دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند :

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند :
که یکی از آنهاازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت :‌
(( درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند . ))
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت :‌(( درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است . تا آن که در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.
خوبی هیچوقت دردنیاوآخرت ازبین نمی رود...
از "خوب" به "بد"رفتن به فاصله لذته پریدن از یک نهر باریک است اما برای برگشتن باید از اقیانوس گذشت
دیدگاه ها (۵)

سلام دوستان صبحتون بخیر

مُحبّت همه چیز را شکست میدهدو خود شکست نمی خورد... به این جم...

زندگی"باغی"است که باعشق"باقی"است "مشغول دل"باش نه"دل مشغول" ...

پارت نهم: شمارش معکوسشب به کندی می‌گذشت، اما برای رزا، هر ثا...

پارت ۵ – گذشته‌ای که هنوز زنده است۱۵ سال قبل...باران شدیدی م...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط