فنفیکشن | «بعد از آخرین شب»
فنفیکشن | «بعد از آخرین شب»
قسمت چهارم: بین اعتماد و حسادت
صدای پیام هنوز در راهروها میپیچید.
«بازی دوباره آغاز میشود.»
هیچکس حرف نمیزد.
همان ترس قدیمی دوباره برگشته بود.
یونسو به صفحه خیره شده بود. دستهایش میلرزید، اما این بار تنها نبود.
کنارش کیونگجون ایستاده بود.
و کمی دورتر...
جونهو.
جونهو به آرامی نزدیک شد و دست یونسو را گرفت.
«نگران نباش. این بار با همیم.»
یونسو لبخند کوچکی زد.
«آره.»
کیونگجون آن صحنه را دید.
همان لبخندی که همیشه آرزو داشت فقط برای او باشد.
اما خودش هم نمیفهمید چرا چنین فکری میکند.
او زیر لب گفت:
«احمق... چرا داری حسودی میکنی؟»
وقتی همه برای پیدا کردن راه فرار جمع شدند، کیونگجون و جونهو مدام با هم بحث میکردند.
«نباید از این مسیر بریم.»
جونهو گفت: «ولی این تنها راهیه که دوربینها کمتره.»
کیونگجون پوزخند زد.
«تو همیشه همینقدر مطمئنی؟»
جونهو نگاه تندی به او کرد.
«حداقل سعی میکنم از کسی که دوستش دارم محافظت کنم.»
این جمله باعث شد کیونگجون ساکت شود.
چون میدانست منظورش یونسو است.
بعدتر، وقتی بقیه خواب بودند، یونسو کنار کیونگجون نشست.
«چرا با جونهو مشکل داری؟»
کیونگجون نگاهش را برگرداند.
«ندارم.»
یونسو لبخند زد.
«دروغ میگی.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد کیونگجون آرام گفت:
«اون چیزی داره که من ندارم.»
یونسو متعجب شد.
«چی؟»
«اینکه تو بدون ترس بهش نگاه میکنی.»
قلب یونسو برای لحظهای لرزید.
کیونگجون ادامه داد:
«من همیشه باعث شدم آدمها ازم بترسن. ولی اون... باعث میشه تو احساس امنیت کنی.»
یونسو آرام گفت:
«کیونگجون...»
اما همان لحظه صدای جیغی از انتهای راهرو آمد.
هر سه نفر دویدند.
روی زمین، علامت شروع مرحلهی جدید بازی ظاهر شده بود.
و این بار پیام فقط یک جمله داشت:
«کسی که به او اعتماد میکنی، ممکن است کسی باشد که نابودت میکند.»
یونسو به جونهو نگاه کرد.
بعد به کیونگجون.
و برای اولین بار ترسید...
چون نمیدانست به کدامشان باید اعتماد کند.
ادامه دارد...
ببخشید این یک هفته نبودم کار داشتم و الان دیگه از فردا روزی دو پارت آپ میکنم
شرط نمیزارم پس دیگه حمایت کنید
قسمت چهارم: بین اعتماد و حسادت
صدای پیام هنوز در راهروها میپیچید.
«بازی دوباره آغاز میشود.»
هیچکس حرف نمیزد.
همان ترس قدیمی دوباره برگشته بود.
یونسو به صفحه خیره شده بود. دستهایش میلرزید، اما این بار تنها نبود.
کنارش کیونگجون ایستاده بود.
و کمی دورتر...
جونهو.
جونهو به آرامی نزدیک شد و دست یونسو را گرفت.
«نگران نباش. این بار با همیم.»
یونسو لبخند کوچکی زد.
«آره.»
کیونگجون آن صحنه را دید.
همان لبخندی که همیشه آرزو داشت فقط برای او باشد.
اما خودش هم نمیفهمید چرا چنین فکری میکند.
او زیر لب گفت:
«احمق... چرا داری حسودی میکنی؟»
وقتی همه برای پیدا کردن راه فرار جمع شدند، کیونگجون و جونهو مدام با هم بحث میکردند.
«نباید از این مسیر بریم.»
جونهو گفت: «ولی این تنها راهیه که دوربینها کمتره.»
کیونگجون پوزخند زد.
«تو همیشه همینقدر مطمئنی؟»
جونهو نگاه تندی به او کرد.
«حداقل سعی میکنم از کسی که دوستش دارم محافظت کنم.»
این جمله باعث شد کیونگجون ساکت شود.
چون میدانست منظورش یونسو است.
بعدتر، وقتی بقیه خواب بودند، یونسو کنار کیونگجون نشست.
«چرا با جونهو مشکل داری؟»
کیونگجون نگاهش را برگرداند.
«ندارم.»
یونسو لبخند زد.
«دروغ میگی.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد کیونگجون آرام گفت:
«اون چیزی داره که من ندارم.»
یونسو متعجب شد.
«چی؟»
«اینکه تو بدون ترس بهش نگاه میکنی.»
قلب یونسو برای لحظهای لرزید.
کیونگجون ادامه داد:
«من همیشه باعث شدم آدمها ازم بترسن. ولی اون... باعث میشه تو احساس امنیت کنی.»
یونسو آرام گفت:
«کیونگجون...»
اما همان لحظه صدای جیغی از انتهای راهرو آمد.
هر سه نفر دویدند.
روی زمین، علامت شروع مرحلهی جدید بازی ظاهر شده بود.
و این بار پیام فقط یک جمله داشت:
«کسی که به او اعتماد میکنی، ممکن است کسی باشد که نابودت میکند.»
یونسو به جونهو نگاه کرد.
بعد به کیونگجون.
و برای اولین بار ترسید...
چون نمیدانست به کدامشان باید اعتماد کند.
ادامه دارد...
ببخشید این یک هفته نبودم کار داشتم و الان دیگه از فردا روزی دو پارت آپ میکنم
شرط نمیزارم پس دیگه حمایت کنید
- ۳۴۵
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط