بگذار
بگذار
تو را با خود در میان بگذارم
میان چشمان و مژگانم
بگذار
تو را بهرمز بگویم اگر به مهتاب
اعتمادت نیست
بگذار تو را بهآذرخش بگویم
یا قطرههای باران…
بگذار نشانی چشمانت را به دریا دهم
اگر دعوتم را به سفر میپذیری…
چرا دوستت دارم؟
کشتی میان دریا، نمیداند
چگونه آب دربرش گرفته
و بهیاد نمیآورد چگونه گرداب
درهمش شکسته
چرا دوستت دارم؟
گلولهای که در گوشت رفته
نمیپرسد از کجا آمده
و عذری نمیخواهد
چرا دوستت دارم… از من نپرس
مرا اختیاری نیست… و تو را نیز
تو را با خود در میان بگذارم
میان چشمان و مژگانم
بگذار
تو را بهرمز بگویم اگر به مهتاب
اعتمادت نیست
بگذار تو را بهآذرخش بگویم
یا قطرههای باران…
بگذار نشانی چشمانت را به دریا دهم
اگر دعوتم را به سفر میپذیری…
چرا دوستت دارم؟
کشتی میان دریا، نمیداند
چگونه آب دربرش گرفته
و بهیاد نمیآورد چگونه گرداب
درهمش شکسته
چرا دوستت دارم؟
گلولهای که در گوشت رفته
نمیپرسد از کجا آمده
و عذری نمیخواهد
چرا دوستت دارم… از من نپرس
مرا اختیاری نیست… و تو را نیز
- ۱.۷k
- ۲۸ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط