با خدایش عهدی بسته بود

با خدایش عهدی بسته بود

صبح زود همین که از خانه بیرون زد گفت:

مسابقه می دیم از الان تا شب

در همین وقت، چشمش به دختری که از سر کوچه می آمد افتاد،

نگاهش را کج کرد و به شیطان گفت:

فعلا یک هیچ - به نفع من ...
امروز رو مسابقه بدیم....
دیدگاه ها (۳)

پدرم نیست ...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهشتم | خانه‌ی قدیمیلانا، جونگکوک و آرین ب...

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۶ | عادت قشنگ ✦╰──...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p27اما لیا آروم سرش رو تکون داد.«هیچ‌کدوم...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 28بعد از برگشتن به مهمان‌خانه، ویولت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط