وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و p28...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و p28...

$ : خودم چیدمشون

ا.ت : آها تو راست میگی

هالا هم بزارم پایین میخوام‌راه برم

میزارتش پایین

ا.ت : هیونجین میگم میشه لب دریا راه بریم؟

$ : اره بریم

دست همو میگیرن و میرن لب دریا

ویو ساعت ۸

ویو ات.

بعد ار کلی گشتن تو بازار و خریدن چند تا سوقاتی و خوراکی بلخره برگشتیم سمت چادر

چند تا از بادیگارد ا داشتن هم از جلو هم از عقب مار و پوشش میدادن و منم اصلا از این خوشم نمیومد

پس گفتم

ا.ت : ام میگم هیونجین میشه به ادمات بگی که برن؟

اخه میدونی میخوام هالا که اومدیم اینجا چطوره خودمون دوتا باشیم من از اینکه چند نفر دیگه که همیشه زیر نظر دارنمون (موئذب/ موضب .....؟؟؟؟؟؟🌚🤷🏻‍♀)میشم همیشه بگی برن؟

$ : اما امکان داره خطرناک باشه من دشمنان زیادی دارم امکان داره همین الانم اونا مار و ببینن

ا.ت : باشه

قیافش و ناراحت میکنه

$ : باشه اما فقط از دور حواسشون به ما باشه چطوره؟

ا.ت : مرسی عشقم

میپره بقلش

$ : هی نکن تو مثلا الان مادری

با خنده

ا.ت : اه باشه یه خوشحالی دیگه نمیتونم بکنم

$ : بیا بریم ...

فلش به بعد از رسیدن به چادر

ویو راوی

وقتی اینا میرسن ات تو چادر لباسش عوض میکنه و میاد بیرون

هیونجین هم مشغول درست کردن غذاست

ویو ات

از چادر اومدم بیرون

گوشی م بی شارژ شده بود پس تصمیم گرفتم برم پاور و کابلو از تو ماشین بیارم

هیونجین رو صدا زدم اما انگاری نشفت

پس دوباره صدا زدم و ایندفعه هم نشنفت

ولش کن بابا میرم زود میام

( اونجایی که اینا رفتن یه محل تفریحی که با نور همه جا دیده میشه پس ا.ت نیاز به چراق قوه یا یه همچین چیزی نداره )

رفتم سمت ماشین و از روی صندلی جلو برداشتم اون چیزی که لازم بود و درو بستم و خاستم برم که دیدم یه کاغذ مچاله شده روی زمین افتاد

نگاه ی که دور و برم انداختم اما ...اما کسی نبود

کاغذ رو باز کردم و توش نوشته بود که مواضب خودت و اون بچه باش شاید دیگه نه تو و نه اون بابای بچت وجود نداشته باشین...)

ترسیده بودم یعنی از طرف کی بود؟

رفتم سمت چادر و‌اون کاغذ رو گذاشتم تو جیبم تا بعدا بهش نشون بدم

وقتی رسیدم‌دیدم هیونجین تکیه داده به سکو و عصبانی نگام میکنه

$ : کجا بودی؟ هاا ااا..

داد و عصبانی

$ : مگه بهت نگفتم حق نداری بدون اجازه من جای بری هااا..

عربده

ا.ت : ببخشید م.من فقط میخواستم یه چیزی بردارم از ت ماشین

گریش میگیره از ترس

$ : نه نه ببخشید اشتباه کردم بخشید من نباید داد میزدم ببخشید چون من فقط ترسیدم که نکنه تورو دزدیده باشن

ویو راوی

اتو بقل میکنه و آرومش میکنه بعدم ازش معذرت خاه ی میکنه

بعد از خودن غذا اونا میرن تو چادر و کنار هم میخوابن

ویو سر صبح / فرد

... شرط بزارم؟ ؟
دیدگاه ها (۳)

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

پارت 4 رمان 💘عشق مدرسه ای 💘هیونجین با تعجب گفت: هیونجین: ات ...

پارت 33 رمان عشق مدرسه ای مینهو: شاید لیسا: بزار 5 دقیقه دیگ...

پارت. 29

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

پارت 21 رمان💓 عشق مدرسه ای 💓اون کسی نبود جز.. هیونجین هیونجی...

پارت 18 رمان❤ عشق مدرسه ای ❤هیونجین: اها ویو ساعت 9 وقتی میخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط