+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.70⭐
ناگهان همه چیز تغییر کرد.
جونگ کوک داشت آخرین نفسهاشو میکشید و منو تو بغلش نگه داشته بود که صدای هلیکوپترهای جدید از بالا اومد. این بار صدای تیراندازی از سمت دیگه بود. محافظای خودشون بودن.
یکی از هلیکوپترها پایین اومد و طنابها انداخته شد. چند نفر مسلح با لباس مشکی سریع پایین اومدن و تیراندازی شدید به سمت تعقیبکنندهها شروع شد.
جونگ کوک با آخرین قدرت منو محکمتر بغل کرد و زمزمه کرد:
(صدای ضعیف)
- بالاخره... اومدن...
یکی از محافظا دوید سمت ما و جونگ کوک رو کمک کرد. من هنوز تو بغلش بودم. سریع ما رو به سمت هلیکوپتر بردن. تیراندازی هنوز ادامه داشت ولی حالا ما داشتیم نجات پیدا میکردیم.
تو هلیکوپتر که نشستم، جونگ کوک رو زمین دراز کشیدم. خون از ران و شونه و بازوش مثل فواره میاومد. رنگش مثل گچ سفید شده بود.
من با دستای لرزان پارچه رو محکمتر دور رانش بستم. دستام از خونش قرمز شده بود.
(گریه شدید، با صدای شکسته)
+ چرا اینقدر احمقی؟! چرا به خاطر من اینقدر زخمی شدی؟ من که... من که هنوز ازت متنفرم... هنوز میترسم... هنوز نمیتونم حتی صورتتو ببینم بدون اینکه یاد شکنجههات بیفتم...
جونگ کوک با چشمایی نیمهباز و ضعیف بهم نگاه کرد. لبخند خیلی ضعیفی زد، لبخندی که من هیچوقت ازش ندیده بودم.
(با صدای گرفته و نازک)
- چون... تو برام مهم شدی... بیشتر از هر چیزی...
من فقط گریه میکردم. هلیکوپتر با سرعت بلند شد و به سمت یکی از مخفیگاههای امن جونگ کوک حرکت کرد. آسا و جیمین هم با هلیکوپتر دیگه پشت سرمون بودن.
من نشستم کنار جونگ کوک و دستاشو فشار دادم. نه از روی عشق، بلکه از روی شوک و گیجی. هنوز قلبم از ترس تند میزد. هنوز وقتی نزدیکش بودم، یه قسمت از وجودم میخواست فرار کنه.
(زیر لب، با صدای لرزان)
+ من هنوز عاشق تو نشدم جونگ کوک... حتی یه ذره هم نه... فقط... فقط نمیخوام امشب بمیری. بعدش... بعدش هر کاری میخوای بکن.
جونگ کوک چشماشو بست و فقط دستمو ضعیف فشار داد. خون هنوز از زخمهاش میاومد و پزشکان داخل هلیکوپتر سعی میکردن خونریزی رو کنترل کنن.
من به بیرون خیره شدم. جنگل و رودخانه از زیر پامون دور میشد، ولی ترس، گیجی و خستگی هنوز تو وجودم مونده بود.
نجات پیدا کرده بودیم... ولی این تازه آغاز یه فصل خیلی پیچیدهتر بود.........
ادامه دارد.........
هووفففف
بالاخره پارت های هدیه تموم شد...
ولی دستم شکست خداییش
جه فیلم هندی و ترکی شد؟🤣 رسما هماهنگ با همکاری کامل😁🤣
ولی چه ادمین خوش قولی هستممم؟ هر ۲۰ تا پارت رو گذاشتمم
شمام فالوور های خوبی باشین دیگه باشه؟ ازحمایت هاتون کم نشه🤍
خب برای پارت بعدی
۵۰ لایک
۴۰ کامنت
۱ فالوور جدید
لایک و کامنت همه پارت های جدید
بالای ۱۵ تا
-I shouldn't fall in love with you
p.70⭐
ناگهان همه چیز تغییر کرد.
جونگ کوک داشت آخرین نفسهاشو میکشید و منو تو بغلش نگه داشته بود که صدای هلیکوپترهای جدید از بالا اومد. این بار صدای تیراندازی از سمت دیگه بود. محافظای خودشون بودن.
یکی از هلیکوپترها پایین اومد و طنابها انداخته شد. چند نفر مسلح با لباس مشکی سریع پایین اومدن و تیراندازی شدید به سمت تعقیبکنندهها شروع شد.
جونگ کوک با آخرین قدرت منو محکمتر بغل کرد و زمزمه کرد:
(صدای ضعیف)
- بالاخره... اومدن...
یکی از محافظا دوید سمت ما و جونگ کوک رو کمک کرد. من هنوز تو بغلش بودم. سریع ما رو به سمت هلیکوپتر بردن. تیراندازی هنوز ادامه داشت ولی حالا ما داشتیم نجات پیدا میکردیم.
تو هلیکوپتر که نشستم، جونگ کوک رو زمین دراز کشیدم. خون از ران و شونه و بازوش مثل فواره میاومد. رنگش مثل گچ سفید شده بود.
من با دستای لرزان پارچه رو محکمتر دور رانش بستم. دستام از خونش قرمز شده بود.
(گریه شدید، با صدای شکسته)
+ چرا اینقدر احمقی؟! چرا به خاطر من اینقدر زخمی شدی؟ من که... من که هنوز ازت متنفرم... هنوز میترسم... هنوز نمیتونم حتی صورتتو ببینم بدون اینکه یاد شکنجههات بیفتم...
جونگ کوک با چشمایی نیمهباز و ضعیف بهم نگاه کرد. لبخند خیلی ضعیفی زد، لبخندی که من هیچوقت ازش ندیده بودم.
(با صدای گرفته و نازک)
- چون... تو برام مهم شدی... بیشتر از هر چیزی...
من فقط گریه میکردم. هلیکوپتر با سرعت بلند شد و به سمت یکی از مخفیگاههای امن جونگ کوک حرکت کرد. آسا و جیمین هم با هلیکوپتر دیگه پشت سرمون بودن.
من نشستم کنار جونگ کوک و دستاشو فشار دادم. نه از روی عشق، بلکه از روی شوک و گیجی. هنوز قلبم از ترس تند میزد. هنوز وقتی نزدیکش بودم، یه قسمت از وجودم میخواست فرار کنه.
(زیر لب، با صدای لرزان)
+ من هنوز عاشق تو نشدم جونگ کوک... حتی یه ذره هم نه... فقط... فقط نمیخوام امشب بمیری. بعدش... بعدش هر کاری میخوای بکن.
جونگ کوک چشماشو بست و فقط دستمو ضعیف فشار داد. خون هنوز از زخمهاش میاومد و پزشکان داخل هلیکوپتر سعی میکردن خونریزی رو کنترل کنن.
من به بیرون خیره شدم. جنگل و رودخانه از زیر پامون دور میشد، ولی ترس، گیجی و خستگی هنوز تو وجودم مونده بود.
نجات پیدا کرده بودیم... ولی این تازه آغاز یه فصل خیلی پیچیدهتر بود.........
ادامه دارد.........
هووفففف
بالاخره پارت های هدیه تموم شد...
ولی دستم شکست خداییش
جه فیلم هندی و ترکی شد؟🤣 رسما هماهنگ با همکاری کامل😁🤣
ولی چه ادمین خوش قولی هستممم؟ هر ۲۰ تا پارت رو گذاشتمم
شمام فالوور های خوبی باشین دیگه باشه؟ ازحمایت هاتون کم نشه🤍
خب برای پارت بعدی
۵۰ لایک
۴۰ کامنت
۱ فالوور جدید
لایک و کامنت همه پارت های جدید
بالای ۱۵ تا
- ۲.۲k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط