𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p۳۰
تهیونگ کمی فکر کرد. اینبار با خشم کمتری گفت:« ولی چطوریه که تو میشی؟ انگار روی پیشونیت کلمه ی «صبور» رو نوشتن! »
جونگکوک خنده ای کرد:« خوشحالم که اینطور فکر می‌کنی.. اما شاید در ظاهر به نظر نیاد، اما در باطن من هم پیچیده‌ام. »
حالا که بحث درمورد جونگکوک بود تهیونگ کمی آروم تر شده بود:« منظورت چیه؟»
جونگکوک برای لحظه ای به دیوار زل زد. انگار عقربه ها برای جونگکوک نیز چرخیدن.. به زمانی که فقط شش سال داشت..
اون زمان خندید و نگاهش رو به تهیونگ داد:« من بچه ی خیلیی عجولی بودم! اصلا صبر نداشتم. اگر میگفتم چیزی می‌خوام نمی‌تونستم تا فردا براش صبر کنم. اگر غذا میذاشتن جلوم بدون صبر کردن در لحظه تمومش میکردم..حتی اگر هنوز داغ باشه. تا اینکه یه شب، مامان بابام تصمیم گرفتن یه بازی باهام بکنن. اسمش رو گذاشته بودن بازی صبر. مامانم بیبیمباپ، نودل و پیتزا و همبرگر جلوم گذاشته بود. با اینکه نمیتونستم همشون رو بخورم، دوست داشتم به همشون ناخنک بزنم. اما مامانم گفتش که باید یک ساعت کامل بشینم رو به روی غذاها و فقط بهشون نگاه کنم. بعد از یک ساعت، میتونم هرچقدر خواستم غذا بخورم.. حتی سهم بقیه رو! معامله انجام شد و این بازی رو به مدت یک هفته هرشب انجام دادم.. »
جونگکوک نفس عمیقی کشید. انگار خاطره ی اون روز هنوز براش زنده بود. «ولی در این صورت تو از اولش صبور بودی! آدمی که از اول عجول باشه نمیتونه یک ساعت کامل صبر کنه. »
جونگکوک با تکون دادن صورت و لبخند زدن کمی زمان خرید تا بیشتر به حرف های تهیونگ فکر کنه:«‌ بیا دوباره به پارچه برگردیم.. پارچه اولش فقط یک تکه پارچه بوده. اما بعد کمی ازش برش خورده و به پارچه های دیگه اضافه شده. همینطوری تکه پارچه بهش اضافه میشه تا زمانی که یک پارچه ی جدید به وجود میاد. همون پارچه ی اول، اما متفاوت. زمان میبره تا اون پارچه ی رنگارنگ به دست بیاد.. اما بلاخره میشه و غیر ممکن نیست. آدما هم همینطورن. اولش چیز زیادی نمیدونن. اما کم کم، چیزهای مختلفی به شخصیتشون اضافه میشه.. علایق، تجربیات و چندین و چند چیز دیگه.. تا زمانی که بلاخره یه آدم بالغ بشن و شخصیتشون کامل شکل بگیره. البته، حتی زمانی که شخصیتشون شکل بگیره تغییر همچنان ممکنه. ولی نه تغییر هایی به اون بزرگی. مثل چندتا استیکر روی پارچه می مونن.. نمیتونم انکار کنم که توی اون یک ساعت تلاش نکردم یواشکی کمی از غذا رو بخورم یا وسوسه نشدم.. اما بلاخره تونستم و الان منو ببین.. من به صبوری معروفم. همون بچه ای که حتی یک ساعت هم نمیتونست خودش رو کنترل کنه. »


دوستان احساس میکنم این حرف زدنای زیادشون داره رو مختون میره به نظرتون از پارت بعدی یکم کمتر کنم این حرفای روانشناختی رو؟
شرایط:
۱۲۰ لایک ۸۰کامنت (لطفاً برسونیدد) ۴۰ بازنشر
دیدگاه ها (۶۰)

درود. روالین؟ تو تلگرام گپ بزنم میاین؟

@jeon_nnn100 میشه لطفاً حمایت بشههه؟شاید فکر کنید فیکشنای من...

سلامسلامم. دوباره ادیت زدمم. این واقعا وضعیت منهه

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p4جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم... این ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ¹⁰_ ایرادی نداره.تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط