فصل پیامدها
فصل ۶۷: پیامدها
با از کار افتادن سیستم، انرژی رها شده شروع به نابودی هتل کرد. دیوارها ترک خوردند و زمین به لرزه درآمد.
میمزی واقعی با آخرین نفسش گفت: "فرار کنید... همه چیز در حال فروپاشی است..."
---
فصل ۶۸: نجات با عشق
چارلی، امیلی و وگی دستان هم را گرفتند. "ما باید با هم کاری کنیم!"
انرژی عشق و دوستی آنها ساطع شد و شروع به ترمیم هتل کرد. حتی میمزی شرور تحت تأثیر این انرژی قرار گرفت.
"این... این غیرممکن است... چنین قدرتی..."
---
فصل ۶۹: آشتی نهایی
میمزی شرور که تحت تأثیر انرژی محبت قرار گرفته بود، شروع به تغییر کرد. "من... من چنین چیزی را هرگز ندیده بودم... در جهان ما فقط نفرت وجود دارد."
اشک از چشمانش جاری شد. "شما... شما میتوانید ما را درمان کنید?"
---
فصل ۷۰: پایان و آغاز
میمزی شرور تصمیم گرفت به بعد خود بازگردد، اما این بار با دانش جدیدی دربارهٔ عشق و بخشش.
میمزی واقعی بهبود یافت و قول داد که مراقب باشد.
و هتل هازبین... حالا تبدیل به پلی بین جهانها شده بود، نه برای جنگ، که برای آشتی.
آیا این واقعاً پایان است؟ یا آغاز ماجراجوییهای بینابعادی
چه ایده هیجانانگیزی! اضافه کردن رافائل لعوری، جوعل و لعو (از سری Helluva Boss) به دنیای هتل هازبین قطعاً انفجاری از هرج و مرج، شوخطبعی و ماجراجویی ایجاد میکند. بیا این سه شخصیت شیطانی را به روشی که با داستان شما همخوانی دارد، وارد کنیم.
---
فصل ۷۱: مشتریان جدید از دوزخ
در دفتر کوچک و به هم ریخته "کشتهشونده فوری"، رافائل (راف) لعوری با بیحوصلگی به صفحه کامپیوتر زل زده بود. "چرا هیچکس نمیخواهد کسی را به سبک دراماتیک و پر زرق و برق بکشد؟ همه سراغ روشهای ارزان و سریع میروند!"
جوعل با نشاط از درون وارد شد: "راف! یک کار جدید گیرمان آمده! یک هتل بینابعادی به نام 'هازبین'! میگویند مهمانانش... بسیار خاص هستند."
لعو که روی شانه جوعل نشسته بود، با صدای زیر گفت: "هازبین؟ شنیدهام جای کلاسبالایی است! پر از هیولاهای ثروتمند!"
راف چشمانش برق زد. "یک قرارداد کشتن در چنین محیطی؟ این خودش یک اجراست! بلیط ها را بخرید، بچه ها، ما در راهیم!"
---
فصل ۷۲: ورود پرزرق و برق
یک وانت بنفش زشت با سر و صدای زیاد در مقابل هتل هازبین ظاهر شد. راف با کت و شلوار شیک، جوعل با لباس غیررسمی و لعو روی شانه او، با اطمینان به داخل لابی قدم گذاشتند.
راف فریاد زد: "خدمت عالی حاضر است! شما یک کشتن را سفارش دادهاید؟"
سکوت سنگینی بر لابی حکم فرما شد. آلستور گاد با چهرهای درهم به جلو آمد. "عزیزانم، فکر نمیکنم—"
ولی پیش از آن که بتواند جملهاش را تمام کند، وگی با سرعت به سمت آن ها دوید. "وای! شماها رو از کجا میشناسم؟ شما هم برای پارتی اومدین؟"
---
**فصل ۷۳: سوءتفاهم بزرگ
جوعل یک تکه کاغذ مچاله شده را بیرون آورد. "ما برای یک 'آقای بلیک' کار داریم. گفته شده شما او را... میزبان ناخوانده میدانید."
چارلی با نگرانی گفت: "آقای بلیک؟ اما ما با او به صلح رسیدیم! آنجلا حالا بخشی از خانواده است."
لعو با تعجب گفت: "صبر کن، یعنی ما برای کشتن یک دوست فراخوانده شدهیم؟ این خلاف اصول است!"
راف که به وضوح ناامید شده بود، گفت: "باز هم یک مشتری که اطلاعات نادرست داده. خب، حالا که اینجام، حداقل میتوانم یک نوشیدنی خوب بخورم."
---
**فصل ۷۴: نقشهای در حال شکلگیری
در سایهها، میمزی شرور (یا شاید یک تهدید کاملاً جدید) این تازه واردان هرج و مرجگرا را مشاهده میکرد. یک لبخند روی لبانش نقش بست. "کشتهشوندگان حرفهای... چقدر جالب. میتوان از این بیثباتی استفاده کرد."
او یک نامه جعلی برای راف و جوعل فرستاد: "ماموریت تغییر کرد. هدف اصلی: چارلی گاد. او در حال برنامهریزی برای نابودی تمام دوزخ است."
---
**فصل ۷۵: بازی گربه و موش
راف، با این که به حرفها شک داشت، برای حفظ اعتبار شرکتش، نقشه کشید. جوعل اما مردد بود. "راف، به نظرت این دختر واقعاً میخواهد دوزخ را نابود کند؟ به نظر خیلی... براق میرسد."
لعو با شنیدن این حرف جیغ کشید: "اوه! من عاشق چیزهای براقم!"
اما راف مصمم بود. "ما یک کار را قبول کردهایم، و آن را انجام میدهیم. به سبک لعوری!"
با از کار افتادن سیستم، انرژی رها شده شروع به نابودی هتل کرد. دیوارها ترک خوردند و زمین به لرزه درآمد.
میمزی واقعی با آخرین نفسش گفت: "فرار کنید... همه چیز در حال فروپاشی است..."
---
فصل ۶۸: نجات با عشق
چارلی، امیلی و وگی دستان هم را گرفتند. "ما باید با هم کاری کنیم!"
انرژی عشق و دوستی آنها ساطع شد و شروع به ترمیم هتل کرد. حتی میمزی شرور تحت تأثیر این انرژی قرار گرفت.
"این... این غیرممکن است... چنین قدرتی..."
---
فصل ۶۹: آشتی نهایی
میمزی شرور که تحت تأثیر انرژی محبت قرار گرفته بود، شروع به تغییر کرد. "من... من چنین چیزی را هرگز ندیده بودم... در جهان ما فقط نفرت وجود دارد."
اشک از چشمانش جاری شد. "شما... شما میتوانید ما را درمان کنید?"
---
فصل ۷۰: پایان و آغاز
میمزی شرور تصمیم گرفت به بعد خود بازگردد، اما این بار با دانش جدیدی دربارهٔ عشق و بخشش.
میمزی واقعی بهبود یافت و قول داد که مراقب باشد.
و هتل هازبین... حالا تبدیل به پلی بین جهانها شده بود، نه برای جنگ، که برای آشتی.
آیا این واقعاً پایان است؟ یا آغاز ماجراجوییهای بینابعادی
چه ایده هیجانانگیزی! اضافه کردن رافائل لعوری، جوعل و لعو (از سری Helluva Boss) به دنیای هتل هازبین قطعاً انفجاری از هرج و مرج، شوخطبعی و ماجراجویی ایجاد میکند. بیا این سه شخصیت شیطانی را به روشی که با داستان شما همخوانی دارد، وارد کنیم.
---
فصل ۷۱: مشتریان جدید از دوزخ
در دفتر کوچک و به هم ریخته "کشتهشونده فوری"، رافائل (راف) لعوری با بیحوصلگی به صفحه کامپیوتر زل زده بود. "چرا هیچکس نمیخواهد کسی را به سبک دراماتیک و پر زرق و برق بکشد؟ همه سراغ روشهای ارزان و سریع میروند!"
جوعل با نشاط از درون وارد شد: "راف! یک کار جدید گیرمان آمده! یک هتل بینابعادی به نام 'هازبین'! میگویند مهمانانش... بسیار خاص هستند."
لعو که روی شانه جوعل نشسته بود، با صدای زیر گفت: "هازبین؟ شنیدهام جای کلاسبالایی است! پر از هیولاهای ثروتمند!"
راف چشمانش برق زد. "یک قرارداد کشتن در چنین محیطی؟ این خودش یک اجراست! بلیط ها را بخرید، بچه ها، ما در راهیم!"
---
فصل ۷۲: ورود پرزرق و برق
یک وانت بنفش زشت با سر و صدای زیاد در مقابل هتل هازبین ظاهر شد. راف با کت و شلوار شیک، جوعل با لباس غیررسمی و لعو روی شانه او، با اطمینان به داخل لابی قدم گذاشتند.
راف فریاد زد: "خدمت عالی حاضر است! شما یک کشتن را سفارش دادهاید؟"
سکوت سنگینی بر لابی حکم فرما شد. آلستور گاد با چهرهای درهم به جلو آمد. "عزیزانم، فکر نمیکنم—"
ولی پیش از آن که بتواند جملهاش را تمام کند، وگی با سرعت به سمت آن ها دوید. "وای! شماها رو از کجا میشناسم؟ شما هم برای پارتی اومدین؟"
---
**فصل ۷۳: سوءتفاهم بزرگ
جوعل یک تکه کاغذ مچاله شده را بیرون آورد. "ما برای یک 'آقای بلیک' کار داریم. گفته شده شما او را... میزبان ناخوانده میدانید."
چارلی با نگرانی گفت: "آقای بلیک؟ اما ما با او به صلح رسیدیم! آنجلا حالا بخشی از خانواده است."
لعو با تعجب گفت: "صبر کن، یعنی ما برای کشتن یک دوست فراخوانده شدهیم؟ این خلاف اصول است!"
راف که به وضوح ناامید شده بود، گفت: "باز هم یک مشتری که اطلاعات نادرست داده. خب، حالا که اینجام، حداقل میتوانم یک نوشیدنی خوب بخورم."
---
**فصل ۷۴: نقشهای در حال شکلگیری
در سایهها، میمزی شرور (یا شاید یک تهدید کاملاً جدید) این تازه واردان هرج و مرجگرا را مشاهده میکرد. یک لبخند روی لبانش نقش بست. "کشتهشوندگان حرفهای... چقدر جالب. میتوان از این بیثباتی استفاده کرد."
او یک نامه جعلی برای راف و جوعل فرستاد: "ماموریت تغییر کرد. هدف اصلی: چارلی گاد. او در حال برنامهریزی برای نابودی تمام دوزخ است."
---
**فصل ۷۵: بازی گربه و موش
راف، با این که به حرفها شک داشت، برای حفظ اعتبار شرکتش، نقشه کشید. جوعل اما مردد بود. "راف، به نظرت این دختر واقعاً میخواهد دوزخ را نابود کند؟ به نظر خیلی... براق میرسد."
لعو با شنیدن این حرف جیغ کشید: "اوه! من عاشق چیزهای براقم!"
اما راف مصمم بود. "ما یک کار را قبول کردهایم، و آن را انجام میدهیم. به سبک لعوری!"
- ۲.۸k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط