خدا داشت فکر می کرد
خدا داشت فکر می کرد
مهر حوا به دله آدم افتاده بود
باید اسمان را آذین می بست
ستاره ها رو برق می انداخت
برای فرشته ها لباس می دوخت . . .
اما اینها برای خدا کاری نداشت
او نشسته بود و به چیز دیگری می اندیشید
به این که چقدر از "عشق" خوشش آمده
و دعا کرد که آنها در کنار هم خوشبخت بشوند
خدا لبخند زد
تنهایی فقط زیبنده خودش بود!
مهر حوا به دله آدم افتاده بود
باید اسمان را آذین می بست
ستاره ها رو برق می انداخت
برای فرشته ها لباس می دوخت . . .
اما اینها برای خدا کاری نداشت
او نشسته بود و به چیز دیگری می اندیشید
به این که چقدر از "عشق" خوشش آمده
و دعا کرد که آنها در کنار هم خوشبخت بشوند
خدا لبخند زد
تنهایی فقط زیبنده خودش بود!
- ۱.۷k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط