سوآ روی صندلی نشست.
سوآ روی صندلی نشست.
زانوهاشو جمع کرده بود زیر چونهش و لیوان آب، هنوز دستنخورده روی میز بود.
شوگا کنار اجاق ایستاده بود،
بیحرکت،
بیکلام.
برای چند دقیقه، هیچکدوم چیزی نگفتن.
فقط سکوت بود و صدای قلقل کُند سوپ.
بعد، سوآ نفس عمیقی کشید.
آروم.
آرومتر از همیشه.
– «از زنگ اول… شروع شد.»
صدای سوآ خسته و گرفته بود، ولی واضح.
– «توی راهروی طبقه بالا، اون دختره—نورا—با دوتا پسر وایساده بود.
من داشتم میرفتم سمت کلاس، که صدام کردن.
پشت سرم وایسادن، یکیشون موهامو کشید… بعد… یه دفعه زدنم زمین.
اونی که موبایل داشت، میخندید.»
شوگا یه قدم اومد جلو.
بیصدا.
– «بعد… توی زنگ تفریح، باز پیدام کردن.
اینبار گفتن "عینکی ضعیف"، "دختر پرورشگاهی"، "باباشم معلوم نیست کیه".
من هیچی نگفتم.
فقط فرار کردم سمت سرویس بهداشتی…
ولی قبل اینکه درو ببندم، اومدن تو.
کتکم زدن.
به در کوبیدنم.
گفتن ضعیفی.
گفتن بیکسی.
بابا…»
صدای "بابا" اینبار،
نرم بود،
ولی شکستخورده.
انگار فقط به یه نقطهی تکیه نیاز داشت.
سوآ ساکت شد.
سرشو پایین انداخت.
بغضی که تا حالا جمع کرده بود، آروم، بیصدا…
اشک شد.
شوگا یه لحظه ایستاد.
پلک زد.
بعد، بدون حرف،
آروم رفت جلو.
کنار صندلی خم شد،
و بدون حتی یه جمله،
دورش حلقه زد.
آروم.
بدون فشار.
بدون نمایش.
فقط یه آغوش.
یه آغوشی که بوی گرمای سوپ میداد،
و لحنش…
"من اینجام."
سوآ نفسش برید.
انگار اولین باره از کسی مراقبت حس میکنه.
دستش لرزون بالا اومد،
و برای اولین بار،
با دلخوشی، خودش رو رها کرد.
زانوهاشو جمع کرده بود زیر چونهش و لیوان آب، هنوز دستنخورده روی میز بود.
شوگا کنار اجاق ایستاده بود،
بیحرکت،
بیکلام.
برای چند دقیقه، هیچکدوم چیزی نگفتن.
فقط سکوت بود و صدای قلقل کُند سوپ.
بعد، سوآ نفس عمیقی کشید.
آروم.
آرومتر از همیشه.
– «از زنگ اول… شروع شد.»
صدای سوآ خسته و گرفته بود، ولی واضح.
– «توی راهروی طبقه بالا، اون دختره—نورا—با دوتا پسر وایساده بود.
من داشتم میرفتم سمت کلاس، که صدام کردن.
پشت سرم وایسادن، یکیشون موهامو کشید… بعد… یه دفعه زدنم زمین.
اونی که موبایل داشت، میخندید.»
شوگا یه قدم اومد جلو.
بیصدا.
– «بعد… توی زنگ تفریح، باز پیدام کردن.
اینبار گفتن "عینکی ضعیف"، "دختر پرورشگاهی"، "باباشم معلوم نیست کیه".
من هیچی نگفتم.
فقط فرار کردم سمت سرویس بهداشتی…
ولی قبل اینکه درو ببندم، اومدن تو.
کتکم زدن.
به در کوبیدنم.
گفتن ضعیفی.
گفتن بیکسی.
بابا…»
صدای "بابا" اینبار،
نرم بود،
ولی شکستخورده.
انگار فقط به یه نقطهی تکیه نیاز داشت.
سوآ ساکت شد.
سرشو پایین انداخت.
بغضی که تا حالا جمع کرده بود، آروم، بیصدا…
اشک شد.
شوگا یه لحظه ایستاد.
پلک زد.
بعد، بدون حرف،
آروم رفت جلو.
کنار صندلی خم شد،
و بدون حتی یه جمله،
دورش حلقه زد.
آروم.
بدون فشار.
بدون نمایش.
فقط یه آغوش.
یه آغوشی که بوی گرمای سوپ میداد،
و لحنش…
"من اینجام."
سوآ نفسش برید.
انگار اولین باره از کسی مراقبت حس میکنه.
دستش لرزون بالا اومد،
و برای اولین بار،
با دلخوشی، خودش رو رها کرد.
- ۲۱.۵k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط