بگذار

بگذار

تو را با خود در میان بگذارم

میان چشمان و مژگانم

بگذار

تو را به‌رمز بگویم اگر به مهتاب

اعتمادت نیست

بگذار تو را به‌آذرخش بگویم

یا قطره‌های باران…

بگذار نشانی چشمانت را به دریا دهم

اگر دعوتم را به سفر می‌پذیری…

چرا دوستت دارم؟

کشتی میان دریا، نمی‌داند

چگونه آب دربرش گرفته

و به‌یاد نمی‌آورد چگونه گرداب

درهمش شکسته

چرا دوستت دارم؟

گلوله‌ای که در گوشت رفته

نمی‌پرسد از کجا آمده

و عذری نمی‌خواهد

چرا دوستت دارم… از من نپرس

مرا اختیاری نیست… و تو را نیز
دیدگاه ها (۴)

سکوت می کنی جهان به انجماد مطلق اش سقوط می کند سکوت زن جهنمی...

از گریه های طولانیدلــــمصـــدایمنَــفَـســم گرفـــتامـــا د...

نترساگر هم بخواهیاز این دیوانه تر نمی شومگفته بودم بی تو سخت...

دلـم که برایت تنگ می شـودمی گیـردفریاد می کشـدمی تپـدو باز ت...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁰صدای گلوله‌ها بی‌وقفه در...

تک‌پارتی | پیدام کردی...باران بی‌وقفه روی شیشه‌های کافه می‌ر...

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت دوم: پرده‌ی تظاهر‌خورشید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط