پارت 43
پارت 43
اصلا قاطی میکنم ببخش منو خوشگلم محکم بغلش کردم من این پسرو خیلی دوست داشتم خیلی اروم دمه گوشم گفت توهم منو دوست داری سرمو تکون دادم گفت نشنیدم عه اذیت نکن خودت میدونی جوابم چیه گفت نه نمیدونم بگو ببینم دوسم داری؟ خب اره گفت چی هواپیما رد شد نشنیدم؟ عه بخدا میزنمت ها خب اره دوست دارممممم الهی قربونه دوست داشتنت بشم من 😍یهو بغلم کرد و دوتای رو هوا معلق موندیم وای منو بزار زمین خندید و گفت مگه نمیخواستی پرواز کنی چرا میترسی گفتم خب یهوی شد ترسیدم دستم و گرفت و دوید سمته اسانسور و منو هم دنباله خودش کشید کجا میری؟ سوار شدیم و دکمه اخر رو فشار داد وا ماپشته بوم چیکار داریم اخه سامی چرا میریم پشته بودم هیچی نگفت فقط دستمو محکم گرفته بود که اسانسور ایستاد و پیاده شدیم و دره پشته بوم رو باز کرد و رفتیم رو پشته بودم گفت مگه نمیخواستی پرواز کنی گفتم اینجااااا گفت اره خب مگه چیه😂واینه خیلی بلنده... مگه بهم اعتماد نداری؟ چرا دارم اما دیگه اما نداریم منو کشوند لبه پرتگاه و دستشو دوره کمرم حقله کردو دوتای افتیم پایین یهو رو هوا معلق موندیم از ترس قبضه روح شدم گفتم سامیولم نکنی گفت از الان تا روزی که نفس بکشم عاشقتم و هیچ وقت ولت نمیکنم اینو بهت قول میدم فسقلی...
امشب عروسیه با هزار بدبختی مامانمو راضی کردیم از وقتی فهمید دومادش نصفش جنه ونصفش ادم دیگه به ازدواجون رضایت نداد اما نمیدونم این سامی چیکار کرد که الان پشته سرم تو ارایشگاه نشسته و داره با ذوق نگاهم میکنه خودمم انقدر استرس دارم که دستام میلرزه اخرش ببین به کجا رسیدی ارنیکا خانم الکی الکی عرسمون کردن هااا دوماد اومد وای استرسم دوبرابر شد یهو یکی گفت خانوما لطفا شال سرتون کنید میخوام بیام تو ای پسره پررو چرا بیای تو خب میخوام خانوممو ببینم همه یه چیزی پوشیدن بعدش اومد داخل و گفت اوخی فسقلی من شبیه فرشته هاشده یهو ارایشگاه رفت رو هوا مرررض فقلی چیه 😂گفت خب حالا عصبی نشو فسقلی شنلتو بپوش که مردم منتظرن و بعدش رفت بیرون من چجوری میخوام تا اخره عمر با این زندگی کنم خدا میدونه 🤦🏼♀️شنلمو پوشیدم و رفتم بیرون دم در انقدر شلوغ بود که نگو حالا میفهمم چرا خودش اومد دخل 😂نمیخواست جلو این همه ادم شنلو برداره... سوار شدیم و حرکت کردیم ظبطو روشن کرد خودشم شروع کرد به خوندم (عروس چقدر قشنگه ایشالله مبارکش بار دوماد خوش ابو رنگه ایشالله مبارکش باد) انقدر خندیدم که اشکم در اومد وای پسر بسه ارایشم خراب شد 😂خندید و گفت خب چیه خوشحالم نمیدونم چجوری انرژیمو تخلیه کنم گفتم بزار برسیم تالار اونجا خالی کن گفت یادته مامانن برات تعریف کرد که از عروسی فرار کردن؟
اصلا قاطی میکنم ببخش منو خوشگلم محکم بغلش کردم من این پسرو خیلی دوست داشتم خیلی اروم دمه گوشم گفت توهم منو دوست داری سرمو تکون دادم گفت نشنیدم عه اذیت نکن خودت میدونی جوابم چیه گفت نه نمیدونم بگو ببینم دوسم داری؟ خب اره گفت چی هواپیما رد شد نشنیدم؟ عه بخدا میزنمت ها خب اره دوست دارممممم الهی قربونه دوست داشتنت بشم من 😍یهو بغلم کرد و دوتای رو هوا معلق موندیم وای منو بزار زمین خندید و گفت مگه نمیخواستی پرواز کنی چرا میترسی گفتم خب یهوی شد ترسیدم دستم و گرفت و دوید سمته اسانسور و منو هم دنباله خودش کشید کجا میری؟ سوار شدیم و دکمه اخر رو فشار داد وا ماپشته بوم چیکار داریم اخه سامی چرا میریم پشته بودم هیچی نگفت فقط دستمو محکم گرفته بود که اسانسور ایستاد و پیاده شدیم و دره پشته بوم رو باز کرد و رفتیم رو پشته بودم گفت مگه نمیخواستی پرواز کنی گفتم اینجااااا گفت اره خب مگه چیه😂واینه خیلی بلنده... مگه بهم اعتماد نداری؟ چرا دارم اما دیگه اما نداریم منو کشوند لبه پرتگاه و دستشو دوره کمرم حقله کردو دوتای افتیم پایین یهو رو هوا معلق موندیم از ترس قبضه روح شدم گفتم سامیولم نکنی گفت از الان تا روزی که نفس بکشم عاشقتم و هیچ وقت ولت نمیکنم اینو بهت قول میدم فسقلی...
امشب عروسیه با هزار بدبختی مامانمو راضی کردیم از وقتی فهمید دومادش نصفش جنه ونصفش ادم دیگه به ازدواجون رضایت نداد اما نمیدونم این سامی چیکار کرد که الان پشته سرم تو ارایشگاه نشسته و داره با ذوق نگاهم میکنه خودمم انقدر استرس دارم که دستام میلرزه اخرش ببین به کجا رسیدی ارنیکا خانم الکی الکی عرسمون کردن هااا دوماد اومد وای استرسم دوبرابر شد یهو یکی گفت خانوما لطفا شال سرتون کنید میخوام بیام تو ای پسره پررو چرا بیای تو خب میخوام خانوممو ببینم همه یه چیزی پوشیدن بعدش اومد داخل و گفت اوخی فسقلی من شبیه فرشته هاشده یهو ارایشگاه رفت رو هوا مرررض فقلی چیه 😂گفت خب حالا عصبی نشو فسقلی شنلتو بپوش که مردم منتظرن و بعدش رفت بیرون من چجوری میخوام تا اخره عمر با این زندگی کنم خدا میدونه 🤦🏼♀️شنلمو پوشیدم و رفتم بیرون دم در انقدر شلوغ بود که نگو حالا میفهمم چرا خودش اومد دخل 😂نمیخواست جلو این همه ادم شنلو برداره... سوار شدیم و حرکت کردیم ظبطو روشن کرد خودشم شروع کرد به خوندم (عروس چقدر قشنگه ایشالله مبارکش بار دوماد خوش ابو رنگه ایشالله مبارکش باد) انقدر خندیدم که اشکم در اومد وای پسر بسه ارایشم خراب شد 😂خندید و گفت خب چیه خوشحالم نمیدونم چجوری انرژیمو تخلیه کنم گفتم بزار برسیم تالار اونجا خالی کن گفت یادته مامانن برات تعریف کرد که از عروسی فرار کردن؟
- ۱۰.۸k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط