هرگز به دست اش ساعت نمی بست

هرگز به دست اش ساعت نمی بست

روزی از او پرسیدم

پس چگونه است

که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟

گفت:

......ساعت را از خورشید می پرسم

پرسیدم

روزهای بارانی چطور؟

گفت:


روزهای بارانی

همه ی ساعت ها ساعت عشق است!

راست می گفت

یادم آمد که روزهای بارانی

او همیشه خیس بود


@del_kopo
❥❥❥◈‌┅═❧═┅┅───┄

💞 💞
https://t.me/joinchat/AAAAAECrQHi309X0WG1yFg
دیدگاه ها (۳)

@del_kopo❥❥❥◈‌┅═❧═┅┅───┄💞 💞 https://t.me/joinchat/AAAAAECrQH...

آغاز سقوط من از خیال به شعر...از آن یک نخ سیگاری که به جای ب...

#عطشان_ڪربلا_حسین_جان💔 دوسٺ دارم دم افطار ڪمےتشنہ شومنوڪر ش...

@del_kopo❥❥❥◈‌┅═❧═┅┅───┄💞 💞 https://t.me/joinchat/AAAAAECrQH...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۸ آن‌ها از دروازه‌ی...

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدندخورشیدِ عصر، رنگِ طلاییِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط