ازدواج زوری:
ازدواج زوری:
پارت پنج
دازای تا آخر شب که مهمونی ادامه داشت با چویا حرف زد و گرم گرفت چویا هم کم کم صمیمی تر شد و خجالتش کم تر شد که مادر و پدر دازای و چویا همراه با لینا خواهر بزرگتر چویا اومدن
لینا بعد از اون رسوایی بزرگ که تقصیر دازای بود هروقت دازای و میبینه از عصبانیت قرمز میشد اما هنوز هم میخواست پیش دازای باشه اما نه از روی عشق و علاقه از روی هوسی که داشت اما اینو به هیچکی نگفته بود وقتی دید که دازای با چویا خواهر کوچیک ترش گرم گرفته عصبی تر شده بود و بدون توجه به بقیه از کنار همه رد شد و بیرون رفت
مادروپدر لینا هم کمی از لینا نداشتن اما میدونستن که همه این ها لازمه و باید پیش بیاد و حتی توی صحبت با خانواده دازای هم راضی شده بودن که دازای بیاد خواستگاری چویا اما این خبرو هنوز دازای نمیدونست
پ.چ: خانم جوان وقت رفتنه
چویا: چشم پدر بعدا میبینمت اوسامو!
دازای: شاید من زود تر ببینمت^^
بعد آروم رفتن
دازای هم برگشت پیش مادر و پدرش تا بپرسه چیشدخ
دازای: چیشد؟؟؟
م.د: گفتن آخر هفته میتونی بری خواستگاری دازای اما قرار شد تا اون موقع یکی دوبار چویا رو ببینی
دازای: عالیه! مرسی مامان! وایستا آخر همین هفته؟!
م.د: اره
پ.د: هنوز سه روز وقت داری الکی استرس نگیر از فردا برو دنبالش و ببرش بیرون دورش بده تا اون هم باهات آشنا شه میتونی ببریشـ
دازای: میدونم کجا ببرمش از سلیقه خواهرش میدونم کجا ها رو ممکنه دوست داشته باشه
م.د: دازای مطمئنی لینا رو نمیخوای؟ اون خیلی بهتر نیست ؟
دازای: مامان 💢
م.د: باشع باشه!
پارت پنج
دازای تا آخر شب که مهمونی ادامه داشت با چویا حرف زد و گرم گرفت چویا هم کم کم صمیمی تر شد و خجالتش کم تر شد که مادر و پدر دازای و چویا همراه با لینا خواهر بزرگتر چویا اومدن
لینا بعد از اون رسوایی بزرگ که تقصیر دازای بود هروقت دازای و میبینه از عصبانیت قرمز میشد اما هنوز هم میخواست پیش دازای باشه اما نه از روی عشق و علاقه از روی هوسی که داشت اما اینو به هیچکی نگفته بود وقتی دید که دازای با چویا خواهر کوچیک ترش گرم گرفته عصبی تر شده بود و بدون توجه به بقیه از کنار همه رد شد و بیرون رفت
مادروپدر لینا هم کمی از لینا نداشتن اما میدونستن که همه این ها لازمه و باید پیش بیاد و حتی توی صحبت با خانواده دازای هم راضی شده بودن که دازای بیاد خواستگاری چویا اما این خبرو هنوز دازای نمیدونست
پ.چ: خانم جوان وقت رفتنه
چویا: چشم پدر بعدا میبینمت اوسامو!
دازای: شاید من زود تر ببینمت^^
بعد آروم رفتن
دازای هم برگشت پیش مادر و پدرش تا بپرسه چیشدخ
دازای: چیشد؟؟؟
م.د: گفتن آخر هفته میتونی بری خواستگاری دازای اما قرار شد تا اون موقع یکی دوبار چویا رو ببینی
دازای: عالیه! مرسی مامان! وایستا آخر همین هفته؟!
م.د: اره
پ.د: هنوز سه روز وقت داری الکی استرس نگیر از فردا برو دنبالش و ببرش بیرون دورش بده تا اون هم باهات آشنا شه میتونی ببریشـ
دازای: میدونم کجا ببرمش از سلیقه خواهرش میدونم کجا ها رو ممکنه دوست داشته باشه
م.د: دازای مطمئنی لینا رو نمیخوای؟ اون خیلی بهتر نیست ؟
دازای: مامان 💢
م.د: باشع باشه!
- ۱۳۸
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط