رززخمیمن
#رز_زخمی_من
part. 88
*جونگکوک ات رو هنوز توی بغل داشت از مغازه بیرون اومد.ات چشماشو بست و استراحت میکرد،تا اینکه متوجه نشستن جونگکوک شد،چشماشو باز کرد.*
جونگکوک. اومدیم برات لباس بخریم
*موهای ات رو به عقب هدایت میکنه. ات بعد از چند دقیقه دوباره انرژی میگره و با انرژی زیاد به اطراف نگاه میکنه.*
ات. لباس بیار، خیلی زیاددددد
*جونگکوک. ات رو از بغلش جدا کرد و روی صندلی گذاشت، و رفت به دنبال لباس.
یه لباس مجلسی،با یک ست لباس زیر مناسب، اورد*
جونگکوک. بفرما... خوشت میاد؟
ات. ارههع
جونگکوک. پس برو بپوش
*ات با ذوق رفت تا لباسو عوض کنه.وقتی برگشت،جونگکوک از خستگی به مبل لم داده بود و چشماش بسته بود، ات بی صدا نزدیک شد و موهای جونگکوک را نوازش میکرد.جونگکوک در همون حالت لبخند زد.*
جونگکوک. پوشیدی؟
ات. اره
*چشماشو باز کرد.با محبت بهصورت ات نگاه میکرد،و بعد به لباسش.*
جونگکوک. دوباره..... دوباره داری با زیباییت چشمامو میسوزونی. بیا بشین.
*وقتی که نشست،از روی زمین یک جفت کفش برداشت،و جلوی ات زانو زد، اروم پاهای ات رو گرفت و کفش رو پوشاند،و با انگشانش مچ پای ات رو ماساژ میداد،زانوی ات رو بوسید.*
جونگکوک. خوشت میاد؟
ات. هوم... اره سلیقه خوبی داری.
جونگکوک. البته که سلیقم بیش از اندازه بی نظیره
ات. خودشیفته
جونگکوک. مثلا انتخاب کفش، لباس، و یا حتی جوجه کوچولوم.... همه اینها بی نظیرن... مگه نه؟
ات. البته که اره.
*همونطور که جونگکوک با ات حرف میزد که یه دختره از پشت جونگکوک رو بغل کرد.جونگکوک برگشت با دیدن دختر چهرش برق تعجب میزد*
هلنا. سلاااام
جونگکوک. تو مگه کانادا نبودی؟؟
هلنا. اومدم اینجا خانوادمو ببینم
جونگکوک. اها خوبه...... خودتو به همسرم معرفی کن
هلنا. چی؟! همسر!؟
جونگکوک. بله، جئون ات همسرم
هلنا. اها...... من هلنا هستم دوست قدیمی جونگکوک، توی دبستان
ات. سلام... خوشبختم
#فیک
part. 88
*جونگکوک ات رو هنوز توی بغل داشت از مغازه بیرون اومد.ات چشماشو بست و استراحت میکرد،تا اینکه متوجه نشستن جونگکوک شد،چشماشو باز کرد.*
جونگکوک. اومدیم برات لباس بخریم
*موهای ات رو به عقب هدایت میکنه. ات بعد از چند دقیقه دوباره انرژی میگره و با انرژی زیاد به اطراف نگاه میکنه.*
ات. لباس بیار، خیلی زیاددددد
*جونگکوک. ات رو از بغلش جدا کرد و روی صندلی گذاشت، و رفت به دنبال لباس.
یه لباس مجلسی،با یک ست لباس زیر مناسب، اورد*
جونگکوک. بفرما... خوشت میاد؟
ات. ارههع
جونگکوک. پس برو بپوش
*ات با ذوق رفت تا لباسو عوض کنه.وقتی برگشت،جونگکوک از خستگی به مبل لم داده بود و چشماش بسته بود، ات بی صدا نزدیک شد و موهای جونگکوک را نوازش میکرد.جونگکوک در همون حالت لبخند زد.*
جونگکوک. پوشیدی؟
ات. اره
*چشماشو باز کرد.با محبت بهصورت ات نگاه میکرد،و بعد به لباسش.*
جونگکوک. دوباره..... دوباره داری با زیباییت چشمامو میسوزونی. بیا بشین.
*وقتی که نشست،از روی زمین یک جفت کفش برداشت،و جلوی ات زانو زد، اروم پاهای ات رو گرفت و کفش رو پوشاند،و با انگشانش مچ پای ات رو ماساژ میداد،زانوی ات رو بوسید.*
جونگکوک. خوشت میاد؟
ات. هوم... اره سلیقه خوبی داری.
جونگکوک. البته که سلیقم بیش از اندازه بی نظیره
ات. خودشیفته
جونگکوک. مثلا انتخاب کفش، لباس، و یا حتی جوجه کوچولوم.... همه اینها بی نظیرن... مگه نه؟
ات. البته که اره.
*همونطور که جونگکوک با ات حرف میزد که یه دختره از پشت جونگکوک رو بغل کرد.جونگکوک برگشت با دیدن دختر چهرش برق تعجب میزد*
هلنا. سلاااام
جونگکوک. تو مگه کانادا نبودی؟؟
هلنا. اومدم اینجا خانوادمو ببینم
جونگکوک. اها خوبه...... خودتو به همسرم معرفی کن
هلنا. چی؟! همسر!؟
جونگکوک. بله، جئون ات همسرم
هلنا. اها...... من هلنا هستم دوست قدیمی جونگکوک، توی دبستان
ات. سلام... خوشبختم
#فیک
- ۱۷.۹k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط