Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..²⁷
فرقهی شر..»
در طرف دیگرِ دنیا، در تالار سیاه و بلندِ فرقهی شر، صدای قدمها روی سنگ میپیچید.
مالاکار روی صندلیِ بالای تالار نشسته بود؛ همانطور که همیشه مینشست:
با ظاهری باشکوه، با رفتاری سرد، با نگاهی که میخواست همهچیز را مطیع خودش نشان بدهد.
گزارش؟» صدایش مثل تیغه بود.
یکی از افرادش جلو آمد و سر خم کرد.
ردِ آینا هنوز پیدا نشده، ارباب.»
مالاکار آهسته انگشتانش را روی دستهی تختمانندِ صندلیاش ضرب گرفت.
پس بیشتر بگردید.»
بله، ارباب.»
و آنهایی که زیادی سؤال میپرسند… ساکتشان کنید.»
هیچکس پاسخ نداد، اما همه فهمیدند منظور چیست.
در همان لحظه، سرمایی نامحسوس در تالار افتاد.
نه باد.
نه جادو.
چیزی بدتر.
مردی نقابدار، با ردای سیاه، بیصدا از سایهها بیرون آمد.
نه کسی صدای ورودش را شنید، نه کسی جرئت کرد مستقیم به او نگاه کند.
صورتش زیر نقاب پنهان بود و حتی بدنش هم چیزی لو نمیداد؛
نه سن، نه جنسیت، نه هویت.
فقط یک حضور بود.
یک تهدید.
مالاکار بیدرنگ ساکت شد.
مرد نقابدار چند قدم جلو آمد و با صدایی آرام اما آمرانه گفت:
تو داری مسیر را اشتباه میری.»
تالار از سکوت خشک شد.
مالاکار لبخند نزد.
حتی چشمهایش هم حرکت نکرد.
فقط آهسته گفت:
دستور دادن به من اشتباه است.»
مرد نقابدار سرش را کمی کج کرد.
و شکست دادن هم اشتباهتر.»
بعد، بدون اینکه منتظر جواب بماند، نزدیکتر رفت و چند جملهی کوتاه، محکم و سرد گفت؛
🐌🪶
⟩⟩ Beyond Fate....
part..²⁷
فرقهی شر..»
در طرف دیگرِ دنیا، در تالار سیاه و بلندِ فرقهی شر، صدای قدمها روی سنگ میپیچید.
مالاکار روی صندلیِ بالای تالار نشسته بود؛ همانطور که همیشه مینشست:
با ظاهری باشکوه، با رفتاری سرد، با نگاهی که میخواست همهچیز را مطیع خودش نشان بدهد.
گزارش؟» صدایش مثل تیغه بود.
یکی از افرادش جلو آمد و سر خم کرد.
ردِ آینا هنوز پیدا نشده، ارباب.»
مالاکار آهسته انگشتانش را روی دستهی تختمانندِ صندلیاش ضرب گرفت.
پس بیشتر بگردید.»
بله، ارباب.»
و آنهایی که زیادی سؤال میپرسند… ساکتشان کنید.»
هیچکس پاسخ نداد، اما همه فهمیدند منظور چیست.
در همان لحظه، سرمایی نامحسوس در تالار افتاد.
نه باد.
نه جادو.
چیزی بدتر.
مردی نقابدار، با ردای سیاه، بیصدا از سایهها بیرون آمد.
نه کسی صدای ورودش را شنید، نه کسی جرئت کرد مستقیم به او نگاه کند.
صورتش زیر نقاب پنهان بود و حتی بدنش هم چیزی لو نمیداد؛
نه سن، نه جنسیت، نه هویت.
فقط یک حضور بود.
یک تهدید.
مالاکار بیدرنگ ساکت شد.
مرد نقابدار چند قدم جلو آمد و با صدایی آرام اما آمرانه گفت:
تو داری مسیر را اشتباه میری.»
تالار از سکوت خشک شد.
مالاکار لبخند نزد.
حتی چشمهایش هم حرکت نکرد.
فقط آهسته گفت:
دستور دادن به من اشتباه است.»
مرد نقابدار سرش را کمی کج کرد.
و شکست دادن هم اشتباهتر.»
بعد، بدون اینکه منتظر جواب بماند، نزدیکتر رفت و چند جملهی کوتاه، محکم و سرد گفت؛
🐌🪶
- ۲۶۰
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط