سرانجام روشنایی دیدیم که امید نجات را در دلمان زنده کرد. روزنه روشنایی در گلوبندک بود. بالا که آمدیم صحنه غریبی بود. اولین نفر که جلو آمد و من را در همان شرایط در آغوش کشید فردی بود که مدتها بود با او اختلاف نظر داشتم و حتی با هم حرف هم نمیزدیم. سفت در آغوشم گرفت و گفت: فکر میکردیم رفتهاید آن روز خاک نجاتمان داد.
حرف آخر یکی از قدیمیترین کارگران مترو اما عجیب بر دلمان نشست، قنبری میگوید: برای بچههای مترو دعا کنید که محتاج نباشند. باز هم تاکید میکنم که داخل تونل کار کردن ترسناک نیست، خدا کند محتاج نامرد نشویم. همین ایده بود که ما را بر آن داشت کار را از خارجیها یاد بگیریم و نگذاریم وابسته به کشور دیگری باشیم.
او برخلاف همه ما معتقداست که«همیشه حادثه خبر میکند» و برای باور حرفهایش خاطره یکی از حادثهها را تعریف میکند: 8 صبح بود و من به همراه چهار نفر دیگر در تونلی زیر استخر آب پارک شهر بودیم. اول وقت بود اما خاک در حال حرکت بود. دستم را به خاک دیوار زدم و نگاهش کردم. انگار اعلام خطر میکرد. فوری از بچهها خواستم تونل را ترک کنند. یک دقیقه هم نگذشت. چهار نفر هنوز مانده بودیم که تونل شکست و دنیا تاریک شد. هیچ راهی نبود. مرگ بغل گوشمان آمده بود و چارهای نبود جز اینکه در تاریکی تونل عظیم مترو، راهمان را پیدا کنیم. از 8 صبح تا 4 عصر در تونل میان ضایعات و آب و گل راه رفتیم تا سرانجام روشنایی دیدیم که امید نجات را در دلمان زنده کرد. روزنه روشنایی در گلوبندک بود. بالا که آمدیم صحنه غریبی بود. اولین نفر که جلو آمد و من را در همان شرایط در آغوش کشید فردی بود که مدتها بود با او اختلاف نظر داشتم و حتی با هم حرف هم نمیزدیم. سفت در آغوشم گرفت و گفت: فکر میکردیم رفتهاید آن روز خاک نجاتمان داد.
حرف آخر یکی از قدیمیترین کارگران مترو اما عجیب بر دلمان نشست، قنبری میگوید: برای بچههای مترو دعا کنید که محتاج نباشند. باز هم تاکید میکنم که داخل تونل کار کردن ترسناک نیست، خدا کند محتاج نامرد نشویم. همین ایده بود که ما را بر آن داشت کار را از خارجیها یاد بگیریم و نگذاریم وابسته به کشور دیگری باشیم.
- ۱.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط